عاشقم آهن مغرور تو را!

حالم عجیب است اما جدید نیست!

من مثل همین حال را ١٣مین شب از اسفند ٨۶ هم داشتم...کوله باری نیمه آماده میان اتاق، لباس ها و وسایلی که فریاد میزنند برده شدنشان را، تیک تاک وسوسه کننده ی ساعت به سمت یک فردا و من...منی که خواب ندارم و یک راه آهن که مرا می خواند باز!

باز این راه آهنیست که مرا به جایی می برد دورتر...من چقدر دیوانه ی این خطوط مستدامم که آهنی اند حتی اگر، اما پر از احساس لطیف آمدنند و مغرور! و همیشه چه پاییز باشد و چه بهار من را عاشقانه همسفرند... اما وای...وای...وای از وقتی که زمستان باشد و برف! من دیوانه و رامم دیگر! سرم را از پنجره ی قطار بیرون برده بودم و برف...برف...برف بود که می نشست بر صورت داغم که نمی دانم از پس کدامین عطش فرو نَشِسته، داغ مانده بود!!

و چه کیفی دارد تمام تاریکی شب را مسافر باشی و در راه! و صبح..صبح...صبح که سوت رسیدن قطار با کرانه ی خورشیدی که آفتابش سایه می شود بر روز، یکی می شود تو پاهایت دیگر رنگ خود خود رسیدن است!

حس خوبی دارم و خواب ندارم! چقدر عاشق شدم آن سفر کرمانمان را و چقدر من را وسوسه می کند این اصفهانی که نه همه چیز اما خیلی چیزهایش شبیه سفر بی تای کرمان ما شده...این را خوب تر می دانند همسفرهای مشترک این آزاده!

من دلم پرواز می خواهد با قطار!!...من دلم لک زده برای صدای تلق تلوق قطار در امتداد شبی که خواب نداریم ما...من دلم ضعف رفته برای آن خاطرات مشترکمان...من دلم صبر ندارد دیگر برای آن همه آواز که می خواندیم...اگه یه روز بری سفر...مرا ببوس...من دیگر تحملم تمام شده برای چهارمین کنگره ی میکروب شناسی پزشکی اصفهان که آرام...آرام..آرام می خواند مرا...

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 44 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هما

وای ی ی باورت میشود من حتی یک بار هم منارجنبان نرفته ام؟؟ چه برسد به اینکه بخواهم طعم بستنی های زعفرانی آنجا را تحمل کنم!!! ولی عزیزم باید از خود همون بستی فروشی مخصوصش میگرفتین نه از اطراف!!

هما

دلم برای آن حرف هایی که پشت دوربینت زدم تنگ شده کاش پیدا شود. (توجه کردی چقدر در ارائه آن مقالات خسته کننده _برای من شاید.- هیچ جذابیت دیداری وجود نداشت؟؟؟

هما

من هم پریشان تو مثل دیگرانم با من کمی چون دیگران شو مهربانم یکبار چشمانم به چشمان تو افتاد زیبای من ای اتفاق ناگهانم گاهی صبورم مثل چشمان تو آرام گاهی عجولم نعره ی آتشفشانم گل پونه های وحشی دشت امیدم میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم تو مستــــــــــــــــــی میخانه های شاه عباس من قطره های آخر این استکانم تو شعر فرهاد از زبان بیستونی /من بغض کرمان در گلوی اصفهانم در طالئم جز درد چیز دیگری نیست من بی ستاره نیستم بی آسمانم /دل های بسیاری به دست آورده بودم من فکر میکردم تو را هم میتوانم!

هما

این همون شعری بود که جلوی دوربینت خوندم. قول داده بودم برات کامنت کنم. شاعرش هم علی ثابت قدم یا به قول من قدم های استوار بود!!! من روزی هزار بار دعا میکنم زنگ بزنند و بگویند پیدا شده!

دانش

هر چند که قطار، در نوشته ی فعلی، می تونه یه استعاره باشه، ولی افسوس که در اصل این وسیله ی نقلیّه و عشق به اون، اتّفاق نظر نداریم

المیرا

wooow!!mer30..cheghadr neveshtehaye doost dashtanii inja hast..[گل]

ela

تقصیر قطار نیست که از هیچ دریچه ایش دستی برای تو بیرون نمی آید... البته به تم مثبت متنت نمی یاد این شعر اما در هر حال خطور کرد !!

علی پویا

مثل همیشه یه مقدار دیرتر تولد وبلاگتون مبارک[لبخند][گل] و جای ما در همایش ها خالی هرچند ماهم درگیر همایش ها و جشن هایی هستیم که دبیر اجراییشم خودمون شدیم[لبخند] و قطار که این روزها همراه یک روز در میان ما شده است آزاده خانم مثل همیشه امیدوارم همیشه و هرکجا که هستید همیشه شاد و موفق و سلامت باشید...[گل]

نسترن

به ياد بازي بارسا-رئال براتون مي نويسم آزاده عزيز به همراه هزار هزار آرزوي پيروزي شايسته براي "فرشتگان كاتالان ي آبي اناري" پوشمون...[لبخند] شاد باشيد آزاده عزيز...[لبخند][گل]

آزاده از کلبه ی ویوارا

در جواب کامنت خصوصی جمعه صبح(5آذر) حرف هایت طعم دلنشینی داشت اما رفیق من با نام تو دو نفر را می شناسم..کاش بگویی کدامشانی تو؟؟