این پست نام ندارد!

جان واکر میگوید: تصاویرذهن انسان ترکیبی ازمولکولهای فیزیکی و پالسهای درون رشته های مغز است
اثبات وجود خارجی رویا از همین واقعیت نشات میگیرد!
 
گاهی فکر میکنم رویا میتواند آینده ی مرا از حالا به دسامبر ۲۰۱۲ تبدیل کند
آن روز که دلم میخواهد تمام روزهایم و افکارم باشند آن روزها
روزهایی که مرگ باشند و در حد مرگ
پایان مشخص باشد و نگرانی جایش در گور
اما چه کنم که نیمی از من به ۲۰۱۲ گاهی فکر می کند و نیمه ی دیگر با لحن کاملا اسلنگ میگوید گور بابای ۲۰۱۲ و ماه تولد و هرچی طالع بینی و فال بینی
 
آه...در حد مرگ..این را کجا شنیده بودم
امواج پراکنده ی صدا بود
که از گلوی کسی می آمد
گنگ بود...اما می دیدمش....تکرار هجاهایش این بود
در حد مرگم
در حد مرگ من
جانی واکر مرا در حد مرگ به مستا برده
آنقدر مستم که به این فکر نمیکنم که در لغتنامه ی دهخدا کلمه ای به نام مستا پیدا نخواهد شد
اما اینطور را دلم میخواهد
همانطور که روز تولد دیدگانمان به هم, از زبان او شنیدم "اگه دلم چیزی رو بخواد میرم طرفش حتی اگه درست نباشه"
 
تو مست که می شوی حرف هایت خوب است
مست که نیستی هم خوب حرف می زنی
من چه کنم؟
که مست نمی شوم!
یا آنقـــــــــــــــــــــــــــــــدر مست شده ام
که هیچ چیز جز تظاهر به هوشیاری ای که نیست، حال من را دیگر نعبیر نمی کند!
آری
در آینه خودم را مست میبینم
چه خوب که مستا ام
دیگر در گیر و دار هیچ قول و پایبندی و تعهد کمر شکنی نیستم
حتی خودم
حالا بهانه ای دارم برای در آغوش گرفتن خودم در میان بازوان تو
شاید مستی جای خودم و تو را عوض کرده
نمیفهمم
هیچ چیز را نمیفهمم
جز حسی که از همان روز اول در سراسر ذهن جان واکری ام احساس میکردم
همان حسی که سرم را به سمت چپ خم میکرد و تنم را بلند میکرد تا صدایی از پشت سرم بگوید "اینطور راحتترم"
خوش به حال این نیمه ی من
که مست است و مست هست
دیگر پابند به هیچ قولی نیست
میتواند با آزادگی یک آزاده و رهایی خود خودش فریاد بزند "مرا در آغوش بگیر"
"زود باش لعنتی"
آنقدر عجله در تمامی عصب هایش تند میدود که حتی نمیتواند انتظار بین دستور مغز و فشردن کلیدهای کیبورد را تحمل کند!

کاش

کاش

کاش

کاش همانطور که استفن هاکینگ میگوید یک worm hole به آینده وجود داشت
آینده ای که میتواند مرا با فاصله ی نیم سانتی متری تو در حالی که شاید در آن زمان هیج نگرانی ای از لحاظ علمی وجود ندارد در کنار تو قرار دهد
شاید در آن موقع چیزی به نام خاطره ی بد وجود نداشت
گور بابای خاطره ی بد. شاید حالا نیز خاطره ی بد وجود خارجی ندارد

اما

اما شاید آن موقع اساسا احساس بد موجودیت نداشت
آمپولی بود که تزریق میشد و هرگونه احساس بدی که وجود داشت را تا ابد از بین میبرد
حاضر بودم دردش را تحمل کنم
حتی اگر دردش هزار برابر آمپول لیدوکائین دکتر بود
حتی اگر بعد از تزریق آن از بین برنده ی احساس بد، دست دکتر یا نیمه ی من وجود نداشت تا آرامشی بعد از درد به من ِ من تزریق کند.
حتی اگر هدفش گرفتن نبضم باشد نه چیزی دیگر!

