یک ده سالگی
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢  

اینبار دیگر من اگر جای تو بودم اصلن این آزاده را راه نمی‌دادم اینجا. خودت می‌دانی که می‌دانستم و یادم بود تولدت را 14 مهر باید به قلم بیاورم. نه توجیه می‌کنم و نه قصه می‌گویم فقط تو من را ببخش کلبه‌ی ویوارای من که شاید این تاخیر در مقابل نبودن‌های بسیارم آنقدر گناه بزرگی نباشد که من خیلی بیشتر از این‌ها با تو بد شده‌ام...می‌دانم!

ده سال پیش..دانشجوی ترم 1 میکروبیولوژی به پیشنهاد پدرش صفحه‌ای را ساخت که تا هنوزی تا به همیشه‌, راوی پرُ رنگ‌ترین سکانس‌های زندگی‌اش باشد. ده سال آنقـــــــــــدر عدد هست که بخواهم مغرور باشم به اینکه تو و من این همــــــــه سال کنار هم مانده‌ایم. شاید تصور کنی آن صفحه‌ی مجازی هزار رنگ در آنطرف دنیای موازی من را از تو گرفته اما تو و من خوب می دانیم که من شــــــــرح تفصیل بندهای مهم وجودم را تنـــــــــها بر پیکر تو نگاشته‌ام!
زیر سقف تو، چه بسیار تن‌ها که با منند :

شاهدخت سرزمین ابدیت: در سرزمین ابدیت, کلبه‌ایست ویوارا که در پهنه‌ی خوش‌رنگ اطرافش، سپید بزی‌ست وحشی که با سیاه اسبی با موهایی کمند, تمام ابعاد وجودی‌شان شبیه‌تر از شبیه.

6080بزرگ: ویوارای من به "از تو نوشتن"هایم عادت دارد. خیابان های شهر هم که دیگر قدم‌هایمان را حفظند...بلدند.

پرسئوس: برای من بودنتان به تمامِ بودن‌ می‌ارزد که تمام بودنم را معنایید.

میلاد قزللو: آدم‌های کمی هستند که اگر نبودند هم یک جایی از رفاقت می‌لنگید و هم شعرهای خوبی ناگفته می‌ماند...خوب شد که در آن روز شهریور, به دنیا آمدی.

نوشین: پشت پرده‌ی زرد و قرمز و نارنجی اتاقم, در حوالی نزدیکِ دلی که تپیدنش را می‌دانی, من...تو را دارم.

مه سا: وجودت وجودم را تنها نگذاشته...از همان 12دی تا همان فردای فردا.

مهسا: این را چند بار گفته‌ام؟!! خیلی؟! بسیار؟! هربار؟ چندین بار؟!...این بار را هم بگذار کنار تمام آن خیلی‌ها و بسیارها و هربارها و چندبارها : کنارت چقــــــــــدر حال من بهتره. 

سمیرا: تعداد ثانیه‌هایی که با تو کلمه‌ها را حرف نوشته‌ام...خندیده‌ام...کلافه شدم...گریه کردم با چه کسی قیاس می تواند شود دختر؟!!

سینا: ده سال...اگر دقیقن ده سال از عددی که تقویم تاریخ است کم کنیم، می‌شود مرجع روزی که تو یکی از بهترین‌های کلبه‌ام شدی گرافیستی که به حرف نداشتن طرح‌هایت افتخار می‌کنم.

نوید: سال 82...دانشگاه...آن روزها تنها می‌آمدی و در کلبه‌ی ویوارایم می‌ماندی حالا باید دست رونیای قشنگ و کوهیار نازت را هم بگیری و همه با هم پیش عمه آزی بمانید.

یادگار دوست: بعضی آدم‌ها متفاوتند...خودشان...لحنشان...اس‌ام‌اس‌هایشان...و تو تفاوتت متفاوت است یادگار دوستی که هیچوفت نفهمیدم ((راستی برای فارغ‌التحصیلیت مشکلی پیش نیومد؟!!)).

بهنامترین: بعضی اتفاق‌ها، یک دوستی واقعی می‌شود...نه از دو دی تا دوازده دی....خیلی خیلی بیشتر.

Alguien Te Quiere: Voy a descubrir su secreto...asegurese

آشنای یک ساعته/آقای نیمه شب/سامان/نوید چهره‌سا/بهاره رهنمای نازنین/روزبه/Crash/نسرین/کنستانتین/مرضی/سوسن/نرمین/احسانینو/محمد صدسال پیشا/علیرضا فروهر/پریسا/نگاه کویر/مصطفای دی/فریبای نازنینم/ساروی ریکای عزیز/علی هوشمند/سپیده‌ای دیبا/محمد یونیمون/سیاوش/نگار نیک نفس/توماج/مروارید/نوگل/صدف/ویای نیمه تمام/یاسی/پ درام یگانه معافی/همایون/رضا/عادل/مهراوه /امیر یادش بخیر/مولر/افسانه/جناب میفروش/نازنین/آزاده ها/ادمین کوهی/زیزی/ویشتاسب/دختر دهاتی/حمید و .../نازی/مسعو ترکمان/خواهر زادم/تــاج/محک/آمد/مهدی فریور اصل/همیشه جوان/حاج اکبر/کلاغ راست مغز/ریموند/مهشید/اسفند/حسین/ s.rahman/مازی ژاوی /فاطمه/لیدا/امیر تیره گان/استاد علیرضا/فرناز/محسن الف.جیم//mossyحاج عادل/علی پویا/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/سورنا رضوانیه/کسری/ستایش/طوبیمیرحسین کبیریان/محمدینو کتونی/سیگار و اسپرسو/زم بور/alive/زنجیرباف/بامداد سیاه/لی لی/شهاب گرافیک و ...

همه‌تان را دوست می‌دارم همانقـــــــــــدر ویژه که کلبه‌ی ویوارایم را. هستَنِتان و خواندنم حس خوبیست حتا وقت‌هایی که دست خطی نمی‌نویسید اما رد پایتان می‌ماند!!

چه روزهایی که زندگی ام در تو قلم نخورده!!...ده سال...به عقب که نگاه می‌کنم راه چقـــدر دور است و اما چهره‌ام لبخند.
لبخند که هستی
که می‌نویسمت
که تا همیشه برای منی

               تولدت قشنگ...خوشرنگ ای بخشی از زندگی و وجود من 


...آزاده از کلبه‌ی ویوارا 


کلمات کلیدی: یک ده سالگی ،کلمات کلیدی: کلبه ویوارا
 
یک نه سالگی
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱  

اگر این بار نیز چون سالی که نود بود, آغاز بودنت را در شانزدهمین روز پائیز یادآور می‌شوم از آن جا نیست که چون گناه سال پیشین, یادم رفته باشدش که تو زاده‌ی 14مین روز مهری!...نه...این بار یادم بود اما تا همین ثانیه ای که می نویسمت مرا فرصت نبود که بیایم و کنارت بنشینم و تمام دست نوشته هایم نه فقط به روی دیوار تو که درباره‌ی خود خود تو باشد. هر چند راست‌ترش را بخواهی من باز هم فکر کرده بودم تو را باید در شانزدهمین ِمهر، به تولد نه سالگی ات ببرم اما نجاتم داد از این فکر اشتباه همان کسی که پارسال یادمت آورده بود. این 16 عجیب داستانی شده است!!

