تمرین ِمرگ می کنم...

                                          شاکی ِ روزگار منم

                                        تموم این شهر متهم

                                       یه حادثه چند ساعته

                                        با من میاد قدم قدم

 و من هر قدم را که می روم نمی دانم دورتر می شوم از خودم یا که در امتداد مسیری رو به زوال پر از سوال می شوم از جواب هایی که خود سوال خودَند!

باد سردی که می آید از پاییز نیست که بود اگر، من حالم بد نبود اینقَدَر!

                                     زخما دهن وا می کنند

                                     وقتی دل از دشنه پره

چشم هایم حریص تر از هر بار، تابلویی را می خواهد که مضمون نوشته هایی که جلوی چشمم می رقصند را به یک بیمارستان یا درمانگاه یا حداقل یک مطب میهمان کنند تا شاید ترمیم شود صدای بی صدای این همه زخمی که دهن باز کرده اند و خفه نمی شوند و من چقـــدر کودکانه دلم را خوش کرده ام به این خیال محال که زخم هایم همه از دشنه است!

به تابلویی می رسم که رویش نوشته اند ((مریض خانه))...اینجا چقدر شبیه لاله زار است و من انگار که از جایی آنطرف مرزهای سال های ١٣٣٠ می آیم! پایم را درون مریض خانه که می گذارم هیچکس نیست! چیزی زیر پایم لیز می خورد ... شاید هم این منم که لیز می خورم روی چیزی که تمام سنگ فرش زیر پایم از اوست!

                                  دست منو بگیر که پام

                                رو خون عشقم می سُره

این عادت این شهر را همیشه دوست نداشته ام که من هنـــــــــــــــــــــوز نکُشته، همه جا پر از خون می شود!! از مریض خانه که بیرون می آیم خیابان عوض شده و پر از کوچه های فرعیست که قبلا هیچ نبود! و من سرگشته می مانم در اطناب خوش صدای این نوا که                        

                                بگو که از کدوم طرف

                            میشه به آرامش رسید؟؟؟!!!

                            وقتی تو چشم هر کسی

                             برق فریبو می شه دید

فریب؟ چه واژه ی عجیب محتومی! اینجا مگر جنگل است؟!! اشتباه گفته بود معلم کلاس اولم، بــــــــــــــاز، که فریب پسوند و پیشوند روباه است فقط؟!!!

چشمانم سراغ مترو را می گیرد. چقدر خو کرده ام به این قطار آهنی پر تاخیر این روزها...چقدر دلم یک ضیافت واقعی می خواهد...

                              راه ضیافتو به من

                       دستای کی نشون می ده؟!

هذیان می گویم باز یا اینکه خود بخشی از هذیان کسی شده ام که خواب می بیند؟! کاش بیدار شود زودتر که من کار دارم و خسته ام از هذیان تکراری این دیوانه ای که خواب می بیند!!

در سالن مترو ایستاده ام. صدای نکره ای از پشت بلندگو به من می گوید که پشت خط قرمز بایستم! یاد حرف های مه سا می افتم.((وبلاگت چرا به روز نمی شه آزاده؟..تنبل شدی زیاد..))! مه سا همیشه راست می گوید باید چیزی بنویسم. روی تن قطاری که جلوی خط قرمز در چشمانم نشسته یک پست طولانی می نویسم اما قطار می رود و می برد نوشته های من را هم! صدای آزار دهنده ی پشت بلندگو این بار اسم مرا صدا می زند و دستور می دهد که پشت خط قرمز سکو بایستم. خوب شد اسمم را گفت یادم رفته بود که آزاده ام!!

تحکم صدایش که انگار دستور دادن را نشخوار می کند، بد می کند حالم را. از خط قرمز می گذرم..می پرم پایین و روی ریل های قطار می ایستم. این طرف راست است و آن طرف چپ! راه تونل سمت چپ را می روم! صدای احمقانه ی پشت بلندگو دیگر دارد خودش را می کشد اما چکار می تواند بکند برای کُشتن قدم های منی که راهی ِ کشتنم!! در تاریکی تونل چشم های روشن قطاریست که به استقبال محکمه ی من می آید و من در فکرم که چطور شکایت این شهر متهم را به پیشگاه راننده ی قطاری ببرم که به سمت من می آید قدم قدم. چشم های قطار با چشم های من که یکی می شود چیزی درون رگ هایم منهدم می شود و سنگفرش مریض خانه پر می شود از خون گرمی که هنوز Oمثبت است!