مهار نشدنی ام در بیان احساسم!
همه اش تقصیر آن برندی ای است که نوشیدم و مزه ی پلاستیک خالص میدهد
اما شاید روزی آز او ممنون باشم
که اجازه نداد بگویم "ادامه بده" یا هر مزخرف دیگری
لعنت! انگار از سرم رفت!
ادامه بده آزاده
بگو تا نیمه ای که نامش نیمه است اما نیمه ی دیگر نیمه اش نیز خود توست گوش کند
شاید اگر او را در میان جنگل پر از مه رها کنی تا فردا صبح ساکت ننشیند
مگر آنکه برندی از سرش بپرد
اما لذت خواهد برد وقتی حرفهای خودش را در آینه ای که شاید عاری از گرد و غبار نیست اما زیبا و شیرین است (خواننده ی عزیز آگاه باش و باور کن که شاید هیچوقت نخواهی توانست نه معنای زیبا را درک کنی و نه شیرینی کلمه  ی شیرین که نویسنده بکار برده) ببیند و بخواند و لمس کند
ادامه بده دخترکم

ادامه دادنت را دوست دارم
صدای تو خوب است مخصوصا وقتی با تمام انعکاس کشدارش توی دهلیز گوش من می پیچید و می نشیند و جا خوش می کند و دیگر نمی رود
اما قبل از آنکه صدا شوی در تمام مخیله ام بگذار این را بگویم
درد من شاید نه خاطره است و نه درد و نه دیگر هیچ
درد من چیز دیگریست!
درد من شاید اسارت گاه به گاه اما تا همیشه ام در حصار کلمات است!
اولین بار که دیدمش شاید 14ساله بودم و یک کتاب فارسی دوران راهنمایی
کلمه اش قشنگ بود و خوش آهنگ
و من عجیب درگیرش شدم
آن روزها نمی دانستم اسارتش تمــــــــــــام آزاده ام را می گیرد
اما بردگی که تو را می خواند،
تو خود نخواهی دانست که آزاده بوده ای شاید
یک الف داشت و یک ب و دال و ی و ت دونقطه ای که پشت هم می آمد
ابدیت بود شاید
من از همان روزها شاید به غلط
باورم شد که اسیر باشم در هر چیزی که طعمش ابدیت است
ابدیت
ابدیت
خواننده ی عزیز
به ستون سمت چپ این متن رجوع  کن تا به فریاد سلول های عصبی ام به سمت پارادوکس پی ببری
در میان تمام حرفها و اجزای آن ستون
یک باید تکلیفش ناباقیست
فراتر از یک حرف
یک کلمه
چطور می شود باید را صرف نکرد و ابدی بود؟!!!
ابدیت سرنوشت و پایانش کجاست؟!
در کدام قبرستان باید به دنبالش بگردم تا بفهمم باید نگرانش باشم یا نه؟!

اگر علمی به قضیه نگاه کنم
علم  میگوید ابدیت وجود خارجی ندارد
فعلا!
اما اگر روزی اکسیر جوانی یا اکسیر عمر نامنتاهی وجود داشته باشد آنوقت تکلیفم چیست!
یک نفر به من بگوید در کدامین نقطه ی این شهر ریاضی لعنتی محکمه ایست که با اجازه ی قانون سر می برد؟
من دلم می خواهد بخش هایی از خودم را داوطلبانه به آن ها تحویل دهم... نیست و نابودشان کنند!
می خواهم چکار وصله های ناجوری را که به من چسبیده اند و بخشی از سلول های تن منند اما تمام کارشان این است که از صبح تا شب و از شب تا شب تر قافیه های ناموزون آزار مرا صرف کنند
می آزارم...
می آزاری...
می آزارد...
تمامش می کنی دیگر؟
 اصلا آن کدام بی سرپای سقط شده ای بود که از همان ابتدا وجود من را دوپاره کرد؟!
من هیــــــــــــــــــــــچ کــــــــــــــــــــــس را این حد دوپاره ندیده ام!!!
از همان اول دوتا بوده ام...دوتایی که با هم نمی سازند...اصلا هم نمی سازند
هر کدامشان یک چیز می گوید و من اسیر و آواره مانده ام بین بازی ناعادلانه این دویی که هرکدامشان می خواهد به تنهایی من ِ من باشد
آه...این را کسی نمی داند که من چقدر تشنه و حریص این شده ام که این هر دو من یکی باشند و من آزاده ای که اسیر...!
لعنت
لعنت

