Spanish Kiss !!!

به سمت فرودگاه استانبول می رفتیم. دیگر با همتوری هایمان آشنا شده بودیم. سوارهواپیمای اونور ایر-یکی از هواپیماهای داخلی ترکیه- شدیم. باران نم نم میبارید و ترس من را از پرواز بیشتر می کرد. پسر جوانی که پیدا بود ترک است، کنار علیرضا نشسته بود و خیلی زود خوابش برد. بالای ابرها بودیم کهناگهان چند قطره آب محفظه ی فن بالای سرش روی صورتش ریخت و به طرز بدی ازخواب پرید! من و علیرضا انسان های خبیثی نیستیم اما تحمل نخندیدن سختبود!

صندلی من کنار اتاق میهمان دارها بود وقتی دیدم چرخی پر از خوراکی های متنوع رااز کمد درآوردند خیلی خوشحال شدم. داشتم فکر می کردم که از بین آن همه کدام راانتخاب کنم، که  منویی را در دستانم گذاشتند:

                     کوکاکولا    5 لیر

                     نسکافه    3.5 لیر

                     و...

این حرکت به شدت شرکت هواپیمایی ترکیه را در نظرم کوچک کرد! آنجا دلم برایهواپیماهای خودمان تنگ شد که چقدر خوب از میهمان هایشان پذیرایی می کنند.

ساعت 4.30 در فرودگاه ازمیر به زمین نشستیم. تور لیدرمان به استقبالمان آمد وراهی کوش آداسی شدیم. شهری که معنایش جزیره ی پرنده است و در غربی ترین نقطه ی ترکیهخانه کرده است.

هتل تاتلیس محل اقامت ما بود.

   

آنجا فهمیدیم این هتل از دارایی های ابراهیمتاتلیس-خواننده ی معروف ترک ها- است. هر چند که هتل مجهز، دوست داشتنی وبرایم پر از خاطره بود اما به این خواننده کوچکترین علاقه ای ندارم. اتفاقا در یکیاز شب های اقامتمان به هتل آمد. مردم در لابی دورش جمع شده بودند اما من اصلا دوستشندارم.

فردای آنروز-یکشنبه-به آدا لَند -بزرگترین پارک آبی اروپا- رفتیم.

 

 از 10 صبح تا 5.30 بعداز ظهر آنجا بودیم! از لذت سوار شدن بر سرسره های آبی متنوعش هر چه بگویمکم است. آنجا پر از صدای جیغ هاییست که از عمق هیجان می آید. در ورای این صدای شاد،صدای بلند موسیقی هم غوغا می کرد. در محوطه ی وسط پارک، رقص باران برگزار می شد.

   

مردم باملیت های مختلف در آن جا جمع می شدند و در میان فواره های آب می رقصیدند. تعدادایرانی ها کم نبود! این را وقتی فهمیدم که آهنگ مهدی اسدی فضا را پر کرد و عده یزیادی همصدا فریاد زدند: پاشو..بیا پیشم..اگه نباشی دیوونه می شم...

تلاش نکنید که من را درعکس بالا پیدا کنید...نگرد ...نیست

یک توضیح هم باید بدهم: فکر نکنید در آنجا همه مایوهای مبتذل به تن داشتند و قطعه ای از جهنم بوده! هرکس هر طور که دوست داشت بود! یکی مایوش اش شبیه مایو بود و یکی هم مایوهای مخصوص وکلاهداری پوشیده بود که تمام نقاط بدن و موهایش را پوشانده بود! دموکراسی و احترام گذاشتن به عقاید و مذاهب انسان ها، موجود زیبایی نیست آیا؟؟!!!

یکی از سرسره های آبی از بین یم غار تاریک می گذشت. فقط سر می خوردی و از ته دل جیغ میزدی چون چشم هایت هیچ جا را نمی دید!

دلم بدجور پارک آبی آدا لند را می خواهد..کاش کسی در اینجا یکی بسازدمان!

فردایش-دوشنبه- برای دیدن شهر سه هزار ساله ی افسوس(Efesus ) به سمت سِلچوخ و ازمیر راهافتادیم. در این مسیر با یک راننده ی تاکسی دوست داشتنی آشنا شدیم که بر خلاف دیگرانانگلیسی را خوب حرف می زد. مرد میانسالی بود خونگرم و مهربان. سوار فیات تمیز و زردرنگش شدیم. آقا مصطفی اطلاعات خوبی از منطقه به من داد. اول ما را به خانه ی ننهمریم برد.

     

   

اینجا همان خانه ایست که حضرت مریم آخرین سال های زندگی اش را در آن سپری کرده. می گویند قبر خودش هم در این حوالیست اما کجاست؟! کسی نمی داند!

شمع روشن کردیم و در کنار تعداد زیادی شمع گذاشتیمشان. هوا به شدت نفس کشدنیبود. نزدیک خانه ی حضرت مریم، دیوار آرزوهاست. دیواری بزرگ که پر شده از پارچه های رنگارنگیکه آرزوهای مردمی از سرزمین های مختلف را در دلش دارد!

