لذت؟!

در ایستگاه مترو نشسته ام  و منتظر دختری هستم که قدمت دوستی اش از سال ٨١ می آید. از همان روزها که کلاس زبان می رفتیم و چقــــــــــدر رها بودیم! تا آمدنش راه زیادی مانده. نگاهم به جلد کتاب کوچکی می رود که دقایقیست سرودِ خواندنِ من را سر داده...این نمایشنامه را از یک دوست دارم...دوستی که خودش در نمایش دست دارد.

رویارویی دو مرد که یکی نویسنده ای سرشناس است و دیگری به ظاهر روزنامه نگاری که برای مصاحبه درباره ی کتاب آخر او ((عشق ناگفته)) آمده. اولی شخصیتی مغرور و سخت و منزوی دارد و دومی تلاش می کند که در حصار سردش نفوذ کند و می کند آخر! حتی اگر به قیمت این باشد که نویسنده ی بزرگ تمام تکه های وجودش روی زمین بیفتد...هر تکه اش هزار تکه شود و صدای انعکاسش تمام صحنه را پر کند!

راست می گوید ابل زنورکو-همان نویسنده ی معروف- :((هیچ وقت بی رحمی رو که در پس یک نوازش نهفته است حس کردید؟! نوازش کلافه می کنه، اعصاب خرد کنه!))

مثل مصرف مداوم قرص های مسکن که تو را معتاد می کند و بیچاره، اگر تمام شود و نباشد روزی!!

همیشه پای یک زن درمیان است! کتاب آخر زنورکو راوی عشقی آتشین و پرحرارت و فرازمینیست که ناگهان مردی که یک کفه ی این همه حرارت است از کسی که نفسش را از سینه ی او دارد، می خواهد که دیگر جدا باشند و دور! و فاصله ی زیادشان را فقط نامه های عاشقانه پر کند! و صفحه های کتاب ورق به ورق داستان عشقیست که مکاتبه می شود...چرا که این مرد که خودخواه هم هست، درد عشق را بیشتر از عشق دوست دارد!!

لارسن-روزنامه نگار- اصرار دارد که زنورکور در ورای این داستان، زندگی عشقی خود را روایت کرده اما زنورکو سرسختانه وجود زن و هر عشقی را کتمان می کند.

و تنها آنجا برای گفتن حقیقت به زانو در می آید که می فهمد زنی که در ١۵سال اخیر با او مکاتیه ی عاشقانه داشته ، ١٢ سال است که همسر اریک لارسن است!

پیش تر راست گفته بود زنورکو باز: ((حقیقت همیشه مایوس کننده است))!

و این حقیقت وقتی مایوس کننده تر هم می شود که هلن ١٠ سال پیش مرده باشد و زنورکو به مدت ١٠ سال نامه های عاشقانه ای را دریافت کند که نویسنده ی آن لارسنی است که خط و ادبیات هلن را تقلید می کند!

لذت چیزی نیست مگر نوعی احساس شکست در تنهایی!

این جمله از کتاب را شاید زیاد در ذهنم به تکرار بردم. باید خودش باشد!! تمام خاکستر حس رخوت آور تنهایی موقعی گر می گیرد که یاد لذتی که روزی،جایی برده ای، چشیده ای، بخاطر سپرده ای، در وجودت حک کرده ای مَته می شود بر ارامش خیال و حافظه ات!!

آخر داستان غریبانه است...که یک مرد می خواهد و دیگری تسلیم می شود تا هر دو تصمیم بگیرند که نامه نگاری هایشان را به سبک قبل ادامه دهند چرا که اولی هنوز می خواهد از درد دوری معشوقه اش در این مکاتبه ی دروغین غرقه ی لذت شود و دومی وجودش پر از احساس لذت است وقتی که هلن می شود و برای معشوقی که عاشقانه دوستش دارد، قلم می زند!

توی پرانتز:  "نوای اسرارآمیز"-اولین نمایشنامه ای که از اریک امانوئل اشمیت خواندم- را دوست داشتم.

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 33 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هما

من اومدم باز کلبه.... کجا بشینم.... تا نمایشنامه کشش ها و دلبستگی ها رو بخونم.... باید خودش باشد همان ایستگاه آخر مترو ... و انتظار ها برای درک یک لذت....

پدر

چطور لذت می تونه نوعی احساس شکست باشه؟

همراه

از دیدگاه این لارسنها متنفرم که به راحتی عشقشو به رقیبش واگذار کرده بود

ميفروش

سلام. راستش من خوندم ولي خب سوادم قد نميده راجع به اون چيزي بنويسم ! گمونم به جاي منتظر شدن تو مترو خوندن اين كتاباي جورواجور !!! يه سفر تفريحي ريارتي سياحتي بري خيلي بهتر باشه ! اقلا ميشه يه چيزايي راجع به اون نوشت . !!! برقرار باشيد. به اميد ديدار[گل]

منم یک آریایی ...///

رفتم کمی سبزی و میوه بخرم کاهو که برداشتم فروشنده گفت خانوم بهترش رو هم داریم این کاهوهای چینی بهتر هستند... خواستم سیر بخرم نوع چینی رو پیشنهاد کرد... آخرش گفتم بدترین سبزی و میوه ایرانی رو میخرم ولی جنس چینی نمیخرم... من به کشاورز و تولید کننده کشورم خیانت نمیکنم اهورایی بمانی...///

مولر

این تفسیر از لذت,در اصل نوعی حسرت توا’م با لذت می تونه باشه که ترکیبی از لذت مرور گذشته شیرین همراه با دلتنگیه. این لذت در عین حالی که یه موقعیت از دست رفته است, به نظر من زمانی ملموسه که احتمال تکرارش در آینده وجود داشته باشه, حتی در یه موقعیت جدید و متفاوت, واسه همین وقتی انسانی دید عارفانه و عاشقانه به زندگی داره, برای چیزی انتها و تمومی در نظر نمی گیره. و حتی بالاترین نبودنها از جمله مرگ به زندگی جدید ختم می شه, و اونقدر هولناک نیست. [گل]

سامان

آزی این بار خودت قسمتی از نوشته نبودی و روایت چیز دیگری را میکردی داستان نمایش نامه خیلی دل نشین بود و به این فکر میکردم که چقدر ذهن نویسنده خلاق بوده است ... این بار تو و دوستت حاشیه بودیت و مترو ... اصل روایت جای دیگری بود

سامان

راستی اسم نمایش نامه چی بود دلم می خواهد بخوانمش خیلی

سامان

آخه من فکر کردم چند تا نمایش نامه خواندی از این آقاهه گفتم شاید این نوای اسرار آمیز اولیش بوده نه این که نوشتی [نیشخند]

mahdi

تفسیرت خوب بود.