فصل چهارم

اینجا نشسته‌ام و پرده پنجره‌ی اتاقم را کنار زده ام تا بهتر ببینمش. همه جا سپید است از برفی که از دیروز آمده و کاش بماند. قول داده بود بیاید...جزو معــــــدود کسانی‌ست که سر قولش خوب می‌ماند, برف!

حالا دیگر آنقــــــــدر بزرگ شده ام شاید که بشود بی آنکه پدر و مادرم دستان کودکی‌ام را راه ببرند, چند قدمی بروم با قدم. اما باز هم با هر گام که قدم می‌شوم, پشت سرم را می‌پایم تا نگاهشان پشت گردنم باشد, حتمن.

با اینکه تحمل سرمای سخت, سخت است, فکر خانه های اسکیمویی رهایم نکرده هنوز. کنار شومینه باشی و خانه‌ات اسکیمویی و هیـــــــچ بایدی نباشد به جز هر چه که تو می‌خواهی. تمام طرح‌های خط خطی ذهنت را روی صحنه ببری و دیوانگی‌هایت را هر که می‌خواهد نفهمد, به درک باشد و تو بدوی و خودت را پرتاب کنی توی برف‌ها و گوشی‌ات از جیبت بیفتد و گم شود بین برف‌هایی که یک عالمه‌اند.

در واقعیتی که اینجاست و خانه‌ی اسکمویی نیست اما آخرین قدمی که از دیروز برداشتم و به امروز آمدم, سخت بود...خیلی سخت. آنقدر که بر خلاف همیشه که کلمه‌ها بی آنکه من بخوانمشان, جاری ذهنم می‌شدند, اینبار باید صدایشان کنم تا بیایند و در ویوارای من آشیانه‌ای را بگردند و شاید پیدا کنند! آن یکی از یک جاهاییش بگذریم اگر, خوب بود, خیلی اما این راه که از ساعت نه و نیم صبح این دوازدهم دی‌ام, می‌روَمَش بهتر است که باز هم خـــــــدا هست و تـــــــو هم. 

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا

/ 11 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوشین

آمد..آمد و سپید کرد دشت میان خانه ما و شما را.چه دیدنی بود بارش آن همه زیبایی از ورای پنجره و بعد نگاه به پنجره ی اتاق تو که از پس آن تو بودی.زمستانت دلچسب با آن همه چیزهایی که گفتی.

شاهدخت سرزمین ابدیت

برو...برو میان برف ها که همرنگ آنهایی اما قول بده قول بده گم نشوی که غصه ام می گیرد... غمم می گیرد و آسمان قلبم می بارد برو... اما گم نشو کم نشو که تو عجیب همسایه ای هستی دلم را ماهم را راهم را... یادم باشد علاوه بر اسپانیا سالگرد و ماهگرد و روزگرد روزهای وحشی و خوبمان را در مسکو... میان باغ آلبالویی که تنها روحی از آن مانده است خاطره بازی کنیم... و شاید وقتی دیگر... در پاریس... آه دختر دی ماهی من بز سفید و چموش من... برخیز که من اسبی نیم تنه انسانم که بیست روز است انتظارت را کشیده است نام های مخاطبم بسیارند آزاده... ویوارا... لیوبو... بز سپید...

نازی

تولدت مبارکککککککککککککککککککککک

عادل

با اینکه منم "آ زاده ی" اسفند برفی ام و هوای مه آلود و سرد زمستونی از خود بی خودم می کنه ولی همچنان از ترس بیدار شدن و هوشیاری بعد زمستون در هراسم ... خواب خوش زمستونیم ارزوست . "برادلم"

مصطفى

از ١١من تا ١٢ تو خيلى راه است... خيلى به اندازه ى يك روز كامل دى ماهِ تمام نشدنى از شومينه خانه اسكيمويى تو تا درخت كاج كنار شومينه ى خانه من فرسنگ ها راه است از جاى پاى قدم هاى بزرگِ كودكانه ى تو تا نگاه حسرت بار من از پشت پنجره اى كه هيچوقت باز نشد، فاصله است اما... كلمه هايى كه تو گفتى و آنها كه من گفتم با همه سردى و يخى شان جان دارند. همه فصل ها فصل خداست اما يك زمستان است و يك دى. پس با تمام غرورِ يك دى ماهى: "تولدت مبارك"

رویای نیمه تمام

قلمت قدم به قدم مرا می برد به شهر رویا و روزهایی که بهم نزدیک است. هنوز و هر روز بیشتر دوستش می دارم. قلمت مانا آزده ی کلبه ی ویوارا

...///

اهورایی من باد را آب را خاک را آتش را از اهورامزدا می آموزم این نشانه ها را می شناسم گیسوان پریشان باد را دلربا می کند گیسوان پریشان آبشاران آب را تداعی میکند گیسوان پریشان خاک را کیمیا می کند گیسوان پریشان شعله گی آتش را می ماند که در جان آدمی گیرد ... اهورامزدا را سپاس که آتشش در جان منست... مارچ 2014.../// عیدت مبارک نازنینم ...هر روزت نوروز نوروزت پیروز . دلت شاد و لبت خندان باد .../// باز هم این وروجک غیبش زده کجایی تو مهربون ؟ما گرفتاریم تو دیگه چرا؟