تیمارستان دی !

من مریض تخت 12 بودم و تو 13. روتختی, پرده ها, دیوارها, رنگ همه چیز را سفید کرده بودند تا به زور من و تو را مجبور کنند که آرام باشیم. من حالم خوب نبود...بد هم نبود, اما نمی دانم چرا هر چند وقت یک بار, یک خانم تکراری با آن لباس  سفید حال به هم زنش می آمد و آن سوزن مزخرفش را که معلوم نبود توی دست چند نفر فرو اَش کرده, فشار می داد توی رگ  دست من, که هنوز ظریف بود!

- توی 12 ای, آزاده آنه این طرف و آن طرف می چرخیدی اما گردن من را با همان زنجیر نقره ای به تخت بسته بودند! چقـــدر حرص می خوردم وقتی جار می زدی و زنجیری ام خطاب می کردی! من زبانم می گفت: ((مرض)), هجای نفس هایم ((ای جانم)) بود اما!

وقتی می گفتی ((مرض)), می خندیدم...عصبی تر که می شدی می خواستی بلند شوی و مرا در دستانت بگیری و خفه ام کنی! اما نیم خیزت کامل نمی شد که ناگهان همان زنجیر نقره ای که من دوست می داشتمش, تو را وصل می کرد به تختی که شماره اش 13 بود. زنجیرت را دوست داشتم نه به این دلیل که اسیرت کرده بود...نه...من آنقدرها هم بد نیستم شاید! دوستش داشتم چون گردنت...همان گردنی که نمی دانستی اما دوستش داشتم را دورتر کرده بود از دست هایم!

- یک بار وقتی کلید قفل زنجیرم از جیب آن خانم تکراری افتاده بود, آمدی که از تخت بازم کنی اما من مثل گربه ای که با شکارش بازی می کند گفتم: ((باید خواهش کنی ! ))...نمی دانستم شکارچی ام یا شکار!...صدای باز شدن قفل را شنیدم, صدای خواهش را اما نه!!...ا َه...12 ای...آن غرور لعنتی ات...چقدر دوستش نداشتم اما چقــــــــــــدر دوستت داشتم!

لباس آن خانم چقدر حال به هم زن تر بود وقتی هردوی ما را تنبیه کرد!

تنبیه که می شدم باز هم می خندیدم...((هه هه...خواهش نکردم اما به چیزی که می خواستم رسیدم! ))و تو فقط نگاهم می کردی با نگاهی که چقـــــــــدر دوست داشتم و نمی دانستی. راست ترش را بخواهی هیچ وقت نفهمیدم چرا تو را بسته اند و من را نه!...به کسی نگو اما من وحشی تر بود شاید!

- روزهای آخری که بستری بودیم, مریض تر شدم و زنجیری تر! دست راستم را هم با زنجیر بستند. هوارهای تو بیشتر شده بود و نیم خیزهای من وحشیانه تر! ما را به اتاق کوچکی در انتهای تیمارستان بردند تا فریادهای ما بیش از این بیمارهای دیگر را دیوانه تر نکند! هه...منزوی شده بودیم اما چـــــــــه خوب که اتاقمان آنقدر کوچک بود که فاصله ی تخت هایمان دیگر نبود!

سر و صدایمان بیشتر هم شد... تخت 13 ای، هیچ وقت نگفتم اما دوستت داشتم کمـــی !!

- قرن ها گذشت...نه دارو جواب داد نه درمان! نمی دانم که می دانستیم یا نه که چه شد همه ی این ما را که خوب شدیم و مرخص!! نه هراس دارم و نه ترس از به یادآوری روزهای ِزنجیری ِتختِ 13 بودن!...نه...ندارم...آن روزها را دوست داشتم اما حالا را بیشتر که همه چیزم هست! هم تخت 13 را دارم...هم زنجیر گردن و دستم را...هم آن روانی 12ای ام که هنوزم هست با فاصله ای که نیست و هم آرامشی که قبلا بود اما نبود و هست!!

و من گرچه دیگر کسی دیوانه ام نمی خواند, یادم نرفته که هنــــــــــــوز توی همان تیمارستانی که فاصله ی تخت 12 اش با تو, یک نفس است, بستری مانده ام !!

