Be Quiet !

در خیابان جمهوری ایستاده ام. منتظر باشم شاید! کمی جلوتر از قدم های ساکنم، پسری منتظرتر از من است. ساعت صفحه درشت بند سرمه ای ام به دقیقه نمی رسد که دختری می آید. با حرکاتی که من چقــــــــــــــدر دوست دارمشان، سلام می دهند و یک عالم حرف! کم سن و سال به نظر نمی رسند...یعنی آنقدر بزرگ هستند که بشود واقعی شان دید!! بدون لحظه ای سکوت، هیجان حرف هایشان داغ است و من جدا شده از زمانِ در تعلیق ِبه ظاهر آزاده ام، شیفته ی حرکات آن ها شده ام.

 قدم هایشان رنگ رفتن که می گیرد پشت سرشان راه می افتم. چقدر عجیب این دو نفر را عاشق شده ام...دیوانه ی طعم خوب رابطه شانم که اینطور مات و مست می رَوَمِشان . چشم هایم غرق لذت شده از تماشای سادگی قدم های با همشان! گفتنی های خوش صدایشان هر چند که آوا ندارد اما خیلی بیشتر از من با هر کسی که صدا دارد و صدا دارم، گفتنی دارند برای گوش هایی که خودشان را می شنود فقط! چقدر دلم پر از حسادت می شود از دنیای ساکت خلوت دنجشان...دنیایی که صداهای اضافه را کم دارد !!

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 42 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفی

کلبه را در بسته ای آخر چرا؟ این هوا باران و امید و خدا آخر چرا؟ حال بنویس از تمام خاطرات برف و دی ای تمام باد و باران و مه و اسلوب عشق شاد کن دل های ویوارایی و تاری بزن پودی از رویای بارانی ی خود را رج بزن حیف باشد باد و باران آید و کلبه سکوت این سکوت از چیست؟ آیا از غرور؟ به گمانم تو شدی محو تمام قطره ها که نیستی شایدم هستی و اینجا نیستی سطری از باران بگو حرفی بزن سقف کلبه چکه کرده قطره ها آزاده اند

باران تنهایی

عشق واقعی همیشگی است تمام نمیشه حتی اگر جبر زمانه آن گوشها را از هم جدا کنه و صدایشان را در سینه خفه کنه و چشمانش را از دیدار هم کور کنه اما روحشان همیشه در کنار هم است. امیدوارم برسی به جایی که میگویم تا درک کنی حرفهایم را با عمق جانت.[گل]

اس اچ.......

واقعا" درباره’ دوست داشتن, عشق , لحظات شاعرانه , ... توو این روزگار هیچ نظری ندارم. هر چه پیش آید.... .

بهنامترین

من به جان خودم برای این پست یه کامنت گذشاته بودم یه ده تا خط. کوش؟ آزاده کامنتم.سلام

مینا

با همان دی ان ای مشابه: دلم پر از حسادت می شود از دنیای ساکت خلوت دنجشان...دنیایی که صداهای اضافه را کم دارد !

امير / تيره گان

آآآآآخي اين خيلي ناره قبلن ديدمش اما حالا كه فهميدم ناشنوا بودم دوباره خوندم حس ديگري داشت

سعید

یکی به من عشق رو تعریف کنه[خنثی]

فرناز اركانپور

سلام ير آزاده ام آزي پس تكليف خودت چي شد كه اونجا منتظر بودي؟![متفکر]

6080e bozorg

فصاحت بیان معجزه می کند، چرا که گوشهای مردم از دیدگانشان بی تجربه تر است... خوشا بحال آندو که با دیدگانشان یکدیگر می شنوند و هرگز دل خود را به گوشهای بی تجربه یشان نمی سپارند. چرا که گوشها ساده لوح ترین و زبان فریبنده ترین هدیه خداست بما...

زری ناز

درووود آزاده جان. لطیف مینویسی و آزاد احساس واژه هات واقعن ملموس هستن. توی این کلبه بارون می یاد. سپاس