صادقانه‌ترین اعتراف: چه خوب است که هستی که نبودی اگر، فریادهایم را گاهی چه بایدش بکنم؟!!

در تمام ثانیه های این نه سال بودی و من یادم بود که برای بودنت وقتی بگذارم هر چند که گاهی چون سالی که گذشت کمتر بودمت اما مگر نه این است که تمام ثانیه هایی را که باید بودم، بودی و بودیم هم؟!!

پرسئوس: تو خود بهتر از هر کسی می دانی که قلم تمام وجود من است و من هر چه دارم از توئیست که یادم آوردی قلم را دارم.

میلاد قزللو: حساب کیش ها و مات ها را یادت ماند؟!...تو بد خوب می نویسی...بد!

نوید چهره‌سا: بعضی آدم‌ها خوبند بی هیچ بهانه ای و تو در آن بعضی معنا می شوی سال‌هاست...قرن‌هاست.

شاهدخت سرزمین ابدیت: آن دورها که نگاه می کنیم جاده ایست با سوار! یادمان بماند هوا که سردتر شد...دیوانه تر که شدیم...با هم برویم. که خوب است با هم رفتن ما دختر خوب ویوارا

6080بزرگ: در این یک سال خیلی کم بودی...نه اینکه کم باشی که همیشه بودی اما اینجا کم بودی!...می نویسمت که دیگر نباشی....کم!

نوشین: از کدام بیست و یکمین روز مهر جزئی از آزاده ات شدی که گرمای نگاهت زا نمی خواهم با هیچ تردد پلکی تعویض؟!

مه سا: هر سال که می گذرد و نگاهم به صفحه ای می رود که کلبه‌ی ویوارای من است نگاهم پر می شود از خاطراتی که یک طرفش عجیب نام تو است.

مهسا: پاستور را همیشه دوست داشتم...حتی پیشتر از آنکه زندگی ام رنگ میکروبیولوژی شود اما حالا دوستش ندارم دیگر!...عاشقانه به خاطرش دارم که من تو را از همان جا دارم.

سمیرا: گاهی فکر می کنم که چه کسی بیشتر از تو ثانیه به ثانیه ی حرف هایم را می‌خواند؟!...می‌داند؟!

آقای نیمه شب: تو حرف هایت جادو دارد. این را گفته بودم می دانم. اما این را هیچ وقت نمی دانم که کلمات جادو می شوند و جادویم می کنند یا منم که گم می شوم در تعبیر جادوی هر کلامت!

سامان: آزاده‌ها...یکی باشد...دو تا باشد...سه تا باشد...هوم؟!! آن صدایی که آزاده‌ها را می گوید همیشه یک نفرست ولی!

سوسن: آنروز که دادگاه رسمی بود و همه بودند تو نبودی و بودی که من تو را خوب یادم بود.

آشنای یک ساعته: من از تو خوب چیزی را یاد گرفتم...که معرفت نه به قدمت و نه به ساعات باهم بودن است و آشنایی!...معرفت چیزی دیگر است!

 Alguien Te Quiere: signo de interrogación!!

علیرضای خودمانحسانینو/علیرضا فروهر/علی هوشمند/محمد صد سال پیشا/سعید/توماج/مینا/نوگل/گلناز/صدف/پ درام یگانه معافی/نسرین/عادل/مهراوه /امیر یادش بخیر/crash/زیزی/گلشید/ویشتاسب/پسر خوانده/دختر دهاتی/حمید و .../مسعو ترکمان/خواهر زادم/سینــــــا/تــــاج/محک/آمد/مهدی فریور اصل/همیشه جوان/مصطفی خوب دیماهی/فریبای نازنینم/بهنامترین/همایون/محمدرضا/حاج اکبر/نگاه کویر/کلاغ راست مغز/نگار نیک نفس/ریموند/مهشید/جناب میفروش/اسفند/حسین/ s.rahman/مازی ژاوی /ساروی ریکاازنین/فاطمه/لیدا/امیر تیره گان/استاد علیرضا/فرناز/کنستانتین/محسن الف.جیم//mossyحاج عادل/شوکول/علی پویا/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/سورنا رضوانیه/کسری/ستایش/طوبی/محمدینو کتونی/سیگار و اسپرسو/زم بور/alive/زنجیرباف/بامداد سیاه/و ...

دوستتان دارم همه تان را که کلماتتان زندگیست چه آن هایی که پیدایید و چه آن ها که فکر می کنید نیستید و می بینمتان!!

9 سال است که خط به خط سکانس های زندگی ام را اینجا روایت می کنم...و چه لذتی داردَم اینجایی که فرکانس صداهایش همیشه‌ی همیشه در دستان من است!!
و برای نهمین بار در کنار گوشت که مرا شنیده و می شنود زمزمه می شوم:

                       تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجودم

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: نه سالگی ،کلمات کلیدی: کلبه ویوارا
 
یک هشت سالگی
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠  

وای بر من!
وای بر این آزاده!
من از این دختر نخواهم گذشت!!
کاش...تویی که تمام زندگی منی بدانی که من خودم را نخواهم بخشید.
من را چه شد؟ کسی می داند؟! من را چه شد که آنقــــــــــــــدر گذشتم و پراکندم که یادم رفت که تو...توی من...تویی که تمامی این منی, 14همین روز از یک مهر به زندگی آمده ای، نه 16 مهر!!

چرا؟ چرا؟ چرا؟! به اشتباه در ذهن شلوغ هزارپاره ی این روزهایم ثبت شده بود که تو...توی بهترین این آزاده را باید در 16 مهر به تولد هشت سالگی اش بخوانم؟!
تو نمی توانی تصور کنی که چقـــــدر دلم شکست وقتی که دیروز 6080بزرگ خوبم پرسید چه شد هشت سالگی نوشتت؟ و من از پس اعتماد به نفسی که خسته بود, گفتم هنوز 16 مهر نشده.

تو ببخش آزاده ات را..تویی که وجودت آرامش داده و می دهد تمامی وجودم را. تویی که با ارزشترین گنجینه ای در داشته هایی که دارمشان! تویی که آدم هایی را به من دادی که نبودند اگر، زندگی ام چیزی کم می داشت!

Alguien Te Quiere: staye con mi Vivara

6080 بزرگ: بگذار شبیه سکوت شوم وقتی کم می آورم معنا کردن قشنگی بودنت را!

سینا: بعضی فصل ها زیباترند در کتاب زندگی آدم ها...تو یکی از آن فصل هایی در ویوارای این آزاده.

سامان: چه آزاده باشم چه آزاده ها...تو بهترین 12فروردینی ویوارای منی.

سوسن: دختری که می دانی چقدر دوست دارمت، تکه هایی از حقـــــم را جا گذاشته ام جایی، زودتربیا!

نوشین: رگ هایت را دوست دارم نه برای اینکه خون من را دارد...نه...تو برایم بیشتری.

