یک ده سالگی

اینبار دیگر من اگر جای تو بودم اصلن این آزاده را راه نمی‌دادم اینجا. خودت می‌دانی که می‌دانستم و یادم بود تولدت را 14 مهر باید به قلم بیاورم. نه توجیه می‌کنم و نه قصه می‌گویم فقط تو من را ببخش کلبه‌ی ویوارای من که شاید این تاخیر در مقابل نبودن‌های بسیارم آنقدر گناه بزرگی نباشد که من خیلی بیشتر از این‌ها با تو بد شده‌ام...می‌دانم!

ده سال پیش..دانشجوی ترم 1 میکروبیولوژی به پیشنهاد پدرش صفحه‌ای را ساخت که تا هنوزی تا به همیشه‌, راوی پرُ رنگ‌ترین سکانس‌های زندگی‌اش باشد. ده سال آنقـــــــــــدر عدد هست که بخواهم مغرور باشم به اینکه تو و من این همــــــــه سال کنار هم مانده‌ایم. شاید تصور کنی آن صفحه‌ی مجازی هزار رنگ در آنطرف دنیای موازی من را از تو گرفته اما تو و من خوب می دانیم که من شــــــــرح تفصیل بندهای مهم وجودم را تنـــــــــها بر پیکر تو نگاشته‌ام!
زیر سقف تو، چه بسیار تن‌ها که با منند :

شاهدخت سرزمین ابدیت: در سرزمین ابدیت, کلبه‌ایست ویوارا که در پهنه‌ی خوش‌رنگ اطرافش، سپید بزی‌ست وحشی که با سیاه اسبی با موهایی کمند, تمام ابعاد وجودی‌شان شبیه‌تر از شبیه.

6080بزرگ: ویوارای من به "از تو نوشتن"هایم عادت دارد. خیابان های شهر هم که دیگر قدم‌هایمان را حفظند...بلدند.

پرسئوس: برای من بودنتان به تمامِ بودن‌ می‌ارزد که تمام بودنم را معنایید.

میلاد قزللو: آدم‌های کمی هستند که اگر نبودند هم یک جایی از رفاقت می‌لنگید و هم شعرهای خوبی ناگفته می‌ماند...خوب شد که در آن روز شهریور, به دنیا آمدی.

نوشین: پشت پرده‌ی زرد و قرمز و نارنجی اتاقم, در حوالی نزدیکِ دلی که تپیدنش را می‌دانی, من...تو را دارم.

مه سا: وجودت وجودم را تنها نگذاشته...از همان 12دی تا همان فردای فردا.

مهسا: این را چند بار گفته‌ام؟!! خیلی؟! بسیار؟! هربار؟ چندین بار؟!...این بار را هم بگذار کنار تمام آن خیلی‌ها و بسیارها و هربارها و چندبارها : کنارت چقــــــــــدر حال من بهتره. 

سمیرا: تعداد ثانیه‌هایی که با تو کلمه‌ها را حرف نوشته‌ام...خندیده‌ام...کلافه شدم...گریه کردم با چه کسی قیاس می تواند شود دختر؟!!

سینا: ده سال...اگر دقیقن ده سال از عددی که تقویم تاریخ است کم کنیم، می‌شود مرجع روزی که تو یکی از بهترین‌های کلبه‌ام شدی گرافیستی که به حرف نداشتن طرح‌هایت افتخار می‌کنم.

نوید: سال 82...دانشگاه...آن روزها تنها می‌آمدی و در کلبه‌ی ویوارایم می‌ماندی حالا باید دست رونیای قشنگ و کوهیار نازت را هم بگیری و همه با هم پیش عمه آزی بمانید.

یادگار دوست: بعضی آدم‌ها متفاوتند...خودشان...لحنشان...اس‌ام‌اس‌هایشان...و تو تفاوتت متفاوت است یادگار دوستی که هیچوفت نفهمیدم ((راستی برای فارغ‌التحصیلیت مشکلی پیش نیومد؟!!)).

بهنامترین: بعضی اتفاق‌ها، یک دوستی واقعی می‌شود...نه از دو دی تا دوازده دی....خیلی خیلی بیشتر.

