پرسه خيال : ک و چ ه ب ا غ
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥  

به هر بیکرانی که می نگرم سپید سپید است!

همه جا پر از جای پاهایی کوچک و بزرگ است که از گذر عابرینی می گوید که ثانیه ای ٬

دقیقه ای یا ساعتی پیش از اینجا گذشته اند!

همه در خود فرو رفته٬ بی صدا و با شتاب از کنار هم می گذرند و من چقــــــــــــــــــدر از

این سکوت معصومانه ی زمستان٬ به آرامش می رسم!

اینجا پر از ردپاهایی بزرگ اما کوچک در همه ی جهات بر روی برف هاست و تردد پر ازدحام

 آدم ها کمتر به چشم فرصت می دهد که در زیبایی اغواگر این فضا غرق شود!

اما من جایی را زیر این آسمان در همین حوالی می شناسم که زمینش سپیدپوش از برفی

است که هنوز زیر فشار قدم هیچ انسانی ٬ لگدمال نشده و کوچه باغی بی منتهاست که در

 آن چشم هایت به هیاهوی آدم های در تکاپوی‌‌ِ هیچ٬ که تو را می بینند اما نمی بینند٬ آلوده

نمی شود و تنها درخت های سپیدپوش در دو طرف گذرگاهت و آسمان فراخ بر فراز دالان 

سپیدی که از آن می گذری چشم های بی آزاری اند که تو را نمی بینند اما می بینند!!!

در آنجا باید خالی از من و من ٬ راه رفت و رفت و از هم آوایی گام هایی که با هم آهنگ قدم

را مینوازند٬ به اوج رسید!

آسمان تازه به بارش نشسته

هنوز وقت هست...نه...گویی ما را وقت بسیار است

 بیا به آنجا برویم

بیا که نجابت و سکوت اعجازگر سپید

برف بکرش٬ صدای نفس های من و تو

را به انتظار نشسته

بیا به آنجا برویم...

...آزاده از کلبه ی عشق