تسلیم نمی شوم...!!!
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦  

((در جواب پست ۳۰ شهریور وبلاگ شهر فرهنگ))

تسلیم نمی شوم...من شکست نخوردم ولی تو باختی...نمی بینمت آنقدر بزرگ که مرا

شکست دهی...!

تسلیم نمی شوم...تو را نمی بخشم ولی تو مرا فراموش نخواهی کرد.....براستی که من را

 نشناختی...!

تسلیم نمی شوم...ولی برو و دیگر نیا.....نمی بوسمت بر لب اگر باز گردی...!

تسلیم نمی شوم...خسته نیستم از بس مبارزه کردم...اما کجایی میدان بی حاصل این پیکار

٬ که نمی خواهمت دیگر...!

تسلیم نمی شوم...نگو که ضعیف بود و شکست٬ بگو قوی بود ٬ با خویشتن نشست و در

 خویشتن شکست...کجایید تکه تکه های قلبم که میخواهم قلبی بزرگتر با شما بسازم...!

تسلیم نمی شوم...مرا نه دردی است و نه درمانی...مرا تا بی نهایت راه است و رفتن و

((خواستن))...!

تسلیم نمی شوم...نیا چون قلب من تو را نمی خواهد...بیا که تنها واژه ای که این دل کم

داردت...!

تسلیم نمی شوم...می روم ولی بدان که وقتی باز گردم قلبم را دیگر جایی برای تو

نیست...بازمی گردم و قلبم را می بینی که جایی بس فراخ تنها  برای توست...!

تسلیم نمی شوم...سرانجامم را او که بزرگی اش را یقین دارم ٬ رقم می زند...!

تسلیم نمی شوم...دو رنگ که سهل است تک رنگ می شوم تا یکرنگی وجودم تو را کور

 کند...یک رنگ که باشم در تک رنگی ناب تو حل می شوم...!

تسلیم نمی شوم...مرا بسی نعمت که زنده ام...اندکی صبر می کنم...سحــــــــــــــــــر

چقـــــــــــــــدر نـــــــــــــــــــــــــــــــــــزدیک است...!

تسلیم نمی شوم...سرم را در زیر آب نگاه میدارم تا زلال شوم به همان قــــدر که قبلا

بودم...شاید هم زلالتر...آری می خواهم زلالتر باشم...!

تسلیم نمی شوم...تا فراسوی دریایی نا متناهی پر خواهم کشید...باشد که این پــــــرواز٬

شروع دوباره ام باشد!

تسلیم نمی شوم...دفتر خاطراتم چقدر برگ تازه برای نوشتن دارد...تمام خط های نوشته و

نانوشته اش را چقـــــدر دوست دارم...!

تسلیم نمی شوم...امضا می کنم ... با عقل و احساسی که یکـــــــــــــی شده اند امضا

می کنم...کجاست سند دربند شدنم که همه جایش را برایتان امضا می کنم؟...!

تسلیم نمی شوم...بگویید بیاید...من تا مرز عرش خود خدا٬ می خواهم بمانم راه بودنش

را...!

تسلیم نمی شوم...سخن می گویم....اما ببین ناگفته هایی را که همه خود در نگاهم موج

می زنند...!   

تسلیم نمی شوم...می خوابم...قول می دهم که خوابت را نبینم چرا که انکار پذیری و فانی

 اما قول نمی دهم که خواب تو را نبینم چرا که تو واقعیتی هستی انکارناپذیر و مانی...!

تسلیم...؟؟؟

تسلیم ...؟؟؟

تسلیم...؟؟؟

نه...تسلیم نمی شوم...چرا باید تسلیم شوم حالا که تابستان دوست نداشتنی رفته و پاییز

 اعجازگرم آمده است و می گویدم که زمستان تا بی نهایت دوست داشتنی ام در راه

است؟؟؟!!!

تسلیم نمی شوم...حتی اگر به تبعیدگاه خوش خیالی تبعیدم کنید٬ من به وسعت اعتقادی

که به خدای قلم دارم هـــــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــــــــــز تسلیم نمیشوم...!

...آزاده از کلبه ی عشق