چه بی رحمـــــــانه جذابی!

امروز دلم چند بار شکست!!

هر بار سخت تر از قبلش!

بار اولش را خیلی نفهمیدم! فکر کرده بودم صدای باد است که به پنجره ی اتاقم خورده و مرا ترسانده! من جدی نگرفته بودم صدایی را که از شکستن می آمد! اما این بار آخرش آنقدر سخت شکست که همه فهمیدند در جایی از یک دنیا یک نفر شکسته است شاید دلش!

صدا آنقـــــدر تکانم داد که یک لحظه فکر کردم این صدا که رعشه داده لحظه های مشوش من را، صدای شکستن استخوان های سخت تن من است...اما نبود...نبود...جای نگرانی نبود!!...من تمام استخوان هایم سالم بود...تنها دلم سخت شکسته بود!

نه اینکه شوکه شده بود از شکستنی که دوست نداشت...نه...بیشتر دلش می سوخت از اتفاقی که زور بود فقط! کسی حتی نپرسید: هی...تو...حاضری یا نه؟ همه چیز در ناگهانِ ذهن، شکست و چقدر بی رحمانه بود!

برای تکه هایی که شکست و افتاد و بیشتر شکست، من در هیچ جای هیچ کجا دنبال مقصر نگشتم...که کسی نبود و نیست که بخواهم جنایت سنگین دردی غریب را گردنش بی اندازم و خلاص!

حوصله ندارم شاید. این روان ترین جمله ایست که در این لحظه دلم می خواند. بعضی اتفاق ها بد موقع می افتند...وقتشان اینجا نیست اما می افتند و چون جایشان آن جا نیست روح تو را چنگ می زنند و ناخوانده به جنگ می برند و زخمی ات می کنند و حتی بَرَت نمی گردانند و رهایت می کنند در جایی که هنوز جنگ به راه مانده و تو بی دفاعی!! و تو دلت می گیرد و حسرت می خوری و هیچ چاره ای نداری جز آنکه باور کنی که همیشه واقعیت است که از آزاده قوی تر است!

حالا دیگر تنها صداست که می ماند و اندکی امید! امید به جایی دور...خیلی دور! دل شکسته ام گرچه گرفته و با من نمی خواند اما باز من چه مغـــــــــــــــــــــــرورترم امروز...مغرور...مغرور...خیلی مغرور!!

بعدا توی پرانتز شد: کمتر از چند ساعت گذشته از آنچه که آزاده گفته بود. دیگر یادم رفته که عجیب گذشت امروزم...حالم خوب است دیگر اما هنوز هم مغرورترم...حتی بیشتر!

...آراده از کلبه ی ویوارا

/ 32 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصفی

یاد گرفته ام دلم که شکست... فقط نگاه کنم! یاد گرفته ام که بگویم: دل برای شکستن است دیگر! کسی می گفت: دلی که دل باشد ارزش شکستن دارد. دل بی سر و سامان و بی کس که نمی شکند! دلم که می شکند اشکم جاری می شود اما نه از ناراحتی. از این که هنوز هم دلم ارزش شکسته شدن را دارد و هنوز هم کسی هست که بگوید دوستت دارم!

سینا

من درست فهمیدم؟ همون داستان ب...ک؟

پسرخوانده

با صدای عجیبی از خواب پریدم. انگار داشت تند و تند لباساشو تن میکرد و بدنبال اونا میگشت که حسابی همه جا رو بهم ریخته بود. ! انگار موقع در آوردنش به فکر پوشیدنش نبود !! جرات نکردم بگم چکار میکنی و فقط نگاهش کردم. نگاهش کردم و نگاهش کردم تا حسابی سیر بشم. یک حس قریبی به من میگفت این آخرین باریه که با هم هستیم و انگار برای آخرین بار هم همه چیز باید بازم به تلخی بگذره ! بدون اینکه به من نگاهی بکنه اروم گفت خدا حافظ . من موندم بگم چرا؟ فقط یادمه که داشت روحم از بدنم جدا میشد. انگار حس اینکه بتونم دور شدنش رو ببینم نداشتم. بی اختیار اشک از چشمام سرازیر شد و من، منی که تنها مونده بودم رو شرمنده کرد. تنها موندن سخت نیست. فراموش کردن با هم بودنه که سخته !

فرهاد

در هر شكست فرصتي براي پيروزي هست... هنوز منو یادت میاد خانم نویسنده؟

Zohre

Etefaghha bad moghe nemioftand. Ma bad moghe miravim jaei ke etefagh ham hast!!! Engar Hamishe ma moghaserim. va "hamishe vagheiat ast ke az ma ghavitar ast"

میفروش

سلام چینیییییییییییییییییییییی بند زن اومده چینیییییییییییییییییییییی بند زن اومده دلای شکسته رو بننننننننننننند میزنه چینی بند زن اومده . چینی بند زن اومده کو !؟ کجاست !؟ دل شکسته تا بند بزنم!؟ شماره حسابم رو که داری اول اجرتش رو بریز به حسابم تا منم کارمو شروع کنم . برقرار باشید. به امید دیدار [گل]

امین

سلام نمی دونم چی شده که اینقدر دلت گرفته ! ولی چیزی رو که من با تکتک وجودم حس کردم اینکه وقتی ژشت سر هم هی اتفاقات جور واجور دست به دست هم میدن که آدم رو اسیر کنن قراره به همین زودی ها یه معجزه رخ بده چشمات رو باز کن و هر لحظه منتظرش باش(ببخشید که خیلی وقته نیستم)

Alguien Te Quiere

نگران تو ام آزاده پیشتر, بیشتر ! اکنون, کمتر

6080e bozorg

این روزها گیج گیجم اتفاقات اطرافم را خوب درک نمیکنم اما این یکی را که نوشتی خوب درک میکنم بعضی اتفاق ها بد موقع می افتند... جایشان اینجا نیست... خیلی جالبه,این روزها کمی همدردیم... البته شاید بیشتر از کمی...