بابی رایمر: دست خطت هم که نباشد می دانم که می خوانی ام...تو حواست به آمیگای دیوانه ات هست، می دانم!

بابا نوید: برایم رفاقت را تا همیشه ی همیشه معنایی.

آقای نیمه شب: جواب سوالم را نگرفته ام...جواب سوالت را نگرفته ای...جواب سوالمان را خواهیـــــــــــــــم گرفت...زود!

سمیرا: تو سمیرای ویوارای منی برای امروز، فردا و همیشه ام.

مه سا: باورهایت باورم می شود اما گاهی چقدر سخت!چه سخت است وقتی که سلول های خونم از چیزی که عادت است تهی می شود! اما می دانم که می شود...قول داده است این تو!

بهنامترین: در تراکم آن مه ها که چشم چشم را نمی دید، گرگ ها تمام گله را بردند و نخوردند بزها را. مگر می شود چاقو ببرد دسته ی خودش را هم؟!

 علیرضا فروهر: ملکه ی اسپانیا هر جا که رفت زیر این ویوارا، یادش بود شوالیه ی خوبی را که از آن طرف مرزهای میلان بود...هست.

و

پدر و مادر نازنینی که با دنیایشان عوض نمی کنــــــــــم.

 علیرضای خودمان/نیمای خودمان/نوید چهره سا/پ درام یگانه معافی/نسرین/عادل/مهراوه /زی زی/امیر یادش بخیر/مولرحسانینو/پسر خوانده/دختر دهاتی/حمید و .../مسعود/هرا/ندایی/امید یگانه ی عزیز/خواهر زادم/monica/آمد/حامد/مهدی فریور اصل/همیشه جوان/مصطفی خوب دیماهی/فریبای نازنینم/شاهدخت سرزمین ابدیت/فرهاد/نگاه کویر/کلاغ راست مغز/نگار نیک نفس/همایی/ریموند/همایون/محک/آشنای یک ساعته/بهارخوبم/مهشید/جناب میفروش/ مازی ژاوی /ساروی ریکای نازنین/شهاب/موسینوکه/نسترن/فاطمه/لیدا/امیر تیره گان/صبا/استاد علیرضا/پدرسینای دکتر/محسن الف.جیم//mossyحاج عادل عزیز/شوکول/علی پویا/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/سورنا رضوانیه/یگانه/ژوپی/6080 کوچک/کسری/ستایش/طوبی/محمدینو کتونی/سیگار و اسپرسو/محمد یونی/alive/محمد جواد عبدی/ویسپوران/بامداد سیاه/شیفته/توحید/زم بور و ...

دوستتان دارم همه تان را که کلماتتان زندگیست وقتی که اینجا همه ی همه ی وجود من است.

8سال است که خط به خط سکانس های زندگی ام را اینجا روایت می کنم...مگر می توانم تو را دوست نداشتن کلبه ی ویوارای من؟!!

و برای هشتمین بار در کنار گوشت که مرا شنیده و می شنود زمزمه می شوم:

    تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود آزاده

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: هشت سالگی ،کلمات کلیدی: کلبه ویوارا
 
یک هفت سالگی
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩  

چه طعم خوبی دارد برای بار دوم ٧ ساله شدن!

بار اولی که هفت ساله شدم، کمی، فقط کمی از امروزهایم کوچکتر بودم و پاهایم می رفت تا رنگ یک کلاس اول شود و حالا بعد از آن همه سالی که خوشرنگ گذشت به لطف آن خدا، من دوباره بی هیچ تناسخی ٧ساله شدم!

 چقدر نزدیک کنارم نشسته آن روزی که بخشی از دنیایم شدی...پاهایم تنها چند روزی بود که رنگ ترم اولی ها بود و من دانشجویی بودم شبیه ترم یک میکروبیولوزی با صفحه ای جدید در امتداد قلم که خودش هم نمی دانست می رود تا راوی کافی زندگی اش باشد!

امروز هفت سال گذشته از آن روزی که من دست هایم تازه کیبورد را شناخته بود برای نوشتن و گفتن. و چقدر برگ های اینجا بیشتــــــــــــــــــــــــــــــر از هر برگ دیگری با من بوده در تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام لحظاتی که بودم و نبودم!!

چقــــــــــــدر بعضی از خط خطی های دلم را عاشقم و چقدر برخی دیگر طعمشان خوب است حتی اگر تلخ باشند شاید کمی!

چه خوب که تنها نبوده ام در امتداد این همه ی دوهزارو پانصدو پنجاهو هفت روز. همیشه اینجا کسی بود و کس هایی... که تنهایم نگذاشتند و بودند... حتی اگر مجازی بودند گاهی!

Alguien Te Quiere : tu eres a quien adoro.no pido mas!

 ۶٠٨٠بزرگ: تو از متن کدوم رویا رسیدی را شاید می دانم دیگر...خوب باش در هر ثانیه ی هر روز که تو بیشترو بیشتری

 !شک دارم...به همه ی آنچه که من و تو است شک دارم...حق دارم که شک دارم : -

سوسن: تو را بیشتر از هر دختر مردادی دوست دارم...باور می کنی...می دانم

 سامان: از همان حس قشنگی که پدران خوبمان آورده اند از جایی در ٣۴ سال پیش، من و تو ١٢ اش را برداشتیم سامان

بهنامترین: از تا بی نهایت دورت تا اینجا، همیشه نزدیک است...یادت هست هیچ؟

آمیس: قولمان همیشه سر جایش...قول می دهم دختر خوب قشنگ

سمیرا: برای لحظه هایی که یکی شد حرف زیاد دارم برای نگفتن سمیرا...از این بیشتر هم می شویم حتی!

بشیر: آمیگو...آمیگو...آمیگو...چقدر برای من فقط شبیه توست این واج هایی که تکرار و تکرار و تکرار می شوند

مولر: از کرمان که می آمدم پر بودم از طعم خوش خاطره ای که حرف نداشت...من دوستی خوبت را که حس غرور دارد از همان روزها دارمش

فرناز: یادم نمی رود که موج گرم هیجانت، به خلسه ی آرامشم برده فرنازم، وقتی که کمتر آزاده ام گاهی

پ درام یگانه ی معافی: کلمات را که رج می زنی، ذهن من را می بری در تار پود عمیق فرش اصیل ایرانی ، گره می خورم به تارهای عمودی اش و نقش می شوم در بستری که رنگ است همه ی همه اش

سینا: گفته بودی هنوز طعم حرف های تو در ذائقه ی ذوق من باقیست...سینا؟ هست آیا هنوز هم؟

نوید: حالا دیگر تو سه نفر شده ای و ما هنـــــــوز دوستی مان قشنگ

 علیرضای خودمان/مهراوه ام/عمو لئو/پسر خوانده/هرا/ندایی/شاهزاده احسان میرزا/امید یگانه ی عزیز/کلاغ راست مغز /خواهر زادم/شیفته/زهره/فاطمه/نوید /دن کیشوت اسپانیایی/مهدی فریور اصل/مصطفی خوب دیماهی/احسانینو /پرهام/فریبای نازنینم/فرهاد/نگاه کویر/امین از فرشته ی جهنمی/نگار نیک نفس/احسان/همایی/م.پارسا/ریموند/بهار خوبم/هاD/روزبه/مهشید/جناب میفروش/ مازی ژاوی /آرش بابایی/باران تنهایی/ساروی ریکای نازنین/صبا/استاد علیرضا/محسن الف.جیم./آنتیگونه/ /mossyپویا کوشنده/یاشار/نهان کوچولو/حاج عادل عزیز/شوکول/علی پویا/شروینسا/عادل/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/unfogiven/سورنا رضوانیه/ژوپی/جواد/6080 کوچک/کسری/ستایش/طوبی/محمدینو کتونی/قاف/فرشید/سیگار و اسپرسو/کیمیاگر کویر/دکتر بوترابی/محمد یونی/سمیه/فرهنگ/alive/شیده/محمد جواد عبدی/ویسپوران/نارگل/میثم/یگانه/بامداد سیاه و ...

