انتظار...!!!
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦  

آنقـــــــــــــدر دلم تنگ است که تنها آغوش تو می تواند تمام حرف هایم را گوش شنوا

باشد!می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده!مدت هاست که برای رسیدن به تو بی تابم ٬ و

حالا ضربان ساعتی که نمی دانم تند می تپد یا کند٬ می گویدم که مرا راه به تــــو رسیدن

نزدیک است! چقدر محتاج دیدنت و شنیدن صدای آرامش بخش تو ام! اگر دستم را در

دستانت بگذارم از شوق٬ دیوانه می شوم!

                                    من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

                                    همه اندیشه ام٬ اندیشه ی فرداست

                                     وجودم از تمنای تو سرشار است

                                     زمان در بستر شب خواب و بیدار است

بگذار برایت بگویم وقتی ببینمت٬ در جای دنج خلوتی که پیش رویم تنها تو باشی و چشمان

من! تو را به تماشا می نشینم٬ آنقدر نگاهت می کنم تا چشمانم سیراب شوند و دلم آرام!

من همواره دوستت داشته ام چرا که آرامش نداری اما آرامی!!!


انتظار به تو رسیدن با گذر از تن جاده ی سفر معنا می شود و من برای لذت این انتظار هم

بی تابم!...بگذار ببینم برای رسیدن به تو چند راه دارم؟:

تن سبز جاده ی چالوس:...سد آبی امیر کبیر...تونل کندوان...سیاه بیشه...

جاده ی کوهستانی هراز:...جاجــرود...رودهن...پیست آبعـــــلی...گـــــردنه ی امامزاده

هاشم...آب اسک...

جاده ی مه آلود فیروزکوه:...گیلاورد...فیروزکوه...پل زیبای ورسک...

جاده ی قزوین-رشت:...منجیل و باد های فراوانش...رودبار و زیتون هایش...گردنه ی

کوهین...رشت...بندر انزلی و مردابش...مرداب و لویی هایش...مرداب و اسکله و قایق

سواری...

تمام این راه ها مرا به تو می رسانند.و من از ورای سر خوشی ای که از پس ِرسیدن به تو

سر خواهد رسید٬ خواهم دید: 

                             به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست!

همه جا سبز است و سبز می ماند!لذت راهی شدن به سوی آبی دریا و سبزی جنگل٬ از

کودکی با من بوده و چقدر خوشحالم که گذر ایام حتی اندکی از این شوق نکاسته !

نبض جاده را که می گیری و پیش می روی٬ راه سبزتر و هوامرطوب تر می شود.

شالیزارهایی که از پس نم دل انگیز هوا نمایان می شوند و زنانی که تا زانو ٬ پاهایشان در

آب است و مرد پیکار این شالیزارند!سقف ها شیروانی می شود.کم کم در دو طرف جاده

 آلونک هایی ظاهر می شوند که صنایع دستی چوبی٬ کلاه حصیری٬ کلوچه٬ مربا٬توپ بادی

و اسباب بازی می فروشند.سطل هایی که یک قاشق و چنگک هم دارند تو را به یاد دریا

می اندازند و دلت برای بازی کردن با شن و ماسه ها ضعف می رود.سال ۶۸ بود که پدرم

یکی از آنها را برایم خرید.هنوز هم آن سطل آبی و قاشق و چنگک صورتی اش را دارم٬

برچسب کارتون  گربه های اشرافی که روی آن بود کنده شده اما هنوز هم هوس ساختن

قلعه های شنی را در من تحریک می کند!آن روزها در ساحل می نشستم٬ این روزها هم

می خواهم در ساحل بنشینم!آن روزها در ساحل می نشستم تا بازی کنم.این روزها در

ساحل خواهم نشست تا آرامش را جستجو کنم!!!

کمتر از ۶ ساعت دیگر به امید خدا به سوی تو می آیم.همیشه شب های قبل از سفر

حال عجیبی دارم.باز هم لحظه ی سخت انتخاب وسایل و لباس ها!انگار همه ی آنها فریاد

می زنند که من را هم با خودت همسفر کن و من مجبورم از بین آن همه که دوستشان

دارم تنها عده ای را برگیرم چرا که کوله بار سفر باید سبک باشد!

من٬ قلم٬ ساعت ٬ کوله پشتی ِ در انتظارِ سفر و شبی در انتظار سحر و فردایی که مرا به

جاده ی سفر می برد!

                                       آری من مســـــــــــــــــــافـــــــــــــــــرم

                      

...آزاده از کلبه ی عشق