بهترین جای ساختمان 28

وقتی پیش تو آمدم تنها 15 سالم بود! آن روزها من منتظر بودم که شبیه سوم تجربی شوم. دنیای آن روزهایم پر از حس رهایی بود و رها!

همین جا بود که دستانم به کتاب هایم خورد تا قدم هایم به سمت کنکور باشد. درست کنار تو بود که سعیده زنگ زد و گفت:((میکروبیولوژی قبول شدی دختر))

اینجا یک ترم یکی آزاده بودم. تمام لحظه های قشنگ آن 4 سال را من نفس به نفس با تو نفس زدم. چه شب هایی دیر رسیدم و سردم بود وقتی که رسیدم! من چقـــدر بیدار نشستم کنار تو, تا امتحان صبح فردایم قشنگ تر باشد.

تو بودی, وقتی به پلاک 22 رسیدم! اولین ضربان های نامتعادل قلبم را تو بودی که شنیدی! همان روزها را می گویم که آزاده ام را گم کردم و پیدایش نکرده ام هنوز! (پیدایش می کنم اما...زود!)

هنوز طعم خوش روزهای دانشگاه از ذات مخیله ام نرفته بود که باز شبیه میزهای دانشگاه شدم و دلم تنها نبودو واژه رنگ زندگی بود باز!

زمان که می گذشت, ضربان لحظه هایم رنگ دیگر شده بود اما من هنــــــــوز همان آزاده ای بودم که خلسه هایش را حس قدم زدن های طولانی گاه به گاه رج می زد زیر نگاه هر چه که برف بودو باران و ویوارا.

در همین 4دیواری متمایل به صورتی قشنگت بودم که خطا کردمو خطا رفتمو قشنگ بود!! بر من چه گذشت؟!! تو خوب می دانی !!...تمام آن شب ها و دقیقه های ملموس را از همان پلاک22 تا همین 3آبان را تو بودی و دیدی و شنیدی!...گاهی چه سخت می گذشت اما خوب بود ملودی تمام آن گذشتن های بی سر و ته!! خلسه های آزار...آزارهای خلسه...خلسه های آزارهای سخت اما شاید قشنگ!!

روی کمدهای خوشرنگت که خودم خواستم رنگش یاسی پررنگ باشد, چقدر نوشتم تا یادم بماند...یادم ماند...گاهی هم نماند!!

یادم می ماند که من ساختمان 28ای را که 12 سال خانه ی ما بود عجیب دوست داشتم...اتاقم را اما خیلی بیشتر.

 سوم آبان بود...می خواستیم در خانه قدیمی مان را ببندیم، که برای آخرین بار به اتاقم رفتم. در گرگ میش ملس هوا با تمام قشنگی های 12ساله اش حرف زدم و همه شان را در جایی از ذهنم سپردم امن...که می ماندو نمی رودو می ماند. زمزمه هایم این بود:

وقتی پیش تو آمدم, 15ساله بودم فقط

دوستت داشتمو دارم بخاطر تمام لحظه های نابی که با تو داشتم

در آغوش 4دیواری تو, چقدر خندیدمو اشک ریختم!

چقــــــدر ایستادمو غرق شدم جلوی پنجره ی خوبت که منظره ی روبرویش چه آسمان پر از کیف برف بود و چه صدای پرنده های یک بهار, همیشه تازه بودو بود!

روی بخارهای شیشه ات چه حرف ها که من نگفته ام!!

اینجا با تو من به اندازه ی 12سال طعم خاطره ی زندگی شدم...چقــــــــــــــــــــــدر گذشتمو شکستم! چقــــــــــــــــدر رسیدمو خندیدم...چقـــــــــــــــــــدر ماندم...چقـــــــــــــــــدر رفتم!! چقدر می مانمو هستم!!

اتاق آزاده ات

اینجا کنار تویی که دوست می داشتمت و دارمت، نشد...نتوانستــــــــــــم آزاده بشوم اما!

برایم بخــــــــواه

که در اتاق جدیدم

بشوم...باشـــــــــــــــم !

توی پرانتز1:از سومین روز آبان 90 اتاق من جای دیگریست...دوستش دارم خیلی زیاد..اتاق قبلی ام را هم دوست داشتم...دارم.

توی پرانتز2: این پست را کنار پنجره های بارانی انستیتو پاستور دوست داشتنی قلم می زنم. اینجا همان جاییست که همیشه دوست داشتم در آن باشم!

توی پرانتز3: فردا مسافرم...برای بار چهارم شیـــراز سلام

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 32 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همایون

سلام خارج از موضوع تو این هوای برف و بارون ، بد نیست کمی هم به فکر پرندگان و ... بی پناه باشیم. با حداقل ( یک کارتون سالم ، تمیز ، مقاوم و مقداری آب و دانه ، ... ) ، میتونیم یک سرپناه موقتی تا پایان سرما برای آنها درست کنیم. موفق باشید. [گل]

سوسن

خونه جدیدتون دیدن داره [لبخند]لحظه شماری برای دیدنتون میکنم [ماچ]

zeynab

خیلی غم انگیز بود ، اشک ما رو که در آورد... امیدوارم در خونه جدید و اتاق جدید بهترین لحطه ها رو داشته باشین[گل]

آقای نیمه شب

ترس نه شاید غم آن روزی که باید خانه ی پدری را ترک کنم به قلبم چنگ انداخت. جایی که آمال و آرزوهایت شکل میگیره، از نطفه به طفلی تبدیل میشه که دیوار اطاقت رو خط خطی میکنه.. خواستم مانند پدربزرگم معمار خوبی باشم ، آرزو کردم برای آبادی شهرم باشم .. آرزو کردم همیشه حرفی برای گفتن داشته باشم چشم باز کردم دیدم پشت میزهای دانشکده معماری هستم ، چشم باز کردم دیدم توی ماشینی هستم که آرم شهرداری رویش چسبانده اند...! من آرزوهای بزرگ تری هم کردم . همین دیروز بود آرزو کردم باران ببارد بالای کوه باشم بخار دهان خدا بخورد به صورتم ، از خودم بی خود شوم ... یک روز با خودم گفتم تو که این همه آرزو نقش میزنی برای دیگران هم بزن! خوب یادم هستم با شیرین لبی بودم ، همان یار دیرین که می دانیش! آرزو کردم که خوشبخت باشد ، نفهمیدم که چه شد پر کشید و رفت ...! آزاده ، آزاده ات را همه می بینند می شناسند از خودت نشانی اش را بگیر فقط ...! برایت آرزوهای خوب دارم.

رفتن به درون اتاقتو دیدم زمزمه هاتو شنیدم و دوست داشتم احساسستو . ارزو می کنم در این اتاق جدیدخترکم روزهای شادی داشته باشد و مطمئنم دارد <خوشبختی را باید ساخت>

مو

چطوری آزی؟

آزاده از کلبه ی ویوارا

برای یادگار دوست: یادگااااااااااااااااااااررررررررررررررررررر دووووووووسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتت خودددددددددددددددددددممممممممممممم[بغل]

Hamid zebradast

تلخي عمر به شيريني عشق آکنده است چه سرانجام خوشي گردش دنيا دارد

hamishejavan

عمرتون صد شبه یلـــــــــــــــــدا دلتون قدر یــــــه دنیــــــــــــــــــا توی این شبهای سرمــــــــــــــا یادتون همیشه با مـــــــا دل خوش باشــه نصیبت غم بمونه واسه فــــــردا عزیز جون : ، یلــــــــــــــــــــدا تون مبارک.... [گل]