آنطرف جایی که ما ایستاده ایم!

امروز یکی از دوستانم که جزو آن دسته از دوستانم است که با خیلی ها فرق های زیادی دارد, به یادم آورد که چقدر بد شده ام با ویوارایی که یازده سال از واقعی ترین پلان های زندگی ام را در خودش تا همیشه دارد!

خیلی وقت بود میخواستم به اینجا نوشتن هایم, رسم منظمی دهم, حرف خوب دوست خوبم, شروع خوبی بود!

کنار بندری که در شمال غربی گربه ی جغرافیا آرمیده, آرام گرفته ام و این خط ها را می نویسمتان.

نمی دانم تاثیر آشفتگی های ذهن شلوغ این روزهاست و یا از بازی های همیشه ی این ذهن خیال پرداز است که دیشب وقتی با علیرضا کنار دریا ایستاده بودیم, گفتم به نظرت در امتداد افقی که ما ایستادیم, اون طرف دریا کی توی ساحل ایستاده?!!

کسی چه می دانست, شاید آنطرف دریا, در امتداد همین مداری که ما ایستاده بودیم, خواهر و برادری کنار دریا ایستاده بودند و به خواهر و برادری فکر می کردند که ماییم!!

 

...آزاده از کلبه ی ویوارا...بندر انزلی

/ 6 نظر / 21 بازدید
میلاد

پشت دریاها شهری است... که تو را میخواند. سبز سبز... آنسوی خزر، لیوبویی ایستاده در کنار گایف.

همایون

فرا رسیدن پاییز 1393 خورشیدی بر شما مبارک [گل]

شاهدخت سرزمین ابدیت

ازت متنفرم لعنتی... از صمیم قلب میگویم... و تمام فحش های نیمه کاره ی جهان را نثارت می کنم... لعنتی لعنتی لعنتی که انقدر خوب می نویسی همان حالی که در من جریان دارد... باورکن...در امتداد افقی که نمی دانم از کدامین سو امکان دارد به افق تو برسد... ایستاده بودم و فکر می کردم که شاید آن دورترها... افقی باشد که ویوارایم ایستاده باشد... و به تو فکر می کردم... آخ لعنتی نفرت انگیز که بی نهایت و بی شرمانه شبیه ذهن منی...

ali

هردو وب تون بسیار زیباست و نوشته هاتون هم خیلی عالی قشنگه . خیلی حال کردم.و ممنون