یازده بار از آمدنت اینجا نوشته‌ام!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢  

همه چیز به اندازه کافی بود
هندوانه...تا دلت بخواهد
آجیل...آنقـــدر که که تا شب یلدای بعد هم می‌ماند
انارها را چه دانه به دانه حساب می‌کردیم و چه هر خوشه‌اش را یکی، تا شب یلدای بعد هم بس بود


حافظ داشتیم...فروغــــــــم را هم
فردوسی با سیاوش و سهراب نشسته بود آنطرف سفره...کنار شومینه
در خلسه‌ی جایی که به من می رسید، کلبه‌ی ویوارا در یازدهمین "بلدا نوشتش" آهنگ همیشگی‌اش را با پیانو داشت
همه بودند...آن‌ها که حتا نَسَبِشان نه به آزاده می‌رسید...نه یلدا...نه به دی!


برف مانده بود که ببارد یا نه !
همان نباریدنش هم اما تمام محوطه‌ی پشت پنجره را نقش خوبی داشت
آخرین شوالیه‌ی سوار بر اسب فصلی که سوم بود...دست هایش را بر شانه‌ی بزی گذاشت، وحشی

                       تا دی برسد
                                     با برف
                                          با سرما
                                                   یــــخ
سرها در گریبان شود و صدای سلام بیاید باز...از پشت شال‌گردنی رنگ رنگ

همه چی به حد کافی بود     هنداونه...آجیل...انار
همه هم بودند     فــــــروغ...فـــــــــــــروغ...حافظ...سیاوش و سهراب
و در ازدحـــــــــام این همــه شب... یلدا و صدای پای رنگ
تنها...تــــــــــــو بودی...که نبــــــودی! 

توی پرانتز: یلدانوشت امسال ویوارا، در تاریخ 28 آذر 92 در فرهنگسرای رسانه نوشته شد و در مراسم جشن شب یلدای پرشین بلاگ خوانده شد

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: شب یلدا ،کلمات کلیدی: دهمین یلدا نوشت ،کلمات کلیدی: فرهنگسرای رسانه
 
حس خوبی دارم به تو که نزدیکی!
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸  

نوشتن هایم در کلبه ی ویوارایم رنگ انقراض گرفته اما منقرض نخواهم شد! این را یقین دارم از آمدن تویی که چقدر نزدیکتری فردا!

پنج شنبه ی دو هفته ی پیش برای اولین بار به جایی پا گذاشتم که شبیه کعبه است برای دل دیوانه ی دی ماهی من! و چقدر افسوس خوردم و می خورم که دیر کشف کردمش معبد معبود نازنینم را. اما بر من می بخشد این تاخیر را بانوی قشنگ دی ماهی ای که فروانروای سرای بی سرای آنجاست!

 به ظهیرالدوله رفته بودم و عاشق تر شدم فروغی را که بخشی از لحظات همیشه ی این من است. از ظهیرالدوله ی آنروز گفتنی هاییست که خواهمش گفت زودتر.

دلم تنگ بود برای اینجا و حرف هایی که با آزاده تعارف ندارند اما چیزی که نامش ترجمه است تمام من را از من گرفته بود و گرفته است اما امروز را بخاطر امشبش نمی شود ندیدو ننوشت. مگر می شود یلدا بیاید و من خواب باشم باز؟!

چقدر خوشحال باید بود که از آن همــــــــــــــــــــــــه جشن دوست داشتنی ایران باستان آنروزهای من، هنوز همین یک یلدا را دارم! حافظ که همیشه هست...بیشتر هم می شود امشب با عید دیدنی غزل های نابی که یوسف گمگشته را دیگر پیدا دارند و همه ی حرفشان این شده که          

                              چه مستیست ندانم که رو بما آورد

                              که بود ساقی و این باده از کجا آورد 

و باز فردای یلدا و حس خوب حجم ِ سفید ِ لیز و دی...دی...و ٣٠ روز دیوانه تر بودن های یک آزاده!

تقویم عربی می گوید که محرم است...این را می دانم و اعتقادات مذهبی ام هم جای خود را دارند اما من نزدیک به ٧٠٠٠ سال است که ایرانی ام پس شک نمی کنم که یلدا را باید جشن گرفت و ایرانی ماند...

                                                         یلدایتان ایرانی و زیبا

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: شب یلدا ،کلمات کلیدی: ایران باستان ،کلمات کلیدی: فروغ ،کلمات کلیدی: ظهیرالدوله
 
یلدای من و تو و دی!
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧  

            کلبه ی ویوارای این آزاده

من حافظ را گذاشته ام بالاترین جای اتاق

سیب ها و انارهایم، همه در کنارش

شال و کلاهم را برداشته ام زود

پوتین هایم جلوی در است

پاروها را قایم کرده ام تا کسی نروبد برفهایم را!