Alguien Te Quiere: Voy a descubrir su secreto...asegurese

آشنای یک ساعته/آقای نیمه شب/سامان/نوید چهره‌سا/بهاره رهنمای نازنین/روزبه/Crash/نسرین/کنستانتین/مرضی/سوسن/نرمین/احسانینو/محمد صدسال پیشا/علیرضا فروهر/پریسا/نگاه کویر/مصطفای دی/فریبای نازنینم/ساروی ریکای عزیز/علی هوشمند/سپیده‌ای دیبا/محمد یونیمون/سیاوش/نگار نیک نفس/توماج/مروارید/نوگل/صدف/ویای نیمه تمام/یاسی/پ درام یگانه معافی/همایون/رضا/عادل/مهراوه /امیر یادش بخیر/مولر/افسانه/جناب میفروش/نازنین/آزاده ها/ادمین کوهی/زیزی/ویشتاسب/دختر دهاتی/حمید و .../نازی/مسعو ترکمان/خواهر زادم/تــاج/محک/آمد/مهدی فریور اصل/همیشه جوان/حاج اکبر/کلاغ راست مغز/ریموند/مهشید/اسفند/حسین/ s.rahman/مازی ژاوی /فاطمه/لیدا/امیر تیره گان/استاد علیرضا/فرناز/محسن الف.جیم//mossyحاج عادل/علی پویا/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/سورنا رضوانیه/کسری/ستایش/طوبیمیرحسین کبیریان/محمدینو کتونی/سیگار و اسپرسو/زم بور/alive/زنجیرباف/بامداد سیاه/لی لی/شهاب گرافیک و ...

همه‌تان را دوست می‌دارم همانقـــــــــــدر ویژه که کلبه‌ی ویوارایم را. هستَنِتان و خواندنم حس خوبیست حتا وقت‌هایی که دست خطی نمی‌نویسید اما رد پایتان می‌ماند!!

چه روزهایی که زندگی ام در تو قلم نخورده!!...ده سال...به عقب که نگاه می‌کنم راه چقـــدر دور است و اما چهره‌ام لبخند.
لبخند که هستی
که می‌نویسمت
که تا همیشه برای منی

               تولدت قشنگ...خوشرنگ ای بخشی از زندگی و وجود من 


...آزاده از کلبه‌ی ویوارا 

/ 36 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زي زي

تبريك عزيزم... با آرزوي صد سالگي كلبه

رونیا

اااااااااااااا من و داداشیمم بازی دادی عمه آزی؟؟؟ وای چقدر من خوشحال و سوپرایزم! کاش بابام هم وبلاگ نویسیش رو ادامه میداد و می تونست جشن تولد بگیره و من کلی تو جشن خوشحالی کنم :(

نوید

تارا خانوم تولدتون مبارک :)) بالاخره وختی تو یاد 10 سال پیش می کنی منم باید خاطره تعریف کنم دیگه :))

آرش 6080

ده سال... نه نه نه، عمیق بگو، ده ساااااااااااال ده سالی که از مهر 82 می آید مثل دوست قدیمی ات :) و من دقیقا 5 سالَش را بودم،و در همه این 5 سال VIP، و این بسیار برایم خوشایند است، زیاد... خوشحالم برای کلبه ای که کهنه نمی شود، فراموش نمی شود، پوسیده نمی شود، بلکه در روز تولدش بوسیده می شود... :-*

سامان

آزاده جان تولد وبلاگت مبارک ما هنوز هم همراهت هستیم تا همیشه بلاگر خودمان [گل]

مصطفی ایرانی

سلام من اول تبریک میگم بخاطر دهمین سالگرد وبلاگ نویسیتون.دوم بخاطر نوشته هاتون که بازم مثل همیشه قشنگ و روان و دلنشین بود .من لذت بردم امیدوارم که همیشه موفق وپیروز و سر بلند باشی.امیدوارم که قلمت همیشه روان و شیوا بنویسد و زنده باشی آزاده ی عزیز.

امیر

سلام . حلا کیک تولد کی خورد ؟

همابهار

چه روزهای نوجوانی خوبی که اینجا را نخواندم و بو ی خوب باران و چوب خیس کلبه ای امن مرا به ورطه ی خیال نمی کشاند ... اینجا قسمتی از باران های تا ابد ویواریی ذهن من است .. [ماچ]

نازی

منم 9 سالی ست که می نویسم... آزاده ی دسوت داشتنی ما نویسا باشی عزیزم.../

مصطفى

ممنونم كه باز هم بودم... اگر چه نبودم، خيلى وقت است كه نيستم!