 دوستتان دارم زیــــــــــــاد ... بخاطر صداهایتان که قلم شدند و ماندند اینجا..اینجایی که شاید تمام یک آزاده است در بستر کلماتی که چقــــدر حرف دارند!

و من مثل هر بار می گویمت باز

                         تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود آزاده

بعدا توی پرانتز شد: کلیه ی کامنت های این پست جواب خواهند داشت

...آزاده از کلبه ی ویوارا...یادداشت 206 ام


کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: 7 سالگی
 
یک شش سالگی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  

 راه افتاده بودیم تا برسیم و این رسیدن ما را به جایی برد که تاریکی مرموز جاده را در شب میهمان باشیم. گفته بودم که می ترسم از امتداد تاریک این دشت های تاریک و سایه های مخوف کوه ها در آن دورتر ها، اما کسی که دوست دارم صدایش را، گفت نترس و من نترسیدم !!!

و اینگونه بود که بهانه ای که واژه هایش کنگره ی میکروب شناسی بالینی تعریف می شوند، من و دوستانم را به شیراز آورد تا من تولد ۶ سالگی ِ راوی لحظات آزاده ام را در شیراز جشن بگیرم.

اینجا شیراز است...همان جایی که پرسپولیسش را عاشقم و حافظش همراه همواره ی من است!

اینجا شیراز است...خانه ی گلشید... همان کسی که بخشی از بهترین خاطرات دانشگاه من است.

و باز امروز فرصتیست برای گفتن از آن هایی که خواندن لحظاتی را که گاهی من است با منند:

 پدر نازنینم:خدا را سپاس برای پدری چنین نازنین که من دارمش

    Alguien Te Quiere :que siempre ha sido mi número uno

 نوید: بهترین دوست بهترین مراحل زندگی ام. برای به دنیا آمدن کوچولوی شبه دی ماهیت لحظه شماری می کنم

سامان: هرچند که برای من اوج عذاب است که کسی کامنت دونی ام را به جای نظر، پر از شکلک کند اما عاشق شکلک های کیلویی توام حقوقدان

سینا: سینا داداش خیلی وقته از - - - - - - - سیزی خبری نیستا

6080 بزرگ: ابی گفته بود: تو رو پیدا کردم امشب...بعد شب های مصیبت ...بعد دل بریدن از من...بعد دل بستن به غربت...ابی را نمی دانم اما روح جهان راست می گوید حتما

بهنامترین: انار و برف و یلدا، هر چه را می خواهی به نام خودت بزن که تو دی ماهی هستی و هر چه بخواهی از آن توست

سوسن: وکیل نازنین من در دادگاه فردایت حق را ار عقل بگیر که من خسته ام از این برد هرباره ی عقل

  پ درام یگانه معافی: کاش می شد گاهی معاف از عقل هم بود...آنوقت شاید می شد به اتوبان زد و برعکس رفت و  به تیر برق نخورد!

فرناز: برایت از خدا می خواهم همان روزهایی را که تقویم مردادی ات کم داردش گاهی

کلاغ راست مغز: ساده...صمیمی و دوست داشتنی ترین راست مغز ویوارای من

 بشیر: نوشته هایم را می خوانی اما آنقـــــــــــــــدر روی فرانسوی ات زیاد است که کامنتی از تو نمی ماند اینجا

سمیه ام/هرا/ندایی/امید یگانه ی عزیز/سیدهاD /دن کیشوت اسپانیایی/پیمان/احسانینو/سعادت/فریبا/سیما/نازیلا/فرهاد/م.پارسا/Bluestar/میلاد/ریموند/لی لی/بهار/روزبه/راهبه/جناب میفروش/آرش بابایی/ابرک قله نشین/ساروی ریکای نازنین/صبا/محمدجواد شکری/اقلیمای عزیز/استاد علیرضا/محسن الف.جیم.//آنتیگونه/نگار پورشعبان/پویا کوشنده/یاشار/نهان کوچولو/حاج عادل عزیز/شوکول/سجاد/بانو/علی پویا/سهند/عادل/مهراوه/یاسین/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/میثم زمان آبادی عزیز/unfogiven/فاطمه/زهره/سورنا رضوانیه/ژوپی/سجاد/سمیرا/جواد/نرگس خرقانی/کسری/ستایش/طوبی/محمدینو کتونی/قاف/فرشید/آیدا/فرهنگ/نارگل و ...

همه تان را دوست دارم که همیشه بودید و من تنها نبودم که چقدر حس خوبیست وقتی تو نگفته ای و می شود شنید و من اینجا یاد گرفتم که تنها نباشم با هیچ سکوتی که فریاد نیست.

و باز مثل هر بار

                     قلب تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود منقلب

توی پرانتز١: در حال حاضر که در حال ویرایش این نوشته هستم ساعت 3نیمه شب است.بیشتر از 3 ساعت است دارم جان می کنم اما زینب و گلشید آنقدر توی سر و کله ی من و خودشان زدند که خودم هم نفهمیدم چه نوشتم.زینب پشت سر هم تیکه های زبان اجدادی اش را تکرار می کند. دوستان اهل سرزمین های غرب مازندران توجه کنند زینب ما مدام در حال تکرار کلمه کوره اسب است.

توی پرانتز٢: اگر دوست داشتید در نظر سنجی انتخاب وبلاگ های برتر بانوان شرکت کنید، اینجا را کلیک رنجه کنید.

...آزاده ار کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: 6سالگی
 
با من به ییلاقم بیا!
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸  

بیستون هنوز همان جا بود و فرهاد از میان این همه بی فرهادی هنوز فرهاد مانده بود...

تپه های هگمتانه واقعی مانده بودند و کتیبه های گنجنامه راز داشتند باز و الوند هنوز کوه بود بر فراز ابن سیناها و بابا طاهرهایش

از جاده ی سفر می آیم و گفتنی بسیار دارم از آن همه ای که دیدم تا بنویسمشان اما این روزها در ییلاق دی ماهی ام به سر می برم تا به همین جا که خانه ی اصلی من است باز گردم زود

  اگر ییلاق کلبه ی ویوارا را خواستید آدرسش همین پایین است

                www.kolbevivara.persianblog.ir

توی پرانتز١: با تشکر از سینای عزیز بخاطر هدر وبلاگ جدیدم.