کسی که چهره اش صورت ندارد دست من را می گیرد تا پایم سُر نخورد روی این همه سطح لزج خیس بی معنی! با شبهی که صورتش چهره ندارد به پیاده رو می رویم. ساعت چند باید باشد؟! ای داد...ساعت صفحه درشت بند سرمه ای ام باز کجاست؟!! بود شاید اگر، من این همه سرگردان نبودم حالا با ذهنی که همه ی سوالش این است که چند است ساعت؟! پیاده رویی که می رَوَمَش نه تنگ است و نه پر شده از هجوم خوشرنگ نارنجی های خوشمزه ی من

 و من تمرین مرگ می کنم

   تو گود ِ این پیاده رو

  یه چیزی انگار گم شده

  توی نگاه منو تو

  دارم به داشتن یه زخم

  تو سینه عادت می کنم

  دارم شبامو با تن ِ

یه مرده قسمت می کنم

مه سا راست می گوید چیزی باید بنویسم حتما. دارم خفه می شوم از آن ((ن)) محکمی که روی نوشتنم نشسته و من را ننوشتن کرده...باید چیزی بنویسم امشب...

توی پرانتز١:نوشته های آبی بخش هایی از ترانه ی تیتراژ پایانی فیلم محاکمه در خیابان کیمیاییست با صدای رضا یزدانی

توی پرانتز٢: لطفا به جای برداشت هایی از قبیل عاشق شدی؟دیوانه شدی؟ اگر با متن همذات پنداری کردید حستان را برایم بنویسید

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 74 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حاج عادل

خدایا: کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟ مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟ من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند. خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟ و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در

حاج عادل

خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟ و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟ و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟ و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟ خدایا: به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟ آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟ «دکتر علی شریعتی» (نیایش )

آدم برفی

جالبه در حالی که داشتم تو ذهنم این آهنگو بره خودم زمزمه میکردم رسیدم به وبلاگ شما یهو شاخ در آوردم که مطلبتون به همین آهنگ مربوطه! بیشتر از متن شما الان چند روزیه با این آهنگ رابطه خوبی برقرار کردم!

میفروش

سلام خوبید ؟ گمونم از من خونسرد تر ( شما تنبل تر بخونید ) هم هست ! نمی خوای آپ کنید شما !؟ برقرار باشید. به امید دیدار[گل]

میلاد بهشتی

شعر و نوشته هایت درباره اون خیلی خوووووووبه... ولی فیلم جدید کیمیایی مثل همیشه مزخرفه... این بار یه کم کمتر از همیشه

سمیه

متن جالبی بود و خواندنی و بیاد ماندنی راستی من محاکمه در خیابان و نرفتم بنظرت چطور بود؟ خوشحالم میکنی با ورودت به بانوی شرقی منتظرم[بغل]

جواد هستم و منتظر داغ ترین نوشته ات.

فرهاد

تمرین مرگ کردن رو دوست دارم ولی راستش زیاد نتونستم با مطلبت ارتباط برقرار کنم ... مشکل از گیرنده بود فکر کنم!... موفق باشی

♂♀

خوندم ولی نظرت اصلا ربطی به ترشحات من نداشت.نه به کلاغ نه به عظمتش نه به بیشتر نه به کمتر.باز هم با وحشی ترین ایستاده گی بهت می گم که نظرت اصلا ربطی به ترشح قبلی ام نداشت.من تعارف رو نمیشناسم پس خوشحالم که توام نمیشناسی....به هر حال گفتی میای،میشینم ببینم ترشحاتت چه بویی میده و اصلا سایه ای هم لمس کردی یا نه.[عینک][شکست]

♂♀

و اینکه در مورد جوابی که به نظرم توی اینجا داده بودی...یه ربط بی ربط عمیق...[متفکر]داری با کلمه بازی میکنی؟اونم جلوی من؟خوشم میاد اعتماد به نفس داری.اما اگه حتی یه پست من رو واقعا فهمیدی اونوقت بگو.آخ بالا میارم از آدم و حواهایی که فقط ادعا دارن و میان و بی ربط میگن و میرن.خیلی ها توی سکوت میان توی قلمرو من و این سکوت خیلی با ارزش تره.