    

 آرزویم را نوشتم و سپردمش بهدیوار آرزوهایی که کاش برآورده شوند.

پس از آن آقا مصطفی ما را به اِفِسوس سه هزار ساله برد. چقدر برای دیدنش عطشداشتم. در نگاه اول شبیه تخت جمشید خودمان بود.

       

اما با تمام عشق بی دریغی که برای تخت جمشید و هخامنشیان قائلم، اعتراف می کنمکه افسوس بسیار بزرگتر و با شکوه تر از پرسپولیس نازنین ماست.  وقتی در بازماندههای خیابان های آن روزها راه می روی، انگار روحت را به حکومت عظیم روم شرقی آنروزها برده ای!

 

 چطور بگویم که من چطور عاشق افسوس شدم! شاید از آنجاست که  پساز  اسپانیا، به ایتالیا و آثارش علاقه ای قلبی دارم. اینجا با این یادگارهای رومی اشانگار بخشی از خود ایتالیاست و حتی لحظه ای هم به یادت نمی آید که اینجا کشورهمسایه ی تو، ترکیه است!

برای من جالب تر از همه، مرکز تئاتر شهر افسوس بود..سه هزار سال پیش و یک مرکزتئاتر!!

آنجا هم دوست های زیادی پیدا کردم. امریکایی ها جزو عزیزترین دوستان من در اینسفر بودند. آنقدر صمیمی و دقیق به حرف هایت گوش می دهند که اگر احساساتت را کنترلنکنی، دلت می خواهد بغلشان کنی!

وقت خداحافظی از آقا مصطفی، کتابی در مورد افسوس به من هدیه داد که به شدت ذوقزده ام کرد. وقتی از او خواستم روی کتاب برایم یادگاری بنویسد گفت که بلد نیستانگلیسی بنویسد و فقط حرف زدنش را بلد است. از او خواستم به ترکی برایم بنویسد. وقتیترجمه اش را خواستم،گفت:نوشتم اینجا منتظر می مانم تا سال دیگر در همین جا دوبارهببینمتان.

وقتی در ایستگاه اتوبوس(چیزی شبیه ون) برای رفتن به هتل منتظر بودیم، نکته یجالبی توجهم را جلب کرد! مسئول ایستگاه با بی سیم با یکی از راننده ها تماس گرفت وگفت:4مسافر داری.4صندلی ات را خالی بزار!

بعد از ظهر همان روز در هتل با کسی آشنا شدم که عاشقش شده ام. چند دختر جوان کهچهره هایشان از شرق آسیا خبر می داد در استخر هتل شنا می کردند. از آنجا که همیشهدوست دارم دوست پیدا کنم، از ملیتشان پرسیدم.وقتی نام کره راشنیدم،

پرسیدم :کره شمالی؟

همصدا فریاد زدند:nooooooooooooooooooooooooooooo...God forbiden

هرچند که یک قسمت از سریال جومونگ را هم ندیده ام، بهانه ی خوبی بود برای نزدیکتر شدن به آن ها. وقتی فهمیدند سریال وطنی شان در کشور من عاشقان بسیاری دارد، هیجانزده شدند.

با یکی از آن ها صمیمی تر شدم.نامش Sema بود و بسیار به هم شبیه بودیم(نهاز نظر قیافه). مهمتر از همه آن که نوشتن بخشی از زندگی هردویمان بود. نزدیک 2ساعت از همهچیز حرف زدیم. در سئول زندگی می کرد و با دوستانش به این سفر آمده بود! قول داد وبلاگی برای خودش بسازد. از دینهایمان زیاد گفتیم. مسیحی بود و پروتستان. با یک ایمان قلبی با هیجان تعریف می کرد که به جهنم نخواهد رفت هر کس که معتقد است پسر مریم را!

این دختر ٢٢ساله ی کره ای به شدت به دلم نشست. گفت که سال بعد به ایران می آید. از آنجا که قرار بود هر دویمان تا ۴شنبه در هتل باشیم خیالمان راحت بود که وقت کافی داریم برای مبادله ی آدرس ایمیل هایمان. قرار بعدی مان را برای فردا بعد از ظهر گذاشتیم.

لذت تماشای غروب دریا از پنجره ی هتل را فراموش نخواهم کرد.

   

صبح سه شنبه به همراه تور به مرکز شهر کوش آداسی رفتیم. من نمی دانم کجای قیافه های ما تابلو است که همه تا ما را می دیدند می گفتند: ایران؟ احمدی نزاد؟!

وقتی به هتل برگشتیم مسئول پذیرش کاغذی را به همراه کلید اتاق به ما داد. Sema نوشته بود که مجبور شده اند امروز هتل را ترک کنند...دلش برایم تنگ می شود..ایمیلش را برایم نوشته بود تا ارتباطمان قطع نشود. بغض گلویم را گرفت اما خوشحال بودم از با معرفتی Semaکه حتی شماره اتاف ما را هم نداشته اما اسمم را در کامپیوتر هتل جستجو کرده اند و اتاقمان را پیدا کرده و نوشته را به کلید چسبانده بود.

