شايد فقط یک حس ...شاید هم یک معما!!!
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥  

وقتی که به اونجا می رم ناخود آگاه دلم می خواد کمتر حرف بزنم.شاید بخاطر اینه که

فضای خاصش برای هیجان و هیاهو جایی نداره و من ناچار می شم که سکوت کنم!اما نه ٬

این سکوتی که منو به سمت خودش می کشونه ارادیه.چون وقتی ما بین اون خونه های

سنگی که صاحباشونو نمی شناسم قدم می زنم ناخودآگاه به این فکر می کنم

که  اینجا                    چقــــــــــــــــــــــــــــــــدر دور ٬ اما نـــــــــــزدیکه 

و این خودش برای ساعت ها مسکوت بودن کافیه!!!هرچند که وقتی پامو از اون شهـــــــــر

 خاموش بیرون می گذارم تنها برای دقایقی جای پای چیزایی که دیدم توی ساحل ذهنم

می مونه و خیلی زود یه موج ملایم اون جای پا رو می شوره و با خودش می بره!!!

اون شهر پر صدای عاری از آوا رو دوست دارم بخاطر وجود پدربزرگی که نزدیک به ۳ ساله

 اونجا زندگی می کنن و ما خوشبختانه هنوز از یاد نبردیم که باید به دیدنشون بریم!!!چند

ردیف اونورتر از خونه ی پدربزرگم٬ دو تا سنگ سفید کنار هم هست که ماله دو تا برادره به

 نام های پدرام و پیمان  که اولی متولد ۶۲ و دومی متولد ۶۸.از همون سه سال پیش که پدر

 بزرگم اومدن اینجا خیلی تصادفی با این دو نفر آشنا شدم.شاید بخاطر سن کمشون و اینکه

 هر دو تو یه روز بار سفر رو بستن توجهم رو به خودشون جلب کردند...

و الان سه ساله که هر وقت به ملاقات پدربزرگم می رم محاله اون دو نفر رو فراموش

کنم.با اینکه اصلا ندیدمشون و فقط عکس هاشونو روی سنگ هاشون دیدم اما یه حس

خیلی خاص نسبت بهشون دارم و برام آشنا جلوه می کنن ! شاید بخاطر اینه که پدرام

متولد ۶۲ و پیمان متولد ماه دیه...نمی دونم...این حس عجیب واقعا برام به یه معما تبدیل

شده ...

شاید یه روزی جواب این معما رو پیدا کردم...!!!

...آزاده از کلبه ی عشق