خوش به حالم که خونم پر از کنیاک است و نمیبینم دردی را که شاید اگر تطابق الگو با  آر ان ای وجود نداشت حالم از این احساس بهم میخورد
اما مستم و دور است آن درد مرا
شاید بگویم با تشکر از آنی که مرا در این ثانیه ها به این حال انداخت و...
شکر... ناراضی نیستم
حداقل سرعت انگشتانم بیشتر شده و دست و دل باز بودن گفتارم ستیسفای کننده تر
ستیسفای در مورد خودم یا خودِ خودم؟
کاش میتوانستم از او بپرسم
میپرسم و او میگوید
خود تو را دوست دارم
زمانی که خودت هستی
حالا نیز چیزی غیر از تو نیستی
اما به خود که میایم همان سلول هایی که جان واکر در موردش میگفت به من میگوید که اینها تراوشات ذهنی من هستند
چیزی بسیار بسیار عجیب تر از پست ها و پاپیتال های من
دنیای رئال و رویای سورئال هر کدام از یک طرف دستانم را به سمت خود میکشند. برایشان اهمیتی نیست که به دو نیم خواهم شد و منهدم!

اما حالا
در این فرا لحظه به خود میگویم
یک تن من در آن خراب شده مانده و حالش خوب است
یک تن دیگرم اینجا نشسته و به دوستانش هشدارهای حکیمانه می دهد...هر کس حرف هایش را می شنود فکر می کند چقـــــــــــدر می فهمد اما
/ 25 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميفروش

سلام . خوبي!!!؟ مي خواي بگي جواب دادي و نشد !!!؟ داري اينجوري سر ما رو گول ميمالي !!!!! ؟ راست ميگي يه بار ديگه جواب بده ببينيم اينتر عمل نمي كنه !؟ چرا تنبلي خودت رو به حساب پرشين ميندازي !!؟ ها !؟ برقرار باشيد. به اميد ديدار[گل]

ميفروش

سلام 1 کی گفته تو ( شما ) بد قولی !!!!؟ من آدم به خوش قولی تو ندیدم !! [دروغگو] ای بابا این دیگه کجا بود !؟ من که دارم راستشو میگم !! خوبه آدم تو رو دنبال قابله بفرسته !!! [شرمنده] اونوقت زائو میزاد و جشن حموم ده روز بچه هم تموم میشه و آزاده خانوم با قابله از راه میرسه !!!! مگه اشکالی داره !!؟ نه !! . حالا هم هی با این داستانها و کامنتهات سرکارمون بذار !! عیبی نداره ما عادت کردیم به اینکه هر از گاهی بریم سرکار و یه مدتی هم تو خماری وعده وعیدها بمونیم و دوبار روز از نو روزی از نو . برقرار باشید. به امید دیدار [گل]

هرا

الهی قربون اون دل پرت برم عزیزم!!! دستت الان سالمه؟؟؟[چشمک]

همایون

با این حساب اسمش رو بذارید گمنام [نیشخند]

آزاده از کلبه ی ویوارا

امروز برای اولین باراین پست را روی دیوار کلبه ام خواندم آه...این را کسی نمی داند که من چقدر تشنه و حریص این شده ام که این هر دو من یکی باشند و من آزاده ای که اسیر...! صحنه ی نمایش این ما...قدم های خشن آرامش...و دنیای رئال و سورئال که هر دو مرا با یک فشار به خود می خوانند...و این را نمی دانند که برایند نیروی دو طرفه شان وقتی که مساوی است، من از جایم تکان هم نمی خورم!!

monica

ایول کاش منم حداقل یکم اندازه تو باهوش و هنرمند بودم خدایی حسودیم شد پروپزالتم که تنهایی نوشتی بازم ایول ماله بنده که هنوز رو هواس [گریه][ساکت]

zeynab

خیلی قشنگ بود

zeynab

خیلی قشنگ بود واقعا قشنگ بود[گل]