در این سفر رسما خودم را با اسپانیایی ها خفه کردم! شب آخر با لباس بارسلونایم در لابی هتل بودم که یک پیرزن خوش پوش با موهای سفید کوتاه به طرفم آمد.به لباسم اشاره کرد و به اسپانیایی گفت فقط کاتالان. انگلیسی بلد نبود.با زبان محبوبم به او گفتم  اسپانیا و کاتالان را خیلی دوست دارم. خیلی خوشش آمده بود. موقع خداحافظی ناگهان جلو آمد و در حالیکه مرا می بوسید گفت به خاطر کاتالان. و من  به شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت ذوق زده شدم بخاطر این بوس اسپانیایی که روی گونه ام نشست.

شاید باورتان نشود اما یکی از مغازه دار های درون هتل فکر کرده بود من اسپانیایی هستم. به اسپانیایی به من خوش آمد گفت. گفتم که ایرانی هستم و من واقعـــــــــــــــــــــــــــــــــــا متاسفم که بعضی از مردم دنیا یا ایران را نمی شناسند یا فکر می کنند ایران همان عراق است!!

در شب آخر سفرمان مثل تمام آخرهای دیگر دلم گرفته بود! یکی از کارکنان هتل در این چند روز من را مسی صدا می زد. آخرین ثانیه های شب وقتی برایم دست تکان داد و آخرین مسی اش را گفت، گفتم:مسی فردا صبح داره می ره! 

گفت فردا صبح قبل از رفتن می بینمت.اما ما صبح ساعت 5 باید هتل را به مقصد فرودگاه ترک می کردیم و من دیگر دوست بارسلونایی مهربانم را ندیدم.

توی پرانتز١: شما را نمی دانم اما خودم قسمت آخر سفرنامه ام را بیشتر دوست دارم.

توی پرانتز٢: من و Sema با هم در ارتباط هستیم، خدا همین اینترنت کم سرعت را هم از ما نگیرد! او هم مثل شما وبلاگ من را می بیند با این تفاوت که به قول خودش زبان فارسی برایش چیزی شبیه نقاشی است.

توی پرانتز3: مردم کره ی جنوبی بسیار خوش قولند این را وقتی فهمیدم که دوست کره ای ام، وبلاگی که قولش را داده بود ساخت. جالب است که بنا بر موازین کشور ما، وبلاگش فیلتر است!! به شکرانه ی فیلتر شکن توانستم وبلاگش را ببینم ولی واقعا هنوز هم نمی دانم چرا باید آن وبلاگ فیلتر باشد!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا 

/ 60 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانی

خیلی لذت بردم واقعا ً با احساس نوشتی از کوش آداسی هر چی بگی کم گفتی و جالب اینجاست که من هم همزمان با شما اونجا بودم حتی اون روز دوشنبه توی آدالند [نیشخند] البته یه هتل دیگه Grand efe و یه پرواز دیگه Tail wind

6080e bozorg

خیلی سفر پر هیجانی بود[لبخند][لبخند] دلم رقص باران خواست!!![چشمک][نیشخند][چشمک] همچنین افسوس و دیوار آرزوها و البته کوکا کولای واقعی ...[خنده] راستی الوعده وفا....[گاوچران] من بالاخره خواندمش این SpanishKiss!!! زیبا را...[پلک] امید وار است قولی که داده بود یادش نرود آزاده [عینک]

Miiiiir

عشق است کاتالان و بارسلونا.[گل]

بابک

سلام امیدوارم حالت خوب باشه دی ماه خوش بگذره بازم میام در یک شب مهتابی

مهناز

سلام . وب شما را خواندم . ما هم اواسط مرداد ماه به کوش آداسی می رویم .

علیرضا

سلام آزاده بانو. الان که خاطرات سفرت رو خوندم جدا دلم پر زد برای روزایی که اونجا بودم.برای شبهای هتل با دوستام که هر کدومشون از یه شهر اومده بودن.برای میلاد و پدرام و تارا و ترانه- پژمان و شیوا- رضا و کاتیا. یادش بخیر رقص باران تو پارک ابی.اون خاطرات تو ذهنم حک شده ازاده. یاد هتل سی لایت بخیر...

6080بزرگ

پس این sema چی شد آزاده خانوم؟ :دی

مامان الی

سلام عزیزم مرسی از اطلاعات خوبت پاییز اونجا هوا خوبه با بچه کوچک خوش میگذره ؟

رامین

سلام واقعا متن زیبایی نوشته بودید ولی ای کاش بیشتر از پارک آبی اونجا میگفتید و این که چقدر و با چه هزینه ای رفتید بازم ممنون از توضیحات عالی همراه با طنز

somayeh

سلام آزاده وبلاگتو کاملا اتفاقی دیدم و خوشم اومد چون احتمال اینکه بازم بیام کمه دوس داشتم بهت بگم[گل]