دی‌زاده !

برف آمده بود..خیلی...آنقدر که در دل برف‌ها تونل زده بودند و تنها مسیر رفت و آمد همین تونل‌های سفیدِ برقی بود. خیلی وقت بود که راه را آمده بودم و نرسیده بودمش! اما امتداد راه‌هایی که می رفتمشان آنقـــــــــــــــدر خوب بود که من نه ترس و دلهره ام نبودش هیچ, از هیچ نرسیدنی که نباید بود!!

چشمانم روشنی انتهای تونل را دید...پایم که بیرون رفت نزدیک بود لیز بخورم که زمین لیز لیز بود از صیقل خنک یخی که تمام زیر پایم را آئینه شده بود. سرم را حول محور گردن, در حوالی اطراف چرخاندم. جایی بود شبیه یک غار با قندیل های بزرگ شیشه ای که از سقفش آویزان بود و بعضی‌شان تا کنار شانه‌ی من هم رسیده بود. برق شدید تبلور یکی از قندیل‌ها چشم هایم را زد...فضا پر از کریستال های شش وجهی ملودی خوبی بود که نمی دانم واقعا موسیقی بود یا صدای چکه شدن قطر‌ه‌هایی بود که از سقف می‌آمد و روی آئینه‌ی کف غار, سُلفژ می شد! کنار قندیلی که تا زمین رسیده بود نشستم و انحنای ستون فقراتم شبیه تکیه دادن شد...چشمانم را بستم...من بودم و ارامش و سکوت و ملودی سینوسی نت های سنگین خلسه‌‌ی رها...

چشمانم را باز کردم دور و بر تخته سنگی که تکیه اش داده بودم, پر از پنگوئن بود. مثل بچگی‌ها و عادت تا به هنوزم با ذوق از جا پریدم...من عاشــــق این سیاه و سفیدهای خنده‌دارم...یکی را که از همه کوچکتر بود برداشتم و بین دو دستم گرفتمش...انگار که من هم پنگوئنی شبیه خودش باشم, بی هیچ که بترسد چشمانش را بست و کله‌ی کوچکش را بین اتصال انگشتانم تکانی داد و من لبخند را پشت منقار کوچکش دیدم هم, باور کن!

خدا آنطرف‌تر ایستاده بود و لبخند می‌زد. فکر می‌کردم از دستم ناراحت باشد اما لبخندش می گفت که همه چیز خوب است! در سیطره‌ی سمت راست راهم, پشت چند خانه‌ی اسکیمویی قشنگ, کاجستانی بود که "باید" می‌رفتم. با درد وحشتناکی که ازدحام لحظه های جدایی می‌آوردم, خم شدم و پنگون کوچکم را در ردیف جمعیت دیگر پنگون‌ها جا دادم ...  و خواستم که بروم. راستش را بخواهی چند قدم را هم رفته بودم که صدای خدا از پشت سرم آمد:
دخترکم آزاده

سرم را که برگرداندم پشت شانه‌هایم بود. مهربان هم که می‌شد هنوز چهره اش جاذبه ی خشن موهومی داشت که من دلم را می‌برد. با صدایی که ولومش را از روی عمد پایین داده بود, چشم هایم را خیره شد و گفت: پنگوئنت را با خودت ببر اما امتداد کاجستان را که می‌روی خوب برو...کار با تو زیاد دارم ایندفعه‌ی این راه!!

و من و پنگوئنم رفتیم در مسیری که دوازدهمین کاج بزرگی که برف داشت, تقویمش دی شد
برف دوباره باریدن گرفت
هوا....طعم خوبی داشت هم!

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوشین

سرمایش رفت درون تنم...یخ کردم........ولی به یاد گرمای دستانت که افتادم "سرما تمام شد" تولدت تبریک زمستان بر تو خوش.[گل]

همایون

تولدت مبارک آزاده [گل][گل][گل]

شاهدخت سرزمین ابدیت

آخ دختر دیوانه ات شدم هرچند که بودم بودن ها و خواهم بود خواستنی هایت را زیباترین وصف تولدت بود آنچه دست به قلم شدی و تو ۱۲ امین روز دی ماه و ملکه ی تمام سرزمین ها و روزهای برفی مابین عطر و طعم سرما هستی از اینکه آمدی بی نهایت خوشحالم چرا که هیچ شاهدختی بدون داشتن دوستی چون ملکه ای مهربان شاهدخت نمی شود

سميرا

باز هم تولدت مبارك. اينجا هم تولدت مبارك[ماچ]

سوسن

تولدت مبارک ازاده جونم[هورا]واقعاشرمنده که دیرشد[ناراحت][ماچ]

نگاه کویر

یادم بود که دختری در دوازدهمین روز دی ویوارا آمد... شرایط اما فراهم نبود... به دنیا آمدی دنیا هم به تو آمد! مبارک است! :)

نارسیس

تولد که باشد نگاهت آرام میشود که باید باشد که بداند بودن حجم سفید یک برف است که در یک دی آرام آرام میریزد و رها میشود تا رهایی اش به اسارتش نبرد گاهی!..

نگاه کویر

سوالت نغز بود و قشنگ...دادم پاسخش رو.بیا بخون قدیمی که باشی ماندگار میشوی...ممنونم که قدیمی ام... :)

سوری

سلام.قلمت فوق العاده است....فوق العاده...لطفا آپ دیت کن و به من هم سر بزن.راستی ویوارا یعنی چی؟

پرسئوس

چقدردلم مخواهد لیز بخورم تا سریغتر پنگوئن خودم را بردارم وخدایم صدایم کند.