توی پرانتز٢: سامان خودمان تولدت با کمی تاخیر سفـــــــــــــــــــــــارشی مبارک

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: ییلاق ،کلمات کلیدی: کلبه ویوارا
 
پاپیتال: آزاده از کلبه ویوارا هستید!
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧  

یکشنبه 21 مهرماه 87 است.نتایج نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان اعلام شده و شما به جشنی دعوت شده اید که به همت پرشین بلاگ برگزار خواهد شد.با دوستانتان به سمت دانشگاه تهران می روید.ساعت ١٢:۴٨ است، فقط خودم فقط خودت هم با آن لبخند های همیشگی اش در حالیکه تند تند می گوید خدا سوسکتون کنه به شما می پیوندد.(نه اینکه پیوندتان مبارک باشد .نــــــــــــه.فقط خودم فقط خودت یک دختر است و منظور از آن پیوندها نیستمشغول تلفن) می خواهید از درب ١۶ آذر وارد دانشگاه شوید که حراست همیشه در صحنه مانع شما می شود.توضیح می دهید که برای جشن پرشین بلاگ آمده اید.آقای حراست می گوید:((برید تو اما با شال مال نرید ها)).شما به خودتان و دوستانتان نگاه می کنید.هیچ کدام نه شال دارید نه مال، از این رو وارد دانشگاه می شوید.در محوطه بزرگ دانشگاه به سمت دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی می روید.مجسمه فردوسی جلوی دانشکده روی یک سکو نشسته و ورود شما را به این آوردگاه همی گرامی می دارد در این سال سی.جلوی در با یک دوست ۴ ساله قرار دارید.با دیدن روشنتاب هیجان زده او را در آغوش می کشید.(روشنتاب یک دوست ۴ ساله ی وبلاگیست.نه اینکه ۴ سالش باشد.نــــــــــــــــه٬ چون شما مدت هاست که با گروه سنی الف کاری ندارید! بلکه ۴ سال است که دوست وبلاگی شماست.در ضمن دختر است وگرنه شما او را در آغوش نمی کشیدید!چشم)همگی با هم وارد تالار فردوسی می شوید.خانم دکتر روشنتاب برایتان یک کتاب عزیز را به عنوان یادگاری آورده استماچ.

هیجان عجیبی دارید.امروز قرار است جلوی 450 جفت چشم صحبت کنید.به جز بچه های تیم اجرایی، موجود زنده دیگری در سالن نیست.روی سن می روید.به صندلی های خالی پیش رویتان نگاه می کنید و به این فکر می کنید که تا دو ساعت دیگر این صندلی ها پر خواهد شد و اگر شما موقع صحبت کردن سوتی بدهید(نه از آن سوت ها که سوت می زند،نــــــــــــــــــــــه، از آن یکی سوت ها!) آزاده از کلبه ی ویوارا سوژه ی خنده ی وبلاگ های دوست و دشمن همسایه قرار خواهد گرفت!چشم

به کمک دوستانتان کاغذهایی با عنوان ((میهمان ویژه)) را روی صندلی ها می چسبانید.شما هم مثلا جزو این میهمان های ویژه هستید اما حتی یک ثانیه هم روی آنها جلوس نفرمودید.اقلیما پولادزاده(یکی از مجری ها و مدیر زحمت کش و عزیز روابط عمومی پرشین بلاگ) وظایف شما را به عنوان مدیر سالن برایتان توضیح می دهد.

نوید می آید و کارت های بی نظیر کلبه ویوارایتان را می آورد.نه اینکه فقط کارتتان بی نظیر باشد،نــــــه٬ شما کلا بی نظیر هستید.حتی مانتوی آجری(به قول عده ای نارنجی) شما هم بی نظیر استعینکو این بی نظیر بودنتان هیچ ربطی به ژن خودتحویلی که در شما خیلی زیاد وجود دارد٬ ندارد!

           تلفیقی از هنر نوید و سینا در کارت بی نظیر شما

آرش بابایی(یکی از مجری ها و فرزاد حسنی وطنی خودمان) به شما می گوید:((خانم مدیر صحنه برق نداریم)).شما تنها کاری که از دستتان بر می آید این است که به مصطفی مردانی بگویید برو بگو برق نداریم.او هم گوش می دهد و جواب می دهد خودت بگوتعجب.

سالن در حال پر شدن است.پدر،مادر،برادر،پدربزرگ و عمو و دخترعمویتان هم می آیند.به این فکرمی کنید حالا که همه ی فامیل و دوستانتان جمعند و تالار هم مجانیست، بجنبید و همین الان عروسی کنید.

                 برادرتان-پدرتان-پدربزرگتان-مادرتان

این بند مشکی که روی لباس برادرتان-یادداشت های یک وکیل- می بینید نه اینکه بند موبایل باشد٬ نــــــــــــه٬ چون برادرتان عقده ی موبایل که ندارد بلکه بند دوربین یاشیکای MF2 شماست.

آوازی در فرجام،خبرنگار مجله مینو ،دارک فانی، دلتنگی های پلاک 32 کنار نوید نشسته اند.همه را تهدید کرده اید که موقع بالا رفتن شما (نه اینکه شما بخواهید از درخت بالا بروید،نــــــــــه، منظور بالا رفتن از سن است) باید شما را به سبک تشویق های استادیومی اسپانیا تشویق کنند.

بهاره رهنما-فرزاد حسنی-منیژه حکمت-نازنین احمدی و عموزاده خلیلی از چلچراغ هم جزو میهمان ها هستند.وقتی به فرزاد حسنی و بهاره رهنما سلام می کنید،طوری جوابتان را می دهند که احساس می کنید بهاره رهنما عمه و فرزاد حسنی پسر دایی تان استبغل.ازبرخورد گرم آن ها سوء استفاده می کنید و برای مجله مینویتان از آن ها عکس می گیرید.

حسین شرفی در طول مراسم نزدیک سن با لپ تابش روی سن را پشتیبانی می کند.افیون بدجوری با پله های سالن مشکل داردآخ.در میان جمعیت توت فرنگی شما راصدا می زند و از دیدنش خوشحال می شوید.بعد یک عدد آقای خوش قول-روح الله هاشمی- را می بینید.پویا کوشنده می آید اما باز هم ویزای اسپانیای شما را با خودش نیاوردهقهر.باران خیال(کافکای ثانی) هم رویت می کنید.کلاغ راست مغز کنار عمویتان نشسته است.آن دو را به هم معرفی می کنید.کلاغ راست مغز شما را به عمویتان نشان می دهد و می گوید:معرفی می کنم آزاده کیارستمی! نه اینکه علت این نام گذاری علاقه ی شما به کیارستمی باشد، نــــــــــــــــــه،بلکه چون همیشه دوربین هندی کمتان را با خود حمل می کنید، اینگونه لقب گرفته ایدگاوچران.

