پلاک ۲۲ !!!(بخش سوم)
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦  

  

با همان شتاب خواستم از در سالن خارج شوم اما کسی در سمت چـــــــپ

در  ِخروجی ایستاده بود که مرا ایستاند!پیرزنی فرتوت با صورتی شکسته

پیش رویم بود!انگار به زحمت تکه های صورتش را کنار هم نگاه داشته بود !

می رفت که تمام شود اما نمی دانم چرا از او نترسیدم!در این خانه همه چیز

برای ترسی به مقصد مرگ٬ کافی است اما نمی دانم چرا من هر چه می

گذشت ٬ کمتر می ترسیدم!!!شاید همذات پنداری با ترسی که دردش جانم را

می جوید٬ مرا می برد که از ادراک خالی شوم!پیرزن چقدر عجیب نگاه می

کرد!بی اختیار دست راستم را به طرفش بردم!دست چپش را به طرفم

آورد!!!از این حرکت هماهنگ یکه خوردم!دستم را پائین آوردم!دستش را پائین

 آورد!!!!بیشتر ترسیدم و یک قدم عقب رفتم!یک قدم عقب رفت!!!چند قدم

 دیگر به عقب رفتم!چند قدم دیگر به عقب رفت!!!ناگهان به گلدان بزرگی که

پشت سرم بود برخورد کردم!با صدای مهیبی به زمین افتاد و شکست!او هم

با گلدان بزرگ پشت سرش برخورد کرده بود و صدای شکستن گلدان بزرگ

پشت سرش ٬ در صدای شکستن گلدانی که من شکسته بودمش حل شــده

 بود!با صدایی که شاید میلرزید پرسیدم:((تو کی هستی))؟! با صدایی که

شاید می لرزید پرسیده بود :((تو کی هستی))؟! چشمانم رفت تا روی صفحه

ی درشت ساعت مچی ام ثابت بماند ... اما ... اما ... ساعــــــت صفحه

درشــــــت بند سُــــــــرمه ای ام دیگر روی مچم نبود!!! ... خدای

من...ساعتم...این ساعت برایم خیلی عزیز است...ساعتم...نگاهم به پیرزن

افتاد! به دنبال ساعتش می گشت!!! آرام آرام به او نزدیک شدم!آن سگ

 لعنتی هنوز در باغ ضجه می زد!

جلوتر رفتم!هر چه جلوتر می رفتم٬ جلوتر می آمد! کاش آنچه حدس زده ام

اشتباه باشد اما وقتی مرز بین من و او تنها شیشه ی نقره اندود آئینه شد٬

دلم می خواست همان جا کسی مرا از کابوسی که رویا نبود بیدار

کند...امـــا...اما من که خواب نبودم!پس کاش کسی مرا از کابوسی که رویا

نبود نجــــــــــــــــــات دهد!!!

دور تا دور آئینه ی قدی٬ گچ کاری هایی بود که ریخته بودند...نه٬ نریخته بود!

کسی به عمد آنها را کنده بود!نگاهم دوباره به تصویر خودم در آئینه افتاد!

پیرزنی که من بودم٬ لوله ی تفنگی را روی مغزش گذاشته بود و پشت سر

هم شلیک می کرد!!!من بودم و سکوت و خش خش برگ ها و قارقار کلاغ ها

 و زوزه ی باد و قیژ قیژ در و نگاه کلاغ هایی که مرا می کشت و صدای سگی

که کاش خفه می شد و صفیر گلوله هایی که مغزم را می شکافت اما مرا

نمی کشت!!!

دیوانه که بودم!دیوانه تر شدم!با تمام توانم...نه...نه...با چیزی بیشتر از حد

توانم از ویلا خارج شدم!از پله ها پائین رفتم!آن سگ لعنتی درست پشت

استخر با زنجیر و قلاده ی جدیدش به درخت خرمالو بسته شده بود!

لعنتــــــــــــی چقــــــــــــــــدر از تو بیزارم...رنگ نحسی را٬تــــــــو به این باغ

 آوردی! ازتو متنفــــــرم...یک قدم نزدیک تر رفتم و به طرفش شلیک

کردم!...از تو متنفرم بخاطر ترسی که با حضورت به جانم انداختی!...یک قدم

نزدیک تر رفتم و به طرفش شلیک کردم!...از تو متنفرم بخاطر نگاهت که

تـــــهیـــــــست و از مرگ هم مرگ تر!...یک قدم نزدیک تر رفتم و به طرفش

 شلیک کردم!...از تو متنفرم بخاطر دست هایی که هر روز قلاده ات را عوض

می کنند و تو فقــــــــط ناظر بی تفاوت آن دست های سیاه!...یک قدم نزدیک

 تر رفتم و به طرفش شلیک کردم!...از تـــــــــــو متنفرم...از تـــــو

متنفرم...بخاطر دلـــــــــــم...دلی که این باغ...این ویلا...این استخر و این

 درخت خرمالو را دوست داشت اما تو همه را به کابوس بردی!...یک قدم

نزدیک تر رفتم و به طرفش شلیک کردم!...!بین من و آن لعنتی فقط یک قدم

 فاصله بود!صفحه ی درشت ساعت مچی ام را با آن عقربه های شبرنگ

زیبایش می دیدم...ساعت قشنگم...ساعت دوست داشتنی ام زیر پاهای

لعنتی اش افتاده بود!به طرفش شلیک کردم...شلیک کردم...شلیک

کردم...این همه شلیک کرده بودم اما او حتی ذره ای نمرده

بود!!!...........................................................................................................