تو دست کش هایت را بردار

که هوا سردتر هم می شود امشب!

من حواسم باشد گاهی لیز هم نخورم جایی

که من دختر دی ماهم و سر به هواترم وقتی که برف می بارد و می ماند...!

 توی پرانتز١:با تشکر از سینای عزیزم به خاطر عکس زمستانی ویوارایم که برایم درست کرده.همیشه کلبه ی من مدیون زحمت های سینا بوده و هست...از هدر بالای وبلاگ تا 54 مورد ریز و درشت دیگر.

توی پرانتز 2: آن ها که متولد ماهی شبیه آذرند،کاش بدانند که یلدا برای آذر نیست!...اگر یلدا بزرگ است و زیبا و دوست داشتنی ...اگر باز هم ایرانی مانده و جشن می گیرندش هنوز...یادت نرود که فقط و فقط و فقط برای این است که پیشوازی باشد اصیل، برای ماه دی ِ من و تو و همه ی زمستان و برفهایمان!

توی پرانتز3 :علت به اوج رسیدن ژن خود تحویلی در این آزاده، فرا رسیدن بهترین ماه سال می باشد!

توی پرانتز 4:یلدایتان ایـــــــرانی و زیبا

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: برف ،کلمات کلیدی: زمستان ،کلمات کلیدی: شب یلدا ،کلمات کلیدی: دی
 
وقتی که سیاه شدم و سفید!
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧  

ساعت ٣ بعد از ظهر است و در اتاقم با استافیلوکوک اورئوس-یکی از باکتری های محبوبم- کشتی می گیرم.مادرم و مادر بزرگم هم در اتاق من هستند.مادرم بلند می شود و می رود توی آشپزخانه تا به غذای شب سری بزند.مادر بزرگم-مادر مادرم-دو سه روزی هست که به خانه ی ما آمده.وقتی می آید ما دوست داریم بیشتر از یک ماه بماند اما هیچ وقت بیشتر از ٣-۴ روز نمی ماند.می گوید اگر زیاد از خانه دور باشم برایم غریب می شود.نگاهی به کتابم می اندازم اما دلم نمی آید با مادر بزرگ نازنینم حرف نزنم...بی مقدمه می پرسم:((توی خواهراتون نوه های کی از همه بیشتره؟)) خواهر بزرگ مادربزرگم را خوب می شناسم...خوب ...خیلی خوب! خواهر بزرگ مادربزرگم، مادر بزرگ من هم هست! همیشه از اینکه مادربزرگ هایم با هم خواهرند حس خوبی داشته ام! شنیدن خاطرات مشترکشان مخصوصا وقتی هر دو کنار هم هستند خیلی برایم خواستنی ست.مخصوصا برای من که شیفته ی غرق شدن در حال و هوای نوستالوزی ام! شروع می کنم به سوال کردن.بعضی سوال ها را قبلا هم پرسیده ام اما باز هم دوست دارم بشنومشان!سرم درد می کند برای اینکه پرواز کنم به هر جایی که اینجا نیست! صحبت های گرم مادربزرگم مرا عجیب با خود می برد...

سال ١٣٢۵ هجری شمسی-حیاط خانه ی بابا علی

                          

اولین چیزی که چشمانم را به خود می خواند یک درخت توت خیلی بزرگ است.از همان ها که باید آویزانش شوی و آنقدر توت نشُسته بخوری تا دل درد  بگیری! انگار که در قسمت تنظیمات چشم هایم، گزینه ی سیاه و سفید را تیک زده باشند، همه جا را سیاه-سفید می بینم! حیاط بزرگ چیزی شبیه یک باغ کوچک است.باغچه هایش پر شده از گل های لاله عباسی که نمی دانم چه رنگی اند اما حتما باید خوشرنگ باشند! مگر می شود در این هوا، گل ها خوشرنگ نباشند؟! وسط حیاط یک حوض خیلی بزرگ است حتی از استخرهای کوچکی که من و دوستانم گاهی می رویم هم بزرگتر! چند نفر وارد حیاط می شوند، به طرف حوض می روند و شروع می کنند به شستن ظرف هایشان! دختر ٧ ساله ای که کنارم ایستاده باید مادر بزرگم باشد!با تعجب می پرسم:((مامان آذی اینا کی اند؟))

-پدرم حوضمونو وقف کرده...همسایه هایی که حوض ندارند میان اینجا ظرفاشونو می شورند.

همان موقع دختر دیگری که کمتر از ۴ سال از مادر  ِمادرم بزرگتر است از یکی از اتاق ها بیرون می آید.خیلی زود می شناسمش! با تعجب می پرسد:((این دختر کیه؟چقدر قیافش برام آشناست؟!))

