من در هُبوط
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦  

- ((چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد!تنها در این حالت است که

 هیچ ((بودن))ی بودن تو را در قالب هیچ ((چگونگی)) ای مقید نمی دارد و این آزادی بی

 مرز و شور انگیزی است))

این صدای دکتر است که در مخیله ام می پیچد.یک آن در لذت نداشته ی این آزادی غرق

 شدم!چه اسارتیست دردآور ٬ که در روحت کسی وصله شده باشد٬ که نباید باشد!سایه

اش از پس ِ عدم ِ وجودش٬ در وجودم سنگین است!تمام بودنش ٬ نبودن بود و حال که

نیست٬ یادش در ساحل٬ به حال کشتی شکستگانم نیشخند می زند!!!و من زیر این بار چه

بگویم؟

-گفت: ((سرمایه ی هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد!))

- زبان گفتنی هایم را به سکوت کشانده ام اما مرا قلمی است که فریاد ناگفته های ملفوظ

است.اگر او هم دم نزند٬ من از درون متلاشی می شوم!بگذار قلمم ناجی سکوتم باشد!

- گفت:((عشق مگر نه بیتابی شور انگیز دل هاست در جستجوی گم کرده ی خویش؟))

- اما این عشق نیست...گرچه نچشیدمش٬ می شناسمش...آنچه درونم را می جَوَد عشق

نیست...یقین دارم٬ چرا که من نه مجنونم و نه دلداده ی لیلا...عشق نیست٬ تنها عادتی

است که اعتیادش مرا به درد کشانده٬ دردی که دلم تمام بارش را به دوش می کشد چون

هنوز به تبعید گاهی که برایش ساخته ام خو نکرده است!برای التیامش چه کنم؟

-گفت: ((رجعت٬ شورانگیزترین آرزوی دل های خو ناکرده به تبعیدگاه است!))

- رجعت؟؟؟!!!نه دکتر...هرگز نخواهم گذاشت با رجعتی دوباره بیش از پیش مرا از من

بگیرند!رجعت به مسیری که مقصدش رو به ناکجاست را هرگز نخواهم!!!

-گفت: ((اما تنها خوشبخت بودن٬ خوشبختی رنجزا است٬ نیمه تمام است که تنها بودن٬

بودنی به نیمه است!))

- این را می دانم.اگر خویشتنم را به سوی خلوت ِمعبد ِ تنهایی ام می برم نه برای این است

که لدت خوشبختی را در تنهایی می جویم...نه هرگز...فقط احتیاج دارم که چند صباحی

چون راهبانی از خود تهی٬ به طلوع هایی که از پس هر غروب خواهند آمد دل ببندم...من

چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر محتاج این تهی شدنم!

- گفت:((نیاز همیشه زاده ی نقص نیست٬ زاده  ی فقر نیست ٬ نیازهایی هست که زاده ی

کمال است و اقتضای غنی!))

- پیش خودت بماند دکتر٬ دلم می خواهد آزاده را با خشونتی در ماورای اوج٬ به ((اسارت))

 ببرند تا شاید بیشتر و بیشتر ((آزاده)) شوم!!!

- گفت:((عشق زنجیری است که پاهای مضطرب انسانی در طلب آن است که بر سر

همه ی راه هایی که می تواند رفت آواره مانده است!))

                                                         

خوبتر که فکر می کنم می بینم دکتر چون همیشه راست می گوید که می گوید:

                 من در هر ستاره٬

                        در جلوه ی هر مهتاب ٬

                                  در عمق تیره ی هر شب ٬

                                              در هر طلوع ٬

                                                         در هر غروب

                                                                   چشم به راه آمدن تو ام .   .   .

                                ***********************************

*جملات درون پرانتز٬ مربوط به کتاب هبوط دکتر شریعتی است.

...آزاده از کلبه ی عشق