هیس!!

صدایی که توصیف نمی شود

صدایی که توصیف نمی شود

صدای پایم را می گویم که توی سپیدی برف نقش می شود.

هرچقدر زیر تن کفش هایم را سپیدی اش پوشانده, هر جای دیگری به جز پیاده روی قدم هایم تاریک و شب است.

تنهایم و دست هایم در جیب. صدای موزیکی که از ام پی تری پلیرم می آید تمام دهلیز گوش هایم را پر است! هوا سرد است. من همیشه روانی این سرمای خلسه ی مطبوعم. ((احساس می کنم تو رو از پشت این همه سکوت)). سکوت, روی برف ها که راه می روم فریادش بیشتر است. یادت هست آن روزهای پشت برف های دی را که نبودم و نبودی و سکوتِ تا به همیشه مان, همیشه بود! نه...این 4 واجی که سکوت تو می شوند همیشه نمی مانند...نمی خواهم بمانند! من این را نه خواب دیده ام و نه وسوسه اش را از کسی که آن طرف مرزهای تخیل است, به امانت دارم! اما می دانمش که من خیـــــلی چیزها را گاهی خوب می دانم!

((تو کافه بارون می گیره وقتی می شینم روبروت))...صدای پاهایم از روی همین برف ها به ورودی کافه ختم می شود. تو آنجا نشسته ای پشت همان میز بلوطی که چه رنگ کافه نادری باشد چه یک توهم مخدوش در آن سوی ویرانه های تمدن یک ذهن, صندلی لهستانی اش برای من است و روبروی تو. آن سمتی از پنجره که خیابان است, هنوز برف می بارد! به روی بارانی که در کافه می بارد چتر نمی گیرم و نگیر که من هرگز, هرگز, هرگز چتر نمی خواهم!!

قهوه سفارش نمی دهیم که کلیشه شد هر من و تویی که توی کافه بنشیند و تلخی قهوه اش را شیرینی نگاهی که نیست, تلخ تر کند! از منوی چیزهای سفارش ندادنی, چند صفحه ای خاطرات نیامده ای که بیاید باید, را سفارش می دهیم و تو نگاهت را که رنگ آرامش من است, از سپیدی سنگفرش پشت پنجره می گیری و به من می گویی:آزاده...تندتر برو...سرده...دیره!

من دست هایم را بیشتر به عمق جیب های خالی ام می برم. پشت سرم پر از جای پاهایی ست که روی نرمی برف ها آرام آرام آرام حک می شود تا فردا از همین جا که می گذرم روی لیزی ِشیشه ای اش لیز بخورم و بلغزم و بیفتم شاید کمی!!...تنهایی می ترساندم در راه...باید زودتر شبیه خانه شوم...کسی نه در حجم توهم و بود و نبود, که در زاویه ی سوم شخص یک ناپدید, از پشت قدم هایم می آید و من فردا نخواهم دانست کدامین جای پایم را, قدم های ناخوانده ی قدم به قدمش, رج زد!!...ترس, وجودم را می چسبد...برمی گردم, پشت سرم را که می بینم کسی نیست اما سایه ی بزرگی که پشت نقش تنم روی ساختمان سمت چپم افتاده, می گوید که آن زاویه ی سوم شخص یک ناپدید, واقعیست!

به حوالی خانه که می رسم برف نیست! برف چندین روز قبل بود که بارید! من گاهی بین امروزها و دیروزها و شاید کمی فردا, درگیر رفت و آمدم!!...فردا...حجم سپید لیز...آن دغدغه های حریص دست های قلمدار پشت میز...آن آزاده ی شاید مریض!!...من هنوز زنگ در را نزده, در باز می شود با صدایی شبیه هیس!!

توی پرانتز: تمام تو ها و سوم شخص های این نوشته, آزاده است. دلم تنگ شده برای اینکه دست آزاده را بگیرم و چند ساعتی یک کافه نادری شوم. چقدر پایان نامه شلوغم می کند گاهی.

