Insomniac !

رفتیم و چقدر تند تند شده بود رنگ رفتنمان که نکند دیر برسیم و جا بمانیم از قطاری که ما را می برد...دیر نرسیدیم...همه چیز به موقع بود...در کوپه ها جا نمی شدیم اما! ما زیاد بودیم یا جا کم...هر چه بود مامور قطار نمی فهمید که جدا نمی شویم از هم، هر قدر هم که جا نباشد و کوپه ها تنگ باشد شاید!

از تمام شب دو ساعت بیشتر سهم خواب نبود. نمی دانی چــــــــــــــــــه کیفی داشت قطار و ایستگاه و رسیدن در ابتدای خنک یک طلوع...!

 لحظه هامان را یادم می رود روزی؟!! رستوران نیکان...خندیدیم آنقدرها که مردیم از نفس هایی که بند آمد...آن شب را یادم می ماند مثل همان رستوران مهر کرمان که هر چه بود و نبود را فرود آوردیم و یادمان نرفت و ماند.

تولد یوم الشک سعادت و لباس هایی که کیکی می شوند، آدرس های اشتیاهی که نصیبمان می شود، عکس هایی که فتوشاپی می شوند، دل هایی که عاشق می شوند(توی پرانتز عجیب: متاسفانه یا خوشبختانه دل من جزو این مجموعه به حساب نمی آید)، ناهار روز سوم کنگره که ماهی است و من را به جنون می برد، دوستانی که اصفهان برای دیدارشان وعده گاه می شود، دوربین هندی کمی که گم می شود و قدم هایی که برای پیدا کردنش تند می شود، هتلی که هر شب عروسی دارد و ما را سوژه ی خنده می شود، شب هایی که خواب نیست و خاطره می شود، صبحانه هایی که رنگ خوب حلیم دارد و آوازهای هم صدایی که باز با همند و نوستالوژی روزهای خوب می شوند.

 میدان نقش جهان و عالی قاپو و هر آنچه صفوی...که چه دست خودم باشد و چه نباشد، بیزارم از هر آنچه که رنگش صفوی بود و هست و ماند...تاریخ را دوست دارم زیاد، تنها تا همان جایی که رنگش ساسانی مانده واصیل، کلیسای وانک و آن همه رنگ های شاد...چقدر راوی کمدی الهی دانته است برای چشم های منی که دوست داشتنی هایم ادبیات کلاسیک غرب است، زیاد...منطقه ی جلفا و پیتزایی که مزه می دهد در آن دنجی فضا...چقدر چهره اش کلاسیک است کوچه های جلفایی که تِمی دارد شبیه شهرکی سینمایی، بریانی و طعمی که برای بار دوم نخواهمش چشید و سی و سه پل و نورهایی که عکس هایمان را سایه زد، عمیق.

و باز کنگره ای از تبار میکروب هایی همیشگی، بهانه شد برای اینکه لحظه ای کوتاه حتی اگر، جدا شوم از همهمه ی شلوغ روزهای بی معنی که گاهی هجوم می شوند بر سایه گاهی که می خواهم استراحت کنم...استراحت کنم و نفس بزنم کمی!

و دوستانی که دیدمشان از پس روزهایی ندیدنی. هما تو را اولین بار بود که می دیدم...چقدر آشنا بودی و شبیه...شبیه به حس مشترکی زمستانی! منتظر توام دختر...قول داده ای دوربینم را بیاوری.

توی پرانتز بی ربط: دوست دارم بدانم چند نفر دانسته بودند که دختر و پسر پست Be Quiet ناشنوا بودند؟!

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 38 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعادت

کادوی تولدم رو ندادی . [ناراحت] دل کی عاشق شد؟ به غیر از احسان . احسان عادی شده دیگه[زبان]

مولر

چقدر شبیه به سفر کرمان بود. حتی گمگشتگی دوربینها !!! کرمان دوربین کی بود تا سر حد گمشدگی پیش رفته بود؟ راستی پیدا نشد [سوال]. به امید سومین سفر استانی البته با قطار. چون شیراز با هواپیما و لنگرود با اتوبوس جواب نداد ,البته خوب خیلی شرایطش تفاوت داشت. ولی چیزی که مسلمه اینه که باید قطار باشه تا کرمان نشان بشه. [لبخند] به امید سفرهای خوب [گل

نگار نیک نفس

همیشه به سفر آزاده جان برای پ.ب.ر : اگر کسی بگه نفهمیدم , من میگم : ( اصلا ) نفهمیدم [ناراحت] شادزی آزی [گل]

birooh

بي هيچ دليل خاصي هي نپرس تا هي سكوت كنم چيزي از من بيرون نخواهي كشيد كليد زنگ زده اي كه داري به قلب من نمي خورد

نوستالوژِی

وای آزاده چقده اون عکس کناروبلاگت خوشگله...یا خوشگل شدی..یا اینکه عکست خوب افتاده[زبان]لم برای توی باوفا تنگیده بود زیاد

گیلدا

ان روز همه به دنبال سالن برگزاری همایش می گشتند.چقدر دوست داشتم ببینمت اما من هم نمی دانستم کجا؟!

عادل

سلام ... امروز برا گوش دادن به موزیک قالب وبلاگت از این محله گذر کردم و ناخودآگاه چشمم به دست نوشته های قشنگت افتاد ... خوندم و یاد دورانی افتادم کهشوق نوشتن داشتم بسی ...

پسر خونده

سلام. خوبید؟ راستش یکی از زیابیی های اون پست همین بی کلام بیان شدن عشقی بود که ما به اسطلاح ناطقین در حسرت داشتنش روزگار را به آخر میبریم. همون موقع که اون پست رو خوندم کلی اشک دور چشمام جمع شد و وا قعا ازته دل براشون آرزوی خوشبختی کردم. (به نظرم عشق اونا نه بخاطر ناشنوا بودنشونه بلکه بخاطر درک و شعوری بود که از با هم بودن داشتند. چیزی که اکثر افراد نمیدونند و با هم بودن رو با چیزای دیگه ای که شاید آخرین مرحله با هم بودنه به اشتباه میگیرند. واقعا سیراب شدن از لذتی زود گذر تا این حد ارزش داره که همه چیز رو بخاطرش نابود کنیم؟)

Persian Friends

فکرکردن! از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل شده كه فرمود: يك ساعت فكر كردن از يك سال عبادت بهتر است. یا علی اصغر (ع)

پسرخونده

سلام. راستش من نمی دونم چرا متن تا این حد بریده بریده برای شما ارسال شده !! کاش متنو ذخیره کرده بودم. ! بهر حال اون چیزی که مهمه اینه که دوست یک رنگ و یک دل کم پیدا میشه. دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه امدم از این شب تنگ ......