سهند حزین با یک کامیون مجله ی موفقیت می آید.یاشار را هم در همان حوالی می بینید.فقط خودم فقط خودت مسئول دبیرخانه است و به اتفاق انجمن داستانی چوک و گروه 7سرگرمی تا آخر مراسم محکومند که پشت در سالن زندگی کنند.به شما خبر می رسد که آنجا خیلی هم بد نمی گذردشیطان.انجمن داستانی چوک تبلیغ وبلاگش را به عنوان اشانتیون روی مجله های مینو و موفقیت می گذارد و به خورد ملت می دهد و برای اینکه شما گزارش این جنایت را منعکس نکنید به شما قول می دهد که موقع سخنرانی آزاده از کلبه ویوارا، برایتان انرژی مثبت بفرستد.

تا بی نهایت دور با دوربینش عکس می اندازد و کاملا تابلو است که پس از انداختن هر عکس در دلش می گوید سلام.فرشته ی جهنمی را پس از 3 سال ناگهان در میان جمعیت پیدا می کنید.البته او مدت هاست که شما را می دیده است چون با آن مانتوی تابلویتان از سر تخت طاووس هم قابل رویت هستید.

بهاره رهنما و فرزاد حسنی روی سن می روند و شروع می کنند به کل کل.

رهنما:شما آقایون قدرت عملتون از ما خانم ها بیشتره!

حسنی:این چه حرفیه خانم. اختیار همه دنیا دست شماست!

رهنما:من شنیدم قدیما وقتی می خواست جنگی بین دو دولت در بگیره وقتی یکی از دولت ها اون یکی رو به رسمیت قبول نداشت الکی از قدرت رقیبش تعریف می کرد تا باهاش نجنگه اما اصلا به حرفاش اعتقادی نداشت!

حسنی:شما خانم ها هم ابر قدرتید هم قوی شوکت!

آخر بحثشان به اینجا ختم می شود که بعضی چیزها فقط در خیال دوست داشتنی هستند و بهاره رهنما در این راستا اعلام می کند که یک ورژن اصلاح شده از پیمان قاسم خانی در ذهنش دارد و با همان زندگی می کنید!

نفرات منتخب یکی یکی بالا می روند و جوایز و تقدیرنامه های خود را از این دو دریافت می کنند.چیزی به نوبت شما نماندهکلافه .به دوستانتان هشدار می دهید که مواظب باشند تا شما موقع بالا رفتن از پله ها زمین نخورید!

شما زمین نمی خورید.بهاره رهنما می پرسد شما هم پزشک هستید؟ شما لبخندزنان(لبخند جزء جداناشدنی زندگی شماست!) پاسخ می دهید من میکروبیولوژیست هستم و عمیقا خوشحالید که بهاره رهنما این سوال را پرسید تا شما میکروبیولوژیست بودنتان را اعلام کنید وگرنه روی دلتان می ماند.نه اینکه عقده داشته باشید،نــــــــه، هدفتان فقط اطلاع رسانی بود.

شما در این عکس خواب نیستید به خداااااااا

فرزاد حسنی جایزه تان را می دهد.بهاره رهنما می گوید در مورد نام ویوارا هم توضیحی بدهید.میکروفون را از فرزاد حسنی می گیرید:                                               آزاده از کلبه ی ویوارا می باشید

 

((در 12همین روز از دی ماهی ترین سال خدا زندگی ام رنگ بودن گرفت.شاید از همان جاست که عاشق زمستانم و دیوانه ی برف.از همان روزها که «آزاده» سرمشقی شد برای مشق هایی که هر روز بایدمی نوشتمشان، قلم با من شد یاری که تا همیشه آشناست.آزاده نهاوندی هستم.وبلاگم 5 سال و 7 روزشه.اسمش تا یک ماه پیش کلبه عشق بود اما بخاطر کثرت این نام و اینکه دوست نداشتم اسم وبلاگم زیاد باشه تغییرش دادم به کلبه ویوارا.« ویوارا» یک نام اصیل ایرانیست به معنی باران تند و در اوستا بسیار تکرار شده.))در کنار معرفی خودتان از مینو هم می گویید.((مجله ی ما مجله ی جدیدیه اما چیزی که بارزش می کنه اینه که بسیاری از همکاران مینو وبلاگ نویس هستند.مینو میتونه پلی باشه بین وبلاگ نویس ها و دنیای واقعی.و حتما از همکاری وبلاگ نویسان و نوشته های خوبشان در مینو استقبال خواهیم کرد.))

 در میان تشویق های اسپانیایی از روی سن پایین می آیید.نه اینکه شما اسپانیا را دوست داشته باشید،نــــــــــــــــه،شما نه تنها اسپانیا را دوست دارید بلکه عقده ی اسپانیا هم دارید. خوشمزه

 بهاره رهنما عنوان می کندکه بخش نظرات وبلاگش را بسته است چون برخی حرف های نامربوطی می زدند و ناراحتش می کردند.

بهاره رهنما:این کارا درست نیست.بعضی حرف ها رو نباید مستقیم به خود طرف گفت.

حسنی:من یه وبلاگ می زنم حرفایی که نمی تونم جلو روت بزنم اونجا می نویسم.

رهنما:خب ما می تونیم اونجا رو نخونیم!

حسنی خطاب به جمعیت: تشکر می کنیم که در وبلاگاتون نقد می کنید و تشویق می کنید.هر کسی هم بهش بر بخوره حتی اگر ادبیات وبلاگتون طور خاصی باشه فکر می کنم کم ظرفیتی خودشه.(رهنما با اشاره و لبخندخطاب به جمعیت می گوید:من کم ظرفیتم؟؟!!)هر کسی مختاره هر طور که دوست داره در دایره ادب بنویسه.

رهنما:اگه خودشو معرفی کنه من آخر ظرفیتم!

حسنی:شما رو نگفتم ..فحش نده.

رهنما:نه من پارانوییا دارم!

حسنی:پارکینسون نگیرید!

همه می خندند.خود رهنما هم خنده اش می گیرد و از روی سن پایین می آیند.

شما مجله ی مینو را شخصا به میهمان های سفارشی می دهید.(معلوم بود شما در مجله مینو مینویسید؟)

                بهاره رهنما-مجله مینو-عموزاده خلیلی               

منیژه حکمت و نازنین احمدی-بازیگر سه زن-روی سن می روند.تیزر فیلم سه زن پخش می شود.نه اینکه از این تیزرهای 2ثانیه ای تلویزیون باشد،نــــــــه، یک تیزر مفصل و متفاوت.بازیگران فیلم خطاب به دوربین با لحن طنز از سه زن می گویند.

 «سال 75 «دو زن» رو بازی کردم.سال 86 «سه زن» رو، سال 95 هم «چهار زن» رو بازی می کنم» این را آتیلا پسیانی می گوید.

 همه می گویند حکمت سر صحنه مدام داد می زند.فریاد حکمت بلند می شود:حـــــــــــــرکت! و بعد آهنگ معروف طالع نحس صحنه را پر می کند.احتمالا شیفته با خواندن این قسمت می گوید اون آهنگ معروف قبل از طالع نحس ساخته شده.اصلا هم شما نمی گیرید که شیفته اطلاعات موسیقیایی خوبی دارد! ابرو

 یک زن...دو دختر...سه دختر...پردختر...گل دختر...سه زن...از کرخه تا راین...گوزنها...پینگ فلوید...بابک حمیدیان می گوید هیچی دیگه همون سه زن...صابر ابر می خندد و با لحن تمسخرآمیزی می گوید این چه اسمیه آخه؟!
سه زن...سه زن...بزن...سه زن...60 تا زن از کنارش درمیاد.این جمله
آخر را رضا کیانیان می گوید.