..................................................................................................................

...................................................................................جلوی آئینه ی قدی

ایستاده بودم!دور تا دور آئینه٬ گچ کاری هایی بود که دستی به عمد آنها را

کنده بود!در آئینه٬ پیرزنی که ((من ))بودم تفنگی را روی مغزش گذاشته بود و

 شلیک می کرد!شلیک می کرد !شلیک می کرد!

اما من نمی مردم!شاید هم مرده بودم و دیگر نمی مردم!من بودم و سکوت و

 خش خش برگ ها و قارقار کلاغ ها و زوزه ی باد و قیژ قیژ در و نگاه کلاغ

هایی که مرا می کشت و صدای سگی که کاش خفه می شد و صفیر گلوله

هایی که مغزم را می شکافت اما مرا نمی کشت!!!با انزجاری که تمام وجودم

 را می لزاند به طرف باغ رفتم!پارس می کرد و مرا بیشتر مسخ می کرد!پارس

 می کرد و مرا بیشتر اسیر آزاده ای که دیگر نبودم می کرد!!!

وقتی چشمم به قلاده جدیدش افتاد بیشتر منزجر شدم!وقتی ساعت بند

سرمه ای دوست داشتنی ام را دیدم که زیر پایش له می شد٬ بیشتـــر

و بیشتــــــــــر دیوانه شدم!کنارش ایستادم ! هرچند نمی مرد اما دوست

داشتم بکشمش!...!با اینکه نمی مرد دلم می خواست آنقدر بکشمش  تا کینه

 ای که هیچ وقت نداشتم ٬ بمیرد!!! اما گرچه  نمرده بود ٬ نگاهش پر بود از

عذاب مرگی که او را خورده بود !حتی نمی توانست به من حمله کند!!!

به زنجیرش خو کرده بود!!!باور نمی کردم این همان است که درختان باغ

پشتی از صدایش مرده اند!!!پاهایش تا نیمه در گل و لای فرو رفته  و بیشتر

فرو می رفت...!...! شاید هنوز آنقدر دیوانه ام که دلم به حالش سوخت!!!شاید

 هنوز آنقدر احمقم که در بن بست مسیری که می دانم رو به ناکجاست به این

 فکر می کردم که کاش کمکش کنم!!!اما...اما...او که تکان نمی خورد! و

((من)) در این مرداب ِ خواب٬ اگر بمانم...

صدای فروغ در ذهنم پیچید:   خواب ِاین بی خواب را یاد آورید

                                            مرگ در مرداب را یاد آورید!!!

من نمی خواهم امروز بمیرم!!!...نمی خواهم خودم٬ خودم را تمام کنم!!! آه

اگر راهی به دریاییم بود٬ از فرو رفتن چه پرواییم بود!!!تو به این مرداب٬ به این

 مرگ سکوت ٬ به این زنجیری که هر روز عوض می شود معتــــادی و من

صدای شاملو را می شنوم از دور

                        ((گر بدین سان زیست باید پست

                         من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

                                         بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست))!!!

دیگر نمی خواهم بمانم!!!از اول هم درب پلاک ۲۲ به اشتباهی که شاید باید٬

 به روی من باز شده بود!!!از کنار استخر گذشتم!به استخر٬ به باغ٬ به درخت

خرمالو٬به ویلایی که دوستش داشتم٬  نگاه کردم!دلم بیشتر گرفت!دوستت

داشتم اما نه آنقدری که مرا به فرو رفتن و پوسیدن وا دارد!!!هر قدم که عقب

 می رفتم با نگاهم همه چیز را ثبت می کردم!سگ بی نوا زنده بود اما فقـــط

زنده بود!!!یاد ساعت صفحه درشت بند سرمه ام که دوستش داشتم و دیگر

 روی مچم نبود٬ اشک را به چشمانم آورد!روی گونه ام غلتید!غلتیدند و

غلتیدند!شاید برای آنچه که نداشتم و هنوز هم ندارم گریه می کردم!شاید

هم...به سرعت از در باغ خارج شدم نمی دانم در را پشت سرم بستم یا نه اما

 خوب یادم هست که من بودم و سکوت و خش خش برگ ها و قارقار کلاغ ها

و صدای نفس هایم که چه سنگین تا آسمان می رفت!!!شاید روزی دوباره

چشمانم صفحه ی درشت ساعت مچی ام را که عقربه هایش درست

میچرخند٬ روی مچم ببیند اما ...اما هـــــــــــــــرگز برای باز پس گرفتن

ساعتی که برایم عزیز است ٬ به ((پلاک ۲۲ )) باز نخـــــــــــــــــــــــــــواهم

گشت !!!   

                                                                                 ... ادامه ندارد!

پ.ن:بخاطر اینکه دوستان برای نوشتن پیام های خصوصی راحت باشند٬

کامنت ها را تائیدی کرده ام.

...آزاده از کلبه ی عشق