3 ش ن به!

بد

خیلی بد

روز خیلی بد

من از پس یک خاکسپاری بد می آیم!

سه شنبه روز بدی بود

از همان ثانیه ی شروع

تا همان لحظه که صدای زنگ و بوق و شلوغی محتوم

 

خون

خیابان

سنگفرش سرد بی احساس

من

من

تا همیشه من

چراغ های خاموش رابطه ی فروغ

و تکرار هجاهای گرم تا همیشه اوج

و او و جفت گیری گل ها و من

 

پازل ها را کدام حماقت ارغوانی با خود برد

من تنم چه خسته بود

روحم اما آزاد؟!

من تمام ساده لوحی یک درد را

در انسجام بافت های بی رمق تکلف

دیشب نوشتم

و دفتر من

همان دفتر جلد محکم قشنگ

پر از صفحه هایی شد

که دیکته هایش تمامش ٢٠ بود

 

چرا باور نمی کنی؟؟!!

من دیگر سلول اولیه ای که حاصل همخوابی ناشیانه ی باد و طوفان بود، نیستم!!

در آئینه که بودم

تقویم پر از ١٩ فروردین بود و ٨٧

و من تمام خاطرات کودکی ام

پر از بادبادک های رها شده است

 

انگار که روح تو

از پس یک تناسخ ناخواسته

در من شروع شده

از همان پنجمین سال از دهه ی هفتاد

که عاشقت شدم

این اولین بار است که طعم لبم اینقدر تو است

انحراف نفس های داغت

که هجاهای من است

از ١۵ دی من می آید؟

نمی دانم

اما این تلاطم غلیظ...عجیب

که تمام من را گرفته

و زیر بار سنگینی تنش نئشه می کند

شک نمی کنم که از تو است

 

بر من چه گذشت؟

ه ی چ ک س نمی داند

سوغاتی برای چه؟!

از گورستان که آمدم چیزی نیاوردم!

 

روزها چقـــــــــــــــــــــدر شبیه همند

هر چندهزارسال یک بار دایناسورها منقرض می شوند؟!

سه سال؟!!

خیلی بد است

نگذارید که منقرض شوند دیگر

من از پس آخرین انقراض دایناسورها می آیم

و عکس من

که هاله های زرد و نارنجی سایه روشن است

نه آن ستون را چسبیده

و نه گردش گردنش به سمت عقب است

 

چیزی از درون اپی تلیال رگ هایم

پوستم را می شکافد و آزاده می شود

از سرناسازگاری و لج نیست

جا نمی شود که مجبور است

جا نمی شود که مجبور است بدرد و بشکافد و حلول کند

پوست قبلی را که شکافته

شاید نگه داشتم در آن کمد دیواری بنفش

هرچند که ساعت ٢٣ی یک دیشب

صدای بوق که آمد

آن تن قدیمی مقروض

مرده بود دیگر!

 

آن روز که داوطلب و مشتاق

پوتین هایم به خاک خط مقدم رسید

گردنم

همان گردنی که خانه ی نبض من است

زنجیری داشت

که پلاک هایش جیرینگ جیرینگ کاذب خوبی داشت.

 

در نبرد، کشته باز می گشتم اگر

پلاکی که بود، آزاده بود

اما من نمرده بازگشتم!

از همان ثانیه ی شروع

تا همان لحظه که صدای گریه از اتاق ١٢ بیمارستان هدایت تهران

سه شنبه روز خوبی بود

من از پس یک تناسخ خوب می آیم!

روز خیلی خوب

خیلی خوب

خوب

توی پرانتز:نوشته شده در فاصله ی یک خواب و بی خوابی عمیق

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 42 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منم یک آریایی ...///

شنبه روز بدی بود روز بی حوصله گی .............//////./...../..../....../

منم یک آریایی ...///

بعضی وقتا م موضوع ربطی به موضوع وبلاگ شما نداره ولی این دلیل نمیشه از مطلب شما نخونده گذشتم آزاده عزیز ...اهورامزدا سایه بانت ...///

سیاست با زبان ساده

سلام دقیقا منظور شمارا درک نکردم اما امیدوارم شما و خانواده سلامت باشید و مشکلی در این راستا بیان نشده باشد با صفحه ای جدید در خدمتم موفق باشید

6080بزرگ

س ه ش ن به س ه ش ن به روزی میگویمت: که تناسخی که تو از پس آن می آیی چقــــــــــــــــدر کم نظیر است، که اگر نبود، آن هدایت اینگونه هدایت شده راهیت نمیکرد در ورایی که من در آنم و بس

Alguien Te Quiere

خوب خیلی خوب شب خیلی خوب تو از پس یک تکامل خوب می آیی سه شنبه روز خوبی بود از همان ثانیه ی نگاه تا تمام لحظه های پرسه های قدم! خیابان دالان رو به ناکجا تو من تا همیشه ما روحت از کدامین اطناب ازلی با من آشنا مانده که هر چه می روم نشانی پلاک ها من نمی شود!! نه اینکه فکر کنی من نمی شود می شود دختر دیماه اما تا انحراف به راست خیابان ابدی هنوز راه مانده کمی! من باور می کنم تو دیگر آن هسته ی اولیه ای که مسیر تمایزش خطی بود, نیستی! در آئینه باش و پر از 12 دی هایی که از بیمارستان هدایت می آیند بر تو چه گذشت؟! ه ی چ ک س نمی داند در دفتر خاطرات دیروزت نوشته بودم که نامم ه ی چ ک س نمی ماند!!! دایناسورها که منقرض می شدند دستت را به من دادی از پشت همان پرچین 84 بود که من ٍ من شدی و عکس تو چه هاله های زرد و نارنجی اشتباه باشد و چه خوشرنگی غرور آزاده آشناست...آشناست دیگر به خط مقدم نرو! دیگر نبرد برای چه؟! بگذار قطار در ایستگاه خودش بماند یک بار گردنت نبض پای قطار را بخواند کاش آزاده ی خوبی باش تو از پس یک من می آیی آزاده خیلی خوب خیلی خوب خوب

فریاد

یا مهدی! ای نقطه شروع شفق، ای مجری حق میلاد تو قصیده بی انتهاییست که تنها خدا بیت آخرش را می داند. بیا و حسن ختام زمان باش با سلام خدمت مهندس همشهری عزیز از دیدن وبلاگت خیلی لذت بردم مخصوصا اینکه همشهری من هستی من تازه وبلاگم رو راه اندازی کردم قبلا تو بلاگفا وبلاگ داشتم اما اونجا رو بیخیال شدم و اومدم تا وبلاگ جدید بزنم... از شما دوست عزیز میخوام که اگه وقتش رو دارین کمکم کنی تا وبلاگم رو زودتر درستش کنم آیدیم رو دادم خوشحال میشم باهاتون مشورت کنم و از نهاوند بیشتر بدونم با تشکر منتظر جوابتون هستم التماس دعا در پناه آقا امام زمان یاحق

6080بزرگ

:)) :)) :)) azadeHeye nahavandie loram tahvil begir hamshahrito,tahvil begir. :)):)):))

داود

سه شنبه روز بدی بود/سه شنبه روز خوبی بود/انحراف نفس های داغت/در انسجام بافت های بی رمق تکلف/من از پس یک خاکسپاری بد می آیم!....به زیبایی تمام از paradox va familiarization استفاده کرده اید

داود

ببخشید defamiliarization