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آمد

سلام.من هميشه توي وبگردي هام با اسپيكر خاموش ميام تاوبلاگهايي كه موسيقي دارن موسيقي وبلاگشون روي خوندنم تاثير نذاره اما امروز با اسپيكر و هندزفري روشن اومدم و نمي دونم چي شد دوباره خوندم اين نوشته اي رو كه خونده بودم،غم كلمه هاش يه جورايي مشت زد توي صورتم،وافسوس راند آخرم بود و گوشه رينگ ....

میفروش

سلام خوبيد !؟ اصلا" مي دوني چيه ! هر وقت كه اينجوري با احساس از برف ميگي و دلت هوايي برف ميشه و حسرت برفهاي نيومده رو ميخوري ، خيلي دلم واست ميسوزه ! ببخشيدا !! تو كه همش اينور و اونور هستي و يه جا بند نميشي و خيلي هم بدتون نمياد در سفر باشي براي چندمين بار بهتون پيشنهاد مي كنم به اتفاق خانواده محترمتون يه دو سه روزي رو به اين ولايت ما ( فيروزكوه - روستاي وشتان ) تشريف ببريد و يه دل سير برف ببينيد و برف بازي كنيد و آدم برفي درست كنيد و يه كم هم بچائيد ( يخ كنيد ) . برقرار باشيد. به اميد ديدار [گل]

مهدی - (ریموند)

سلام هنوز این صحنه که تکرار میشه یاد این کلبه می افتم، یاد جایی که از پنجره کوچیکش بارون رو تماشا می کردم، این لطف پروردگار به بنده هاش رو این آواز قطرات بر زمین و درب و شیشه و سقف کلبه اتان، یاد جایی که گفتی کلبه ام کلبه ویواراست و من ، منگ در پیدا کردن سوالی در خور ، که گفتی باران تند ... هنوز توی ماشین که میشینم و باران میبارد یاد اینجا می کنم . . .

همایون

یحتمل کامنت منم مونده زیر برف ها دیگه ؟!! :دی

روزبه فلکی

...............[گل]

مصطفی

کوک کن ساعت خویش! اعتباری به خروس سحری نیست دگر دیر خوابیده و برخواستنش دشوار است کوک کن ساعت خویش! که موذن شب پیش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب کوک کن ساعت خویش! شاطری نیست در این شهر بزرگ که سحر برخیزد شاطران با مدد آهن و جوش شیرین دیر بر می خیزند کوک کن ساعت خویش! که سحرگاه کسی بقچه در زیر بغل راهی حمامی نیست که تو از لخ لخ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی کوک کن ساعت خویش! رفتگر مرده و این کوچه دگر خالی از خش خش جاروی شب رفتگر است کوک کن ساعت خویش! ماکیان ها همه مست خوابند شهر هم... خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند کوک کن ساعت خویش! که در این شهر دگر مستی نیست که تو در وقت سحر، آن زمانی که از میکده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیر لب اش برخیزی کوک کن ساعت خویش! اعتباری به خروس سحری نیست دگر و در این شهر سحرخیزی نیست و سحر نزدیک است.......

نوستالوژی

سلام به آزاده عزیزم...سرم خیلی شلوغه خیلی/اما به یادتم شدید

یاسی

سلام با اینکه نوشته ات برام نامفهوم بود ولی به دلم نشست برات آرزوی موفقیت دارم

crash

. سر خط برف نو، برف نو، سلام، سلام بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام پاکی آورده‌ای ای امید سپید همه آلودگی‌ست این ایام راه شومی‌ست می‌زند مطرب تلخ‌واری است می‌چکد در جام اشک‌واری است می‌کشد لبخند ننگ‌واری ست می‌تراشد نام شنبه چون جمعه، پار چون پیرار نقش هم رنگ می‌زند رسام مرغ شادی به دام گاه آمد به زمانی که برگسیخته دام ره به هموارجای دشت افتاد ای دریغا که بر نیاید گام تشنه آن جا به خاک مرگ نشست کاتش از آب می‌کند پیغام کام ما حاصل آن زمان آمد که طمع برگرفته‌ایم از کام خام سوزیم، الغرض، بدرود تو فرود آی، برف تازه، سلام داخل پرانتز: تصور کنید با صدای احمد شاملو