سوالت چقدر خوب بود!

سوالت چقدر خوب بود
آنقدر بی مقدمه...وحشی...گس
که من
نه مکث شدم، نه جواب
پرتاب شدم با شوق
به روزهایی خط‌خطی با انحنای هویتی معلوم

سوالت چقدر خوب بود
آنقدر ساده...سنگین...موهوم
که من مردمک چشم‌هایم جا خورد
و ذهنم زنگ خانه‌ای را زد
و فرار کرد و زمین نخورد

سوالت چقدر خوب بود
آنقدر تاریک...برهنه...سکوت...لخت
‌‌‌‌‌‌‌که من اسیری کالبدم جا ماند
در فراسوی پالتوی بلند سرمه‌‌ای‌ام
پشت داغی تابستان یک ظهر

سوالت چقدر خوب بود
آنقدر گیج...جدی...ناب
که من
یادم رفت...یادم هست...یادم نیست
راستی
دلم کجاست؟ کو؟!! 

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا

/ 37 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهدخت سرزمین ابدیت

اگر بخواهیم برویم آنجایی که تنها بزهای سپید وحشی و اسب های به غایت سیاه وحشی رفتن توانند... باید از تمام موانع رد شویم... باهم...کنار هم... می دانم می دانم موانعمان اندک که نه!!!بسیار بسیار بسیار تنگ نظر و حسودند اما باکمان نباشد... ما می توانیم...ما می رویم به آن دورترین قله ها...به آن دورترین سرزمین ها بیا برویم... که این اسب سرکش و چموش به غایت سیاه... سخت آزاد است ای آزاده ام سخت بی قرار رفتن ها و دل شستن هاست از هرآنچه بوی تعلق پذیرد...

فاطمه

چ سوالی آیا؟ :)

کلاغ راست مغز

[گل].....

رضا

نوشته هایت در باره سفر به کرمان خواندم و از این که از شهر من خاطره های شیرینی داری خوشحالم حتی اگر نقش شهر من به خودی خود در ایجاد این خاطره ها اساسی نباشه. موفق باشی

crash

در لحظه لحظه این زندگی داره نا پدید میشه!

crash

صاحبان اون دلها ازاده صاحبان اون دلها ناپدید میشن و تو این دنیا زمینه چیده شده و چیده میشه برای ناپدید شدنمون و دلهایی که حساسه

Donya

بسیار زیبا بود واقعا لذت بردم.