سه زن...مریم بوبانی می گوید:فاجعست        مهران رجبی: مزخرفه     کیانیان:بد آموزی داره...نیم بها هم نمی فروشه!

سالن پر از صدای تشویق می شود.منیژه حکمت توضیح می دهد:«سه زن داستان نسل من و شماست.هر شرایط خوب یا بدی که نسل شما داره نسل ما براتون رقم زده.نسل شما از نسل من پویاتر و آگاه تره.نسل من حق نداره نسل شما رو تحقیر کنه.نسل شما به تنهایی از پس همه مشکلاتش برمیاد))این هارا آنقدر محکم و دلنشین می گوید که جای تشویق دارد.از وضعیت اکران سه زن هم گله می کند :«رقیب من شهرداری تهران و آقای قالیباف بود.من حداقل سینما رو داشتم.بچه های خوب مطبوعات به ویژه آقای عمو زاده خلیلی و پرشین بلاگ به کمک این فیلم اومدند.ما از سینما مستقل می آیم ومجبوریم با یه گروه محدودی که بسیار هم می تونند تاثیرگزار باشند پیش بریم.»

 شما در حال رژه رفتن در سالن هستید ناگهان متوجه می شوید که روی پرده نام هزار و یک شب نقش بسته است.همان طور که بقیه ی رژه تان را می روید به این فکر می کنید که این نام کمی آشنا نیست؟؟!!به آخرهای رژه تان که می رسید ناگهان یادتان می افتد شما هم یکی از شهرزادهای شهرزادستان هستید و باید دوباره به روی سن بروید.

                               شهرزادهای هزار و یک شب

 

شیفته خطاب به مادرتان می گوید این آزاده همش داره میره بالاها! چقدر خوب است که دوستانتان این قدر حسود و بخیل هستندخیال باطل .

 عموزاده خلیلی به اتفاق بادیگاردهایش رهنما و حکمت روی سن می روند.دکتر بوترابی(مدیر محترم پرشین بلاگ) عنوان می کنند که آقای عموزاده خلیلی نشان ملی فرهنگ را دارند.

شما کارت های یادبود روز همایش را بین جمعیت توضیع می کنید.نفیسه از امواج دریا را برای اولین بار می بینید.دلتنگی های پلاک ۳۲ مثل یک استاد دانشگاه سخت گیر به شمامی گوید به مجری ها بگو مراسم جمعه...مراسم ها غلطه.منتخب هم اسم مفعوله٬ منتخب شده غلطه کلافه.برای کلاغ راست مغز و همراهش پشت کارت یادگاری می نویسید.فرشته جهنمی به شما می گوید:((تو چرا اینا رو پخش می کنی بده اون پسر سیاهه که کت شلوار تنشه پخششون کنه)).منظورش شیفته است.شما معتقید که تنها ویژگی قابل تحمل شیفته همین سیاه بودنش است!

اواخر مراسم کلیپی که از زنده یاد خسرو شکیبایی پخش می شود شما را به یاد آن بازی گرم و صدای ماندنی می اندازد.چقدر لطیف زمزمه می کند سهراب را...به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته قدم بردارید!

گروه ۷سرگرمی می گوید موقع توزیع مجله مینو به همه می گفته صفحه ۳۶ (یعنی پاپیتال شما)را بخوانند.

توی پرانتز:اینجا از دوستانی که جلوی در سالن مجله ی مینو دریافت کرده اند درخواست می شود که در صورت کذب بودن چیزی که گروه ۷سرگرمی به من گفته،حتما مرا در جریان بگذارید.

در پایان مراسم با بقیه وبلاگ نویسان عکس یادگاری می اندازید.ساعت ۷ است.به اندازه ی کافی تابلو هست که شما آخرین نفری هستید که سالن را ترک می کنید.دارک فانی خطاب به پدرتان گل فشانی می کند که « آزاده همیشه دیرتر از همه می ره».چقدر خوب است که دوستانی دارید که زیر آبی می روند تا زیر آب شما را منهدم کنند وقت تمام.

پدر و مادرتان کشان کشان شما را با غل و زنجیر به سمت ماشینتان می برندتعجب .در حالیکه به سمت خانه می روید به این فکر می کنید که چقدر باهم بودن ها همیشه خواستنی است و ماندنی!

 پ.ن۱: چند روزیست که اینترنت در منطقه ی شما(یعنی بالا شهر بارسلون) دچار اختلال شده است.از این رو اعتراف می کنید که برای نوشتن این پست و آپ لود کردن همین چند عکس جان را به جان آفرین تسلیم کرده اید!

پ.ن۲:((پاپیتال)) گیاهی ست از خانواده ی پیچک که به درخت و سایر اشیاء مجاورش می پیچد!از آنجا که این سبک از نوشته های من هم به همه چیز می پیچد نامشان را پاپیتال گذاشتم.پاپیتال هایم زاده ی تخیلند که با الهام از مسائل روز می نویسمشان و لزوما برای خودم رخ نداده اند.اما این یکی کاملا واقعیست.

پ.ن۳:این فاصله ی بی معنی که این پایین می بینید هیچ علتی ندارد جز اینکه کامپیوتر و اینترنت شما روانی شده اند. 

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: همایش تقدیر از بانوان وبلاگنویس برتر ،کلمات کلیدی: 21 مهر 87 ،کلمات کلیدی: فیلم سه زن
 
یک پنج سالگی
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧  

چقدر زود بزرگ می شوی!

تو بزرگتر می شوی و من بیشتر یاد می گیرم! تو بزرگتر می شوی و بیشتر به من یاد می دهی! تو چیزهایی یادم داده ای که هیچ کس دیگر نمی توانست بگویدم! و من چقـــــــدر خوشحالم که تو را دارم !

دهم مهر جشن مهرگان بود(نوشته ی مهرگانی ام را در وبلاگ گروهی شهرزاد بخوانید) مهرگانی که تا شانزدهم مهر ادامه دارد.و گرچه کمتر کسی به یاد دارد که ما ایرانی هستیم و ((مهرگان)) در کنار نوروز بزرگترین جشن باستانی ایران ماست٬ من چقدر خوشحالم که تولد تو با جشن مهرگان گره خورده!

به رسم هر سال که برایت تولد می گیرم٬ می خواهم از میهمان هایم بگویم به پاس همراهی شان.میهمان هایی که قدمت همراهی تعدادیشان به ۵ سال می رسد:

پدر نازنینم: شما بودید که نوشتن رو یادم دادید و حامی قلم آزاده شدید.همیشه به من ایده دادید چه برای نوشته هام در اینجا و چه در هر جای دیگه.از خدا ممنونم که بهترین پدر دنیا را من دارمماچ.

Alguien Te Quiere :

que son parte principal de mi casa de campo  

سامان: رئیس جمهور...شیمی دان یا یک سیتی زن آمریکایی!!! عینکفرقی نمی کنه مهم اینه که کلبه ی آزاده ها یک سامان داردمژه.

