where is my full genome?!

سلول هایم را جمع کرده اند کنار هم. ماکتی که ساخته اند قرار است این من شود. خدا صدایم می زند و میپرسد " رو کارش اینه، خوبه؟ دوستش داری یا نه؟"

دست به سینه می ایستم و نگاهش می کنم...با تردید "خوبه"

 می خواهم برگردم و بروم سرکارم که انگار چیزی یادم آمده باشد بر می گردم و می گویم "لپ هاش...لپ هاش گود بره و چال بیفته وقتی می خنده"

هنوز سلول هایم خالیست. نه هسته دارد و نه شبکه ی آندوپلاسمی و نه میتوکندری. نه کروموزوم دارد و نه DNA و نه حتی ژن! همه ی ژن هایم را آن طرف تر ریخته اند توی یک ظرف کریستال اسپانیایی.

یک نفر که Ph.Dی مهندسی زنتیک دارد می آید و شروع می کند به گذاشتن  ژن هایم توی هستک ها. با پنس ژن ها را بر می دارد و جاسازی شان می کند. برای بعضی هاشان خیلی وقت میگذارد و دقت می کند. بعضی دیگر را همینطوری می چپاند توی هستک هایم. بعد یک نفر دیگر می آید و هستک را می گذارد توی هسته. ان وقت هسته ها را یکی یکی بر می دارد و می گذارد توی سلول هایم. سلول هایم را پر می کنند. دارم آماده می شوم دیگر!

چند ساعت بعد یکی از سلول هایم را به من می دهند. یک نفر که شاید سوپروایزر بخش من سازی است می پرسد " ببین اوکیه؟"

سلولم را زیر میکروسکوپ فاز کنتراست میگذارم و تمام "شان میکروسکوپی" را با نگاهم می جوم. چشمانم را از عدسی چشمی میکروسکوپ می گیرم و می گویم: تجمع ژن ها در قسمتِ روی زیاد، لج بازی، خودشیفتگی و اعتماد به نفس کمی زیاده...اما خوبه...اینجوری باحالتره"

دیگر آماده ی آماده ام. تا دقایقی دیگر می روم تا جای دیگری هم باشم.

می خواهم از در اتاق بیرون بروم و منتظر آمدن آزاده ام شوم که کنار در اتاق توی همان ظرف کریستال مقداری از ژن هایم را می بینم که جا مانده. سرم را بر می گردانم و داد می زم: "اینارو چرا جا گذاشتید؟! اینجوری ناقص می مونم که! "

همان کسی که Ph.Dی مهندسی ژنتیک داشت برای اینکه صدای من را ببرد با لحن مهربانی میگوید: "نگران نباش...داریم رو پروژه ی جدید کار می کنیم...فردا بقیه ی ژن هاتو با اون می فرستیم پایین"

از اتاق می آیم بیرون. نگران مانده ام برای ژن های جا مانده ام!...راست گفته باشد شاید!!

توی پرانتز1: امسال بیشتر از هر 12دی دیگری منتظرم...منتظر خبرهایی که خوب خوب باشند به لطف خداوندگاری که نمی توانم دوستش نداشته باشم!
توی پرانتز2: چه طعم خوبی دارد اس ام اس هایی که 12 نیمه شب می رسند در اولین ثانیه ی بودنت می رسند

توی پرانتز3: ممنونم از تمام دوستانی که در روزهای گذشته کنارم بودند...یک نفر بیشتر

توی پرانتز4: شان میکروسکوپی، فضاییست که زیر میروسکوپ دیده می شود

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 51 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بامداد سیاه

سلام تولدت مبارک الان برف اومده رو کوه و کویر نشسته ، و شدیدا شده همه جا سفید پوش یه ابهتِ وحشتناک زیبایی راه افتاده خیلی مهیجه برف آدم رو یاده آزاده می ندازه [لبخند]

روزبه فلکی

یادم آمد دی ماهی هستی [هورا] ماهت مبارک دی ماهی

علی پویا

سلام فقط فرصتی دست داد تا برای تبریک تولدت امروز بیام اینجا البته این بار هم دیرتر از زمان مقرر البته این بار از 12 دی به یاد شما بودم اما مشغله های زندگی دسترسی ما به کامپیوتر و اینترنت رو مسدود کرده بود. و دروغ نگم شاید این بار درگیریم برای گرفتن پاسپورت و رفتن. اما مثل همیشه با تاخیر درتبریک ، تبریک میگم تولدتون رو و این شعر رو تقدیم شما می کنم: در این باران و برف فصل سرما رسید آزاده ای دختر ز دی ماه گلی دیگر به باغ شهر هستی تو ای آزاده در قلبی نشستی به قلب چشم دنیایی سراسر تمامش جاری از شور و شناور تو دیدی روز نو از حال دیروز تو آزاده عزیز حال و امروز همیشه شاد باشی، باد باشی ز هر غم ، ناله کم، آزاد باشی به اوج قله ها هر دم نشینی تو روز بد به چشمانت نبینی رها باشی ز هر بندی تو ای شاد همین گونه تو خوشحال و تو آزاد در این فصلی که سرمایش زبانزد بهاری دیگر و تازه درآمد بهار گرم تو ای تو بهارک تولدت عزیز دی مبارک البته شاید به اس ام اس های نیمه شب شما نرسه[لبخند] اما به هر حال برگ سبزی است...[گل] همیشه شاد و موفق و سلامت باشید...

هِرا

[وحشتناک][وحشتناک][وحشتناک] رو ندارم تو روت نگاه کنم!!! خاک بر تک تک سلولهای مغزم که تولدت رو تبریک نگفتم!!!! الان در نظر خودم از یک میکروب کمترم!![وحشتناک][وحشتناک][وحشتناک]

همایون

[لبخند][گل][نیشخند]

بهار

واااااااای آزییییییی! این بهترین پست تولدی بود که تا حالا خونده بودم! تولدت مبارک خانومی! راستی! اون یکفنر بیشتر .....؟؟؟؟!!!![مغرور] راستشو بگو ناقلا! نکنه قراره سر کیسه رو شل کنی و شیرینی بدی؟!![بغل]

سوسن

شرمنده واقعاخجالت میکشم بااین تاخیرزیاد[ناراحت]تولدت مبارک گلم [هورا]تقصیراین امتحانات بودنتونستم زودتربیام [ناراحت]امیدوارم تبریک تاریخ گذشته منوبپذیری[خجالت]

مائده

سلام امروز که اومدی کنارم نشستی و این نوشته زیبا رو واسه دوستت میخوندی، یه قسمتاییشو شنیدم. الان یه دفعه یادت افتادم و احساس کردم دوست دارم کامل بخونمش. خیلی قشنگه. واسه ذوق نوشتنی که داری بهت تبریک میگم. از این به بعد منم جزو خواننده های پروپاقرص بلاگت میشم :D موفق باشی.

mehran

kheili aliye