مادر ِمادرم: دختر سعید  ِ

مادر ِ پدرم: سعید؟ سعید کیه؟!

مادر ِ مادرم: سعید بعدها قراره پسر بزرگ تو باشه!

مادر ِ پدرم بی آنکه سوال دیگری بپرسد دست من را میگیرد و می گوید:((گاری آب اومده...بیا ببینش))...در چوبی بزرگ حیاط را باز می کند...من سرم را از لای در می برم توی کوچه...انگار که تازه کسی کوچه را شسته باشد بوی کاهگل مرا بدجور می برد...اسب ها یک گاری بزرگ با چندین بشکه ی بزرگ را می کشند!صاحب گاری آب آورده برای فروش...خیلی گران، سطلی یک قِران!

برمی گردیم توی حیاطی که دورتادورش پر از اتاق است.بعضی اتاق ها پرده های خاتم دارند و برخی که کمتر استفاده می شوند، نه.از پله ها بالا می رویم.یک مهتابی بزرگ زیر پای من است.از همان بالکن هایی که در خانه ی ما نیست و جان می دهد شب های تابستان جا بیندازی و شام بخوری!بعد هندوانه ای را که از ظهر توی آب حوض بوده برداری و قاچ کنی و همه اش را درجا بخوری!

اولین اتاقی که روبرویم است اتاق ۵ دریست.اینجا میهمانخانه است. ۵ تا در چوبی دارد با شیشه های رنگی، که فقط دو تای آنها باز است.آن طرف تر به اتاق بزرگی می رسم که قالی باف خانه است.بابا علی، پدر ِمادربزرگ هایم در کاروانسرای بزرگی در مرکز شهر، یک حجره ی رنگرزی دارد برای رنگ کردن خامه های قالی.در خانه اش هم یک قالی باف خانه دارد و چندین کارگر زن که هر روز برای بافتن قالی به اینجا می آیند.اولین بار نیست که دار قالی را لمس می کنم.مادر هنرمندی دارم که یک وقتی قالی هم می بافت.همین طور که با چشمان حریصم توی کارگاه راه می روم، کارگرها با تعجب نگاهم می کنند! حق هم دارند حتما دیدن دختری از دهه ی ٨٠ برایشان عجیب است!نمی دانم آن ها هم مرا سیاه و سفید می دیدند یا نه! یکی از آن ها از مادر بزرگ هایم می پرسد:((مهمونتون از فرنگ اومده؟!)) مادربزرگ هایم برای اینکه تعجب آن ها را پایان داده باشند، فرنگی بودن من را تایید می کنند!در دلم ذوق می کنم که این خانم کارگری که موهایش را در دو طرف سرش بافته، هم فهمید که این آزاده باید اسپانیایی باشد! اما بعد فکر می کنم که زری خانمی که از بچگی فقط قالی بافته و دارد در دهه ٢٠ زندگی می کند، یعنی می داند اسپانیا یعنی چه؟! صدای نا آشنایی از یکی از اتاق های آن سر حیاط، مادربزرگ هایم را صدا می زند.به دنبال آنها می روم توی مهتابی. صورت صاحب صدا را که می بینم زود می شناسمش! تعریفش را زیاد شنیده و عکسش را زیاد دیده ام! مادر جون-مادر ِمادربزرگ هایم- انگار که مرا نمی بیند خطاب به دخترهایش می گوید:((از خونه زغالی، زغال بیارید...ترشی هم نداریم!)) چشم های مادربزرگ هایم پر از هراس می شود! مادر مادرم می گوید: ((از خونه زغالی متنفرم...خیلی ترسناکو تاریکه!))هر سه به سمت یکی از اتاق های پشت حیاط می رویم.از در که وارد می شویم جلوی پایمان خمره های بزرگ ترشی ست!ترشی هایی از همه نوع! اتاق کمی تاریک است.مادر ِپدرم ترشی را می ریزد توی یک کاسه ی گِلی بزرگ که گل آبی خوش رنگی دارد. به مادربزرگ هایم می گویم اینجا که زیاد تاریک نیست! با دست ته اتاق را نشان می دهند...خونه زغالی اونجاست!در امتداد انگشت اشاره شان یک در کوچک است که باز می شود به اتاقی که حتی سیاه تر از سیاه و سفید بودن ِمن است!ترس مرا می گیرد! مادر ِمادرم می گوید: ((چشماتو ببندی بهتره چون ...چون شاید یه چیزایی ببینی!)) بیشتر می ترسم...من همیشه وحشت داشته ام از این موجودات نازنین نا خوانده! گاهی از روی شیطنت چشمایم را باز می کنم و منتظرم که چیزی ببینم.اما چیزی ندیدم...شاید اگر سیاه سفید نبودم، می دیدم! از میان صداهای تاریکی صدای خش خش زغال هایی را می شنوم که مادر بزرگ هایم در سبد می ریزند.

