واقعن ممنون!!

شانزدهمین روز آبان 92 تجربه‌ای بود عجیب...اولش راهی نمانده بود جز بستری شدن در یک آسایشگاه روانی و بعد اما آرامشی شد که لبخند بود با تکان دادن دست از بالای یک پل, روی چهار شانه‌ی محکم یک اتوبان شلوغ!!

اتوبان‌ها همه روی هم افتاده بودند و نگاه‌های عابرهای بی اعتبار، به چشمان من که نمی‌توانست گریه نباشد، برش لبه‌ی تیز کاغذ بود روی انگشت اشاره‌ی دست راست من. دوست داشتم همه‌شان را بکشم تا دست چشم‌هایم، گیر نگاهشان نباشد یا حداقل اگر کشتنشان ممنوع، چشم‌هایشان را کاش در بیاورم، بدَرَم!

ساعت 9 صبح و یک حضور اجباری در دانشگاه علوم پزشکی ایران...من اینجا افتاده کنار اتوبان همت و آن طرف کنار اتوبان آزادگان، مراسم سالگرد مادربزرگی که گرچه یک سال شد رفتنش، من هنوز اما باور نمی‌شوم.
نرسیدن به این مراسم به اندازه‌ی کافی خط خطیم کرده بود که وقتی یک خط کج و معوج هم خورد تنگش، دیگر طاقتم طاق شود و من تندیسی رو به زوال از 70 تیلیارد سلول روانی شده‌ی حاد!!

قدم هایم راه میرفت اما نمی‌رسید. آدم‌ها هم که ای وای..نه می‌مردند، نه کور می‌شدند، نه کر، نه بی‌خیال نگاه کردن به منی که حوصله‌ی تحمل کردنشان در بهترین حال ممکن هم، از دست من برنمیامد امروز.

پیاده شدن از ماشین، درست‌ترین کاری بود که بلد بودم. قدم‌هایم گرچه معنا نداشت اما بهتر بود. به اتوبان رسیدم و تنها راه عبور, رد شدن از روی ماشین‌ها یا پلی آهنی که مخصوص عبور عابر پیاده بود.
و من, عابر بودم و پیاده! پس راهم پل شد. رفتم که رد شوم اما آن بالا که رسیدم، کسی کف کفش‌هایم را به کف آهنی پل گره داد..خیلی کور! خوبی‌اش این بود که دیگر نگاه‌ها توی نگاهم حمله نبود. زیر پایم اتوبان بود و چقدر صدا...چقدر ماشین...ماشین‌هایی که پر از آدم بود...آدم‌هایی که می‌رفتند تا همدیگر را بدرند، پاره کنند...آدم‌هایی که می‌رفتند به قرارهایشان برسند...آدم‌هایی که می‌رفتند تا به قرارهایشان نرسند...آدم‌هایی که آدم بودند!!

حال من بد بود و آن بالا انگار که جای خوبی بود. تنها چیزی که دوست نداشتم، گاه گاهی عابری که گذر می شد و تن پل را می رفت. حالم بد بود...خیلی بد...فهمم نه مکان داشت، نه زمان...چیزی در ابعاد {{خیلی خیلی}}، مسیر رفت و برگشت شدم آن بالا روی ماشین‌هایی که نمی‌ماندند! رو به شمال خیره می شدم و گاهی رو به جنوب چغرافیای اتوبان...چیز زیادی نمی‌دانم فقط دانستنم تا آنجا قد می‌دهد که حالم بد بود...خیلی بد و در آن بدی بد حالم، یک خوش‌حالی بزرگ, که اینجا صدای ماشین‌ها آنقـــــــــــدر زیاد، که نه کسی صدایم را می‌شنود و نه صدای نگاهم را می‌خواند.

دقایقی که گذشت زیاد بود...خیلی زیاد
به خودم که آمدم تکیه‌ام به نرده‌های پل آهنی بود و نگاهم به اتوبانی که از زیر پایم می‌گذشت و به زندگی می رفت...حال حالم را نمی‌دانستم. موتور سواری که از اتوبان می‌گذشت, از آن پایین برایم دست تکان داد و از کادر خارج شد. برایش دست تکان دادم با لبخند, آنجا بود که فهمیدم خوب شده است حال لعنتی‌ام!