سیما از گل آفتابگردون: من در مقابل تو سجده می کنم ای درختنیشخند.آشنا نبود سیما جون خودم؟ماچ

سینا: در بین تمام کتاب های عزیز کتابخانه ام، یک حافظ نفیس از همه عزیزتر است!سینا معلوم بود چرا؟قلب

امید:

A real friend is whom that reads my unwritten lines... so thank you uncle Leo

فرزانه:فرزان-خواهری که واقعا هستی- دوستت دارم به وسعت تمام .... و ......هایمانماچ

گلشید، مه سا و زینب: گلی شما که غریبه نیستی!عصبانیاشکالی داره؟مشغول تلفن مه سا همزاد ١٢ دی ای خودمیقلب. زی زی، منزل تشریف میارین؟آخ

یادگار دوست: بعد از یک وقفه ی کوتاه، بازگشتت بهترین اتفاق اخیر کلبه ی من بودلبخند.حالا جون ِحمید٬ جونِ پرستوتعجب سر اون قضیه٬ تو فارغ التحصیلی بهت گیر ندادن؟!!!شیطان

نوید: گرچه مدتیه کمتر وقت می کنی بیای اینجا٬اما همیشه همه جا گفتم که دوست خوبی مثل نوید،کم پیدا میشه.البته این خوب بودنت ارتباط مستقیم با دی ماهی بودنت داره ها.چشمک

محمد یونی خودمون: هر کجای دیگه هم که بری درس بخونی، تا آخر عمرت محکومی که محمد یونی کرج باشی مجمد یونی خودمون.

فرهاد: پارسال اینجا به نوید تبریک گفتم.امسال به تو تبریک می گم به این امید که سال دیگه به یادگار دوست عروسیشو تبریک بگم از دستش خلاص شیمخوشمزه.فرهاد امیدوارم تا همیشه در کنار همسفر نازنینت خوشبخت باشی.

بهنامترین: حالا که نوید یکم غیبت هاش زیاد شده تو در حال حاضر دی ماهی ترین مهمان کلبه ی منی.سلام

محمدینوی کتونی از فلورانسینو: اگه همه مثل تو توانایی یادگیرینوی زبانینوشون اینقدر بالا بود من سر کلاس هام اینقدرینو حرص نمی خوردم.فکر کنم هر سال تو تولد کلبه دارم این جمله ی تکراری رو به تو می گمخنثی.راستی اون سگینوکه ی اونروزو یادته؟چشم

سمیه/unfogiven/سوسن وکیل خود خودم/نازیلا/dead man از قصر/لی لی/بهار/فروغ نازنینم/آقای بابایی/ابرک قله نشین/احد/محمدجواد شکری/اقلیمای عزیزم/فرناز/استاد علیرضا/دکتر بوترابی/پویا کوشنده/مصطفی مردانی/یاشار/امین از فرشته جهنمی/نهان کوچولو/جناب مهرداد/سبا/سوگلی/علی پویا/سهند عزیز/بزرگمهر/شیفته/یاسین/نازی/هرمز ممیزی عزیز/کلاغ راست مغز/هزارویک شب/سعادت/بادبادک بی دنباله/شروین/رویا/آیدین/محمد١٣٠٠٢/neat/گیلدا/مروارید عرفان/زوربا و...

همگی به وسعت کلماتی که اینجا به یادگار گذاشتید برایم عزیز هستید.

و تو...چه کلبه ی عشق من باشی چه کلبه ی ویوارایم، دوست می دارمت به حرمت لحظه هایی که در تو ثبت شد! و تو هیچ وقت چیزی نگفتی و من چقـــــــــدر شنیدم از آن همه سکوت که می گفتی! همیشه بودی! آن روزها که فقط خدایمان بود و هیچ کس، تو بودی که با آزاده بودی!!!ومن این همه را یادم مانده و می ماند!!!این را آزاده وار قول داده ام!

                     قلب تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود منقلب

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: تولد ،کلمات کلیدی: جشن مهرگان ،کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: پنج سالگی
 
خداحافظ کلبه عشق نازنین من!
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  

خداحافظی را هیچ وقت دوست نداشته ام.

هر چیزی که پیشوند سنگینی به نام ((آخرین)) دارد روحم را می آزارد.

کلبه ی عشقم را دوست دارم.خیــــــــــــــــــلی بیشتر از صفحه ای در دنیایی که مجازیست.

حالا دیگر خیلی ها آزاده را با کلبه ی عشقش می شناسند.مگر می توانم دوستش نداشته باشم نامی را که ۵ سال است هر لحظه با من است.

اما گاهی باید گذشت از آن هایی که دوستشان داری و برایت راوی خاطره اند! خاطراتی که تیترهای درشت زندگی تواند!

                                      درخت برگ هایش را دوست دارد

                                      اما

                                      پاییز که می آید می تکاندشان...!

و حالا پاییز زیبای من در راه است تا بیاید.

بیاید و باز هم مرا از اسارت گرمایی که جانم را به لب می رساند ، برهاند زود... زود خیلی زود!

و در آستانه ی این پاییز آزاده را راهی نیست جز آنکه از ((کلبه ی عشقش)) بگذرد.

گذشتن...طعم آشنایی که همیشه نا آشناست!

مهرماه ٨٢ وقتی کلبه ام را می ساختم هیچ کلبه ی عشق دیگری در دنیای هزارفصل وبلاگ ها نبود.تنها یکی بود.یکی برای من.اما امروز اگر نام ((کلبه ی عشق)) را جستجو کنید بسیار بیشتر از مجموع انگشتان دست و پایتان کلبه های عشق است که یکی یکی پیدا می شوند.و این همه تشابه نام، همان چیزیست که دوست ندارمش.

دوست دارم کلبه ای که به نام من است تنها یک صاحب داشته باشد و حالا که اینطور نیست کلبه ام را نگه می دارم اما نامش را نه.

به دنبال نام، چند کتاب را زیر و رو کردم.دوست داشتم نامم ایرانی باشد و منحصر به فرد.از پس یک جستجوی با وسواس بین سه نام مردد ماندم:

                                                         آییتا به معنای برف

                                                         رامادا به معنای آرامش دهنده

                                                         و ویوارا به معنای باران تند

آییتا را خیلی دوست داشتم چون به معنای برف است و من دیوانه ی برف.اما واژه اش ملفوض نبود.

از بین رامادا و ویوارا، به ویوارا رسیدم.

ویوارا در اوستا بسیار تکرار شده ، یک نام اصیل ایرانیست به معنای باران تند.همان باران ها که در پاییز بسیار می بارند.همان پاییز که پیشوازی برای زمستان من است.

ویوارا را از یک جهت دیگر هم دوست دارم.مرا به یاد کلمه  viva می اندازد که در اسپانیایی به معنای ((زندگی)) است.

روزگاری در این کلبه ((تارا)) بودم و بعد ((آزاده)) شدم و شما چه زود پذیرفتید این آزاده را.حالا از شما می خواهم که باز مهربان باشید و دوست داشته باشید ((کلبه ویوارا))یی را که همان ((کلبه عشق)) است.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: باران تند