من و کوله بارم!!!
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦  

۴.۶ میلیارد سال پیش بود که خدا زمین را آفرید! من با کوله باری بر دوش ٬ پر انرژی و

سرخوش آماده بودم تا حرکت کنم!...اما دیدگانم زودتر از پاهایم فهمیدند که مرا توان ِ رفتن

نیست و اگر بروم خواهم سوخت چرا که زمین پوشیده از مواد مذاب بود!

کم کم سطح زمین سرد شد و پوسته ای سنگی آن را در بر گرفت!بخار آب ِ اتمسفر متراکم

شد و از بارانهایی مداوم٬ اقیانوس های وسیعی تشکیل شد! من با کوله باری بر دوش٬ پر

انرژی و سرخوش آماده بودم تا حرکت کنم!...اما اولین قدم به من گفت که اگر پیش روم در

 بحر نا متناهی دنیا مغروقی بی اثر٬ خواهم شد!

۳/۵ میلیارد سال پیش بود.خداوند به این کره ی دل ساخته اش٬ رنگ حیات زد!من با کوله

 باری بر دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا حرکت کنم!...اما هر ثانیه خداوند مُعجبی

جدید خلق می کرد و من با عقلی محصور در جصار زمان ٬ فقط این همه خلاقیت را نظاره

گر بودم! خداوند می آفرید٬ می آفرید و می آفرید ! تماشای این حیات نو٬  آنقــــــــــدر مرا

مجذوب کرد که وقتی به خود آمدم ٬ قرن ها گذشته بود و من هنوز جایی نرفته!!!

۲۴۸ میلیون سال پیش بود.دنیا دیگر خیلی شلوغ  شده و دیگر جذابیت ِ این حیات نو برای

چشم هایم آشنا بود! من با کوله باری بر دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا حرکت

کنم!...اما تا خواستم قدم بردارم طرز نگاه پلزیوزوروس که دایناسوری شناگر بود٬ هیبت

ترسناک ایکتوزوروس٬ماهی خزنده ی شناگر و سایه ی مهیب تکودونت که نمی دانم پرنده

بود یا خزنده ٬ چنان خوفی بر دلم انداخت که ترجیح دادم در سایه ی درخت عظیم الجثه ای

که چند صد سال پیش٬ در کنارم رشد کرده بود٬ بمانم!

۶۵ میلیون سال پیش بود.دیگر نه نگاه پلزیوزوروس٬ نه هیبت ایکتوزوروس و نه سایه ی

تکودونت هیچ کدام مرا نمی ترساند! نمی دانم آنها زیبا شده بودند یا من شجاع؟؟؟!!!

شاید هم گرد غلیظ ِاجبار بود که بر ترس من و شکل غریب آنها ٬ سایه ی همزیستی

مسالمت آمیز افکنده بود!!! من با کوله باری بر دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا

حرکت کنم!تمام سلول هایم در طلب رفتن بود!.خسته بودم از این همه ماندن!!!اولین قدم

 را محکم برداشتم... که ناگهان چیزی فراتـــــــر از هیبت ترسنـــــاک موجودات آن زمان و

صدایی لرزاننــــده تر از غرش رعدهای آن روزها ٬ چشم های من را به خاموشی برد!

نمی دانم چند سال گذشته بود! فقط می دانم که من از پس ِ یک انقـــــراض بــــــــزرگ

 می آمدم!!!انقراضی که نه به دایناسور شناگر رحم کرده بود و نه ماهی خزنده را به جا

گذاشته بود!اما من هنوز بر جا مانده بودم!!!چشم هایم برای دیدن آن هــمـــه تحولی که

می دیدم چقدر کوچک بود!من با کوله باری بر دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا

حرکت کنم!...اما صدای کسی که شکل من بود من را بیهوش بودنش کرد! خدای من چه

می دیدم؟! او مثل من بود! نه جمجمه اش کوچک و نه آرواره اش بزرگ٬ درست چیزی

شبیه من بود! بعدها فهمیدم نامش انسان است! وقتی که برایم حرف زد در سایه ی

همان درخت که حالا تنها فسیلش برایم مانده بود ٬ نشستم و برای شنیــــدنش گوش

شدم.من را چه باک از گذشت میلیون ها سال دیگر!می خواهم تنها او را بشنوم!

۵۰۰ سال پیش بود.دیگر من و او تنها نبودیم! همه جا پر از انسان بود! من با کوله باری بر

دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا حرکت کنم! دیگر باید بروم! اگر روزی آتش مذاب٬

فردایش اقیانوس فراخ و پس فردایش موجودات ترسناک مرا از رفتن بازداشته بودند ٬ حالا

دیگر در میان این همه همنوع ٬ باید تا می توانم بروم! اما راه از تراکم وجود ِ انسان ها بسته

 بود!!! هر چه می رفتم تنه ام بیشتر به تنه ی آن ها می خورد و چقدر تلخ بود این باور:

آدم هایی که روزی انسان می نامیدمشان و سرمست بودم از بودنشان ٬ ســـــــــــد راه

من بودند!!!

۵۰ سال پیش بود.آدم ها گرچه زیاد بودند اما دنیا هم بزرگتر و راه ها فراخ تر شده بود! به

من اموخته بودند که ماشین٬سوار شدنی است.اتوبان رد شدنی و نردبان بالا رفتنی است.و

عطش تجربه ی این همه ای که آموخته بودم ٬ می رفت که مرا به ورطه ی جنون ببرد!من

با کوله باری بر دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا حرکت کنم! دیگر نخواهم گذاشت

چیزی مانع رفتنم شود! بیش از ۴ میلیارد سال است که همگان سنگ راه منند!!!خدایا دیگر

بس است!این تن خاکی ام می خواهد قدم زدن روی این خاک را لمس کند!اگر هزار شهاب

سنگ با زمین برخورد کند٬ اگر عصر یخبندان دوباره آغاز شود من دیگر نمی مانم! می روم

این را گفتم و رفتم!!!...نمی دانم کی راه رفتن را آموخته بودم!اما این خود من بودم که از

پس سکونی که از التهاب ِ میلیون ها سال می آمد ٬ با شتاب گذشتم! اما کوچه  ی اول بن

بست بود!!!خیابان دوم را بسته بودند و اتوبان سوم هنوز ساخته نشده بود!!!

و حالا امروز است

 و من هنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوز هم با کوله باری بر

 دوش ٬  پر انرژی و سرخوش آماده ام تا حرکت کنم!!!

نمی دانم این آتش ِ رفتن ِ چه شوقی است که از پس ِاین همه سال نرفتن٬ هنـــــــــــوز

خاموش نشده است!!!شاید هم٬ جسارت و شوریدگی ِ این بنده ی خاکی که خداوند آفریده٬

خیــــــــلی بیشتر از آن شیطانی است که سرکشی کرد و رانده شد!!!نمی دانم!اما من

هنــــــوز هستم و امید دارم به رفتنی که رسیدنش را هنـــــــــوز لمس نکرده ام! عجب

صبری خدا دارد!!!

...آزاده از کلبه ی عشق