توی پرانتز بی/با ربط: از زمانی که مرخص شده ام, هیچ عیادت کننده ای را نپذیرفته ام... !

...از کلبه ی ویوارا

/ 36 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسفند

من همون اول كه تيمارستان دي رو پست كرده بودي، دو سه بار خوندمش تا بفهممش. كلا نوشته هات جوريه كه بايد حداقل دوبار خوندشون. ولي روم نشد ازت بپرسم كه تخت 12 و 13 آخرش به هم رسيدن يا نه؟ همه مي تونن عاشق بشن و به سبك خودشون يكي رو دوست داشته باشن و نوع زنجيري ش هم با حال تره. راستي آزاده جان شما خيلي به من لطف داري ها. ممنونم. واينكه نه بابا. ازدواج هم نكردم اون نوشته ها همه توهمات يك ذهن بيمار بودن

سیگار و اسپرسو

پستاتو که میخونم مخم هنگ میکنه ویوارا... :| فقط دوست داشتم این دیالوگو شاید... همین... شاد زی...

ازاده تو نامحدودی نامحدود ببین و نامحدود بیندیش .انسان هم می تواند دایره باشد هم خط راست ,انتحاب با خوذته که تا ابد بدور خودت بچرخی و یا بی نهایت ادامه بدهی اما یادت باشه که توان تو محدود به حدودی است که خود می سازی

مصطفی

آخر کار خودشان را کردند؟ آخر این آزاده را به بند کشیدند؟ این تمام توانشان بود. کار خودشان بود میدانم. همان germ ها را میگویم. توعاشق شان بودی. همان ذره های ناقابل microscopic. اما... عشق مفرط، به همان اندازه ی عاشق نبودن، بد است!

masoud

be omid negah kon omide to khodet hasti khodet va zehne azadet

آمد

امشب جشنيست در اتاق دوصفر گويي دو نفر ديگه عقلشان را به انسوي ديوار پرت كردند

hedayat

واقعا تو تیمارستان بودین؟؟ یا داستانهــ ـ؟؟!!//

سعید

ازاده بر خلاف همیشه که برای خودت پیام میزارم اینبار میخوام برای تخت 13 پیام بدم، به تویی که حتی در بند بودی و دست از تلاش نکشیدی، 13 ای که شاید در نگاه اول تنها یک عدد باشد اما نیک میدانم که برای آنکه باید، تمام اعدادست.شاید آن زنجیر نقره ای را اگر از گردنت باز کنند فراموش کنی که تمام اعدادی، فراموش کنی که روحت، قلبت و یا فکرت تا زمانی که دربند است آزادست(میدانم که میدانی) و تو ای تخت 12 مطمئن باش که راه رهایی از بستری آن نیست که کلید داشته باشی و آزاد کنی باید بتوانی با نگاهت، روحت، فکرت آزاد کنی تا او نیز آزاده گردد این سخنان بیماریست که چند اتاق آنطرف تر بستریست نمیدانم 3اتق اینطرفتر یا 9 اتاق انطرفتر اما هردو بدانید آنحرفی که از ترس سوزش زبان به آینه کلام نیاید دل را میسوزاند،روح را.......... (آزاده اینو برات نوشتم چون خیلی حس خوبی بهم داد 1 لحظه فراموش کردم : یاربم هرکه خطا کرد مرا دار آویخت [چشمک] اگه خواستی هرجاشو حذف کنی از نظر من مانعی نداره اما به تخت 13 بده بخونه لطفا)

سعید

یاربم هرکه خطا کردمرا دار آویخت یاربم هرکه صدا کرد مرا ساکت کرد آنقدر ساکت کرد که شدم بی حرف بی برف ساکت و...............

سعید

غم قفس به کنار.آنچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی سروپاست[ناراحت][ناراحت][ناراحت] آزاده برای آزاده بودن و آزاده ماندن باید به قوانین خود پایبند بود(میدانم که میدانی) اگر نباشی دربندی, و آنگاه در بندی و دگر هیچ دری نگشایی فرق است بین دربند بودن با در بند بودن[چشمک] باخود زمزمه کن: هرکس خواست بماند انکس که نخواست بگریزد پشت دیوار شهر راهیست حتی اگر شب باشد[چشمک][چشمک]