42 دقیقه و 39 درجه شمالی!

از وقتی که یادم می آید همیشه سفر را دوست داشتم. همیشه لحظات رسیدن به خط ابتدای سفر را می شمردم و دلم می لرزید از فکر کردن به نقطه ای که خط سفر, پایان می شود. این بار انتظارم رنگش طعم دیگری داشت. این بار خیلی خیلی خیلی بیشتر از هر بار منتظر بودم. یادم نمی رود که هر وقت قطعات لحظه های سخـــــــت را رج می زدم رفیقی وعده ام می داد که این سفر چه نزدیک است! و من و ما و ما و همه ی ما صبر کردیم و صبر کردیم و صبر کردیم تا تقویم امروز مان, 22مین روز تیر شد.

امروز آرام و قرار نداشتم هیچ! حالم شبیه روزهای آخر سال بود...همانقدر هیجان...همانقدر تلاطم که همیشه دارم و دارم در ابتدای رسیدن به لحظه ی تحویل هر سال نو. امروز حال من همان قدر شبیه آخرین روز اسفندی بود که می دوم و پر از هیجانم تا چیزی و خطی و کسی را جا نگذارم و سفرم کم نداشته باشدش. اینبار جمع کردن کوله بار سفرم گرچه طول کشید مثل هربار, اما به دقیقه ی نود بند نبود این بار.

این بار را چقــــدر بیشتر از هر بار دوست دارم. همه هستند. همه ی کسانی که دوستشان دارم. چه آن ها که از دیروزهای من مانده اند و چه آن ها که قدمت ما شدنمان خیلی نیست اما خیــــلیست. گرچه چند نفری نیستند و جایشان چه خالی اما وقتی به لیست همسفرانم نگاه می کنم یادم به تیم منتخب جهان می افتد که همه ی ستاره ها را کنار هم دارد.

اولین بار نیست که به سفر می روم. اولین بار نیست که مقصد سفرم اردبیل است. اواین بار نیست که دوستانم همسفران منند. اولین بار نیست که به کنگره ی رشته ای می روم که توصیف علاقه ام شبیه جنون می شود ... اما اولین بار است که تا این حد کودکانه و شدید تشنه ی شنیدن سوت شروع مسابقه ی این سفرم!

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 29 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منم یک آریایی...///

تنهایی وسیع مرا کاش در می نوردید یک طوفان خشمگین هوای نبودنمان سنگین شد و هوای بودنمان آنسان نمیخواهم باشد که کسی را بیآزارد اهورایی و آریایی باشید.../// 'gar az yadam bodehey man az yadat nemikaham

محمدرضا

سفر زیباست اما همیشه قبل از سفرم هراس دارم این بار اما بسیار نگرانم من هم تا اخر ماه گوشش کر!! مسفارم .مقصد مشخص است اما این بار مبدا را گم کرده ام. مسافرتی که اینده ام را رج میزند شنیده ام بعضی میگویند محتاجیم به دعا من هم همین را میگویم

میفروش

سلام منم سفر را دوست دارم و من هم چون او از نوشتهاي زيباي شما حض كردم ولي من بر خلاف او به نوشتها و قلم شما بي نهايت حسوديم ميشه و نمي تونم عكس العملي نشون ندم خب قوقولي ميگيرم اگه نگم !!!! . راستي يه سفر نصفه روزه به واشنگتن ( وشتان - نام روستاي من در فيروزكوه ) هم داشته باشي بد نميگذره !!!!. برقرار باشيد . به اميد ديدار [گل]

محمدرضا

برایت موفقیت ارزو میکنم.فقط همین اما خوش به حالت پایان سفر را میدانی ولی من نه

شاهدخت سرزمین ابدیت

آزاده ام نمی نویسی که تازه ام کنی تازه ام کنی با قلمت که گرفتارش شده است سارایی که تورا می خواند بارها و بارها و بارها

زنجیرباف

من کامنت فرستادم اما اینجا نمی بینمش

Arash 6080

همیشه "حسرت" چنین سفر کم نظیر را داشته ام... همیشه جا میماندم... همیشه مرا با خود نمی بردند آنها که باید... همیشه بغضی داشتم ناشکسته که خفه ام کند... اما این بار آنقـــــــــــــــــــــــــدر رفتم تا "حسرت هایم" جایشان را به "ح س ر ت ه ا ی م" بدهند... حسرت نخندیدن برای هزار و یکمین بار... حسرت عکس نگرفتن برای ده هزار و یکمین بار... حسرت پرسه ای که نرفت پس کوچه هایش را... حسرت دلی که تنگ نشد جای دگر را... حسرت نرفتن به آبی که گرم بود... ...و از همه مهمتر... حسرت نرفتن به خوابی که نرم بود (آخر من کجای راه گم شدم با استکان چای در دستم؟!)

فروغ خاموش

دروود چیزی آپ کردم که دوست دارم دوستان سروش بخونند!!دوست داشتی بیا!![گل]

ازاده مامانه هانا

سلام ازاده خوبم وبلاگو دیدم نه کامل اما همین چند خطی که خوندم منو مجذوب نوشته هات کرد. این دحترکی که دیدیش نمیگذاره گاهی مال خودم باشم. بهت سر میزنم حتما لینکیدمت دوستم