اتوبان‌های زیادی روی هم افتاده مانده هنوز...سر و صدا هم هست....من هم دیوانه می‌شوم روزی باز...اما این اتوبان را میروم این بار...دقیقن هم همین اتوبانی را که روی پل عابر پیاده اش امروز, بودم...مُردم...رفتم...برگشتم!

می‌دانی
لازم نیست برای اینکه بتوانی کسی را آرام کنی صدای خوبی داشته باشی و آغوشی گرم...از پله‌ها که پایین می‌رفتم نوازشی عمیق...گرم...دقیق روی نرده هایش کشیدم و با لبخندی که توی جیب‌هایش فندق بود، گفتم:

                                                     از تو ای پل...واقعن ممنون  

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا

/ 20 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیگار و اسپرسو

دخترا کار خوبی بلدن. به صورتشون ازین چیزا میزنن که چاله چوله های صورتشون معلوم نشه. ادمیزاد که غم داره هم فقط میتونه همین کارو کنه. که یه چیزی بزنه روش که معلوم نشه. دردای ادم سرمایه ی آدمه. همونقدی بلدی که بری یه جا روی بلندی واسی و به هیچی نگاه کنی و نکنی ینی تنهاییتو بلدی. تنهایی هم جزو سرمایه های آدمه. هنو خنده هاتو توی پیروزیه اسپانیا یادم هس. یادت هس؟ همین که ته دلت فقط واسه یه لحظه ازون خاطره شاد شه، برام بس. شاید نقش من اینجا مث اون موتور سواری باشه که برات دس تکون داد. غمهاتو بغل کن تا یه روز، رو یه بلندی همه شو با تمام وجود فریاد بزنی. تا اون روز. شاد زی، ویوارا

شاهدخت سرزمین ابدیت

چقدر خوشحالم که قاب عکسم روی دیوار کلبه ات نقش بسته همسایه ی دیوار به دیوار دلم[ماچ]

crash

اینجا مگر کجاست هراسان کند تو را/ اینجا نسیم راه پریشان کند تو را...

میلاد

پل خط فاصله‌ایست بین خرابی و آبادی... باید این خط فاصله را گذشت... آن سوی پل دروازه‌ای است که به لبخندی باز می‌شود... می‌گوید: سلام زندگی.

علیرضا فروهر

[گل] خوشحالم پلی را پیدا کردی برای رد شدن از روی ما شین ها یا بهتر بگویم از روی روزگار و آدم های ... دیگر گذشتن از پل های پشت سر که برای احتیاط خرابشان نمی کنی فایده ای ندارد زیرا تو را بر می گرداند به جای اولی که بودی ... خودت بهتر میدانی در افسانه ها، ملکه ها همیشه خواهان بهترین ها هستند و تو نیز هم ... به خود آمدنت را دوست داشتم وقتی تکیه گاهت پلی بود آهنی که با بودنش به اتوبان ها و جریان های در حال گذر زندگی و ماشین ها و آدم ها و آدم ها می خندید و می خندید و می خندی ... آن هم زمانی که دخترکی را تنها نوازش میکرد بدون هیچ چشم داشتی، تا جای خالی خیلی از آنها که باید باشند و هستند ولی نه کنار دخترک را پر کرده باشد ... ممنونم ای پل که عابر پیاده ی پیاده ی پیاده ما را به مقصد رساندی، شاید [چشمک] ... [گل]

میلاد

بوکوفسکی به رابطه ی عجیبی بین زنها و پل ها پی برده بود...

علیرضا

سلام. ممنون که سر زدی. خیلی وقته دیگه وقت نمیکنم بخونم و بنویسم. ولی کامنتت رو که دیدم یاد او روزهای خوب افتادم. مرسی از وفای شما

ادیب

رواق منظر چشم من آشیانه توست