از تخت سلیمان تا گنبد سلطانیه

از تهران که راه افتادیم، ساعت تاریخ به سمت رفتن بود.

و من که همواره نبض سفر، دیوانه ترم کرده، تمام اندیشه ام کوله باری بود که همیشه هوای جاده، ضربان قلبش را تندتر می کند، عجیب!

در پس شبی که سیاه نبود، به تختی رسیدیم که جایی نداشت برای خواب!

باید حریصانه راه می رفتی و تمام تنت را بغل می کرد، طعم آن روزهای تاریخ های دور.

خسته که می شدی، که نمی شدی، نسیم قشنگی بر صورتت می نشست نوازش وار، از جانب خوشگوار دریاچه ای که آبی اش بدون مانند بود و خوب.

در پهنه ی خوش طعم آذرگشتاسب، سه هزار سال به عقب رفتیم و شاهزاده های هخامنشی شدیم با هم، همه... همگی.

ناهمواری یک صد متری کوه را که از زمین به سمت آسمان رفتیم، در امتداد انتهایش، گودالی بود در آن ژرفنا، که به جرم خطای تا به هنوز ناکرده ات، زندان سلیمان شده بود!

تِکاب را به دست بدرود دادم تا باز برگردّمّش زود، چرا که من را با تخت سلیمان رازناکش، کار بسیار مانده هنوز!

گام هایم شبیه ارومیه شد.

دلم گرفت... دلم سوخت... دلم می سوزد برای زمین رو به برهوتی که روزی آب داشت، شنا داشت با پرنده و چه شوق هایی که زیاد!

مولانایمان را که قونیه برد، خوبی اش این است که شمسش را در خوی نگاه داشته ایم در پناه آن برج و باروی بزرگ.

حالا در مسیری هموار که چیزی میان کوهستان و درختانِ بسیار، جا مانده، می رویم.

تا در قلمروی جایی شبیه چالدران، پس از جّنگی بدون باخت، 

من باشم

و تو

و سکوت مبهم رازآلوده ی کلیسایی سِتُرگ.

به من گفته اند "قره" یعنی سیاه. اما کلیسایی که چشمان تا به همیشه حریص این من، کاویدّش، سیاه نبود...نیست.

اصلن در هر جایی که سنگ ها با یک ملودی ناب، روی هم نشسته اند،حال آدم هایی که سنگ نیستند، قشنگ می شود!

سنگ های کلیسا هم حالشان خوب تر بود وقتی که ما جمع می شدیم و گاهی حتا با زور، در قاب کوچک دوربینی جا می شدیم که تا همیشه ی تاریخ، در عکس هایمان کنار هم باشیم، بمانیم!!

از آن مرز دور تا مسیری که ما را به خوی باز می بُرد، راه بسیار مانده بود.

اما کسی زیادی راه را نفهمید...فهمید؟!!

از دروازه ی سنگی خوی با آن نقش های سیاه و سپیدش رد که شدیم، مقصدمان جایی بود که من سال هاست دلم گیر کرده در اطناب موهوم رسیدن به قلعه ی خوب بابکش!!

ناهار را کوفته تبریزی خوردیم با هم. پیش ترش ایل گلی هم به رویمان خندید.

به جاده که زدیم، به گنبدی رسید فیروزه فام، که خشت خشت بی تایش، حرف ها دارد از آن روزهای دور ایلخانی تا همین امروزهای ما!

و حالا

در این لحظه ای که دلم می گیرد از سفری که تلاقی اش دارد به انتها می رود،

من و توایم و اتوبان تا همیشه شلوغی که قزوین است

و یک دنیا خاطرات

عکس های قشنگ

حس های ناب!

توی پرانتز ویژه: همسفرهای خوب سفر اعجاب انگیز اخیرمان، از لطفی که بخاطر نوشتن این نوشته درماشین، به این آزاده داشتید سپاسگذارم، لطفن در قسمت نظرهای این پست، حتمن جای پایتان را برایم به جا بگذارید.

...آزاده از کلبه ی ویوارا

/ 3 نظر / 55 بازدید
حسن جویلی

سلام دخترم که آزاده ای راستش با خواندن نوشته ات که دو بار هم آنرا در اتوبوس شنیدم و این آهنگ روح انگیز حال عجیبی پیدا کردم که بهتر است هیچ چیزی ننویسم که سحر شدم،هزاران آفرین بر روح حساس و در عین حال پر شورت.

شیوا

عزیزم باید به این همه حس و استعدادی که تو داری افتخار کرد واقعا خیلی قشنگ سفرمان در این جملات بیان شد و این شد یه خلاصه ای از یه سفر به یاد ماندنی که در کلمات زیبای تو خلاصه شد . خوشحالم که در این سفر همراهم بودی عزیزم

آزاده از کلبه ی ویوارا

برای آرش عزیز قدیمی: نمی دونی چقدر دیدن پیغامت خوشحالم کرد...چقدر خوبه که در گذشته یک خانواده ی خیلی بزرگ بودیم و در یک مقطع زمانی دلچسب، بخاطر حس قلم هامون دور هم جمع شدیم و چه کارهای خاطره انگیزی در تاریخ لحظه هامون ساختیم... الان از اون روزهای قشنگمون خیلی گذشته ولی هنوز هم قصه های ناب پرشین بلاگیمون جزو سطور برجسته ی ذهن این آزاده ی غیر آزاده...! دلم برای همتون تنگه...یک ذره ست.