از آنجا که بیرون می آییم، روشنایی روز چشمانم را می زند.مستقیم می رویم به سمت اتاقی که درست روبروی درخت توت است.هیجان زده مثل آدم هایی که هیچ چیز ندیده اند، می دوم طرف کرسی بزرگ وسط اتاق! چقدر دوست داشتم ما هم در خانه مان یک کرسی داشتیم تا شب یلدا می نشستیم دورش، انار و هندوانه می خوردیم و با حافظ خوش بودیم!!! اما خانه ی ما کرسی ندارد! شاید هم اصلا کرسی به خانه ی ما نمی آید! ۴ نفری که نمی شود نشست دور کرسی! باید یک ایل باشی و بنشینی دور کرسی...انار دانه کنی...خاطره بگویی و خوش باشی...

مادر ِمادرم صدایم می کند.کیف چرمی کوچکش را برداشته تا به مدرسه برود.تازه کلاس اول است...من را هم با خودش می برد.کلاسشان شبیه کلاس درس های امروز است.فقط تخته اش وایت برد نیست، معلمشان حجاب ندارد و نیمکت هایشان هم ۴-۵ نفریست!

به خانه که بازمی گردیم دو پسر ١۴-١۵ ساله توی حیاط فوتبال بازی می کنند.هر دو را می شناسم یکی دایی پدر و مادرم و آن یکی که پسر خاله ی مادربزرگ هایم است و من خیلی دوست می دارمش، پدربزرگ خودم است! هنوز همه جا را سیاه و سفید می بینم.دوست نداشتم رنگی می دیدم...از همان رنگی شدن بود که همه چیز رنگ گرفت و هزار رنگ شدیم! ...همین سیاه و سفید صمیمی تر است و واقعی تر!!!

وقت شام همگی دور یک سفره ی بزرگ پارچه ای قلم کار اصفهان، می نشینیم و آب گوشت می خوریم.هیچ وقت آب گوشت دوست نداشته ام اما این آب گوشت سیاه و سفید، عجیب خوردنی ست!

برای خوابیدن زیر کرسی ثانیه ها را تند تند می شمارم.بعد از اینکه ظرف ها را کنار حوض می شوریم، چند متکای بزرگ گرد را بر می داریم و می رویم سراغ کرسی.در فاصله ی بین مادربزرگ هایم زیاد خوابیده ام اما اولین بار است که کنار مادربزرگ هایی می خوابم که یکی ٧ ساله و دیگری ١١ ساله است.به ساعت موبایلم نگاه می کنم.تازه ٨:٣٠ شب است! چقدر خوب است که اینجا همه زود می خوابند و تا ٣ نیمه شب پای کامپیوتر نمی نشینند و چت نمی کنند! از آنجا که هیچ وقت آرام و قرار ندارم،با پایم که زیر کرسی ست ضربه ای به سقفش می زنم.صدای وحشتناکی اتاق را پر می کند. خواهر کوچک مادربزرگ هایم می ترسد و می زند زیر گریه.صدای بابا علی را می شنوم...می خوابید یا بلند شم بکوبمتون؟...ما سرمان را می کنیم زیر لحاف و با شیطنت می خندیم.دست های کوچک مادربزرگ هایم در دست های بزرگ من است!چقدر در این دنیای سیاه و سفید احساس آرامش می کنم.حرارت مطلوبی دارد زیر کرسی.شاید دارد مرا مست می کند...نگاهم به پنجره ی قدی اتاق می افتد...ماه را می بینم که از کنار پرده سر کشیده توی اتاق خواب کودکی مادربزرگ هایم...می خوابم تا خواب های سیاه سفیدم مرا از من بیشتــــــــر بگیرند...می دانم صبح که بیدار شوم چقدر دلتنگ می شوم برای دنیای سیاه و سپید خوشرنگ دوست داشتنی ام!

توی پرانتز۱:لطفا اگر پستو نخوندید٬ از این شکلک های گل و بلبل نثار این من نکنید.اگر پست هم خوندید بازم نثار این من نکنید از این شکلک های گل و بلبل لطفا! کامنت یعنی ابراز نظر...منتظر خواندن گفتنی هایتان هستم.

توی پرانتز۲:کامنت های بی ربط «به به چه چه به من هم سر بزن و گلبارانم کن» تایید که نمی شود هیچ٬ به طرز خشونت باری حذف هم می شود.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: شب یلدا ،کلمات کلیدی: کرسی ،کلمات کلیدی: نوستالوژی ،کلمات کلیدی: خانه ی قدیمی