پرسه ی خيال: يک شب تابستانی!
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥  

یک شب یکنواخت تابستانی بهانه ی خوبی برای دختری زمستانیست تا با غمی غریب هم

آغوش شود ! تنها نشسته ام به زیر حریق خفته ای از روبروی خویش و در اتاقی که به

اندازه ی یک تنهایی ست ازدحام یادهایی را که لحظه ای رهایم نمی کنند نظاره گرم!چقدر

ساعت هایی که قبلا با شتاب می گذشتند و احساس نمی شدند٬ ثانیه هایی کند و آزار

دهنده شده اند!صدای ممتد شب که پر از زمزمه های دلنشین بود چه خاموش و رخوت

انگیز شده!شاملو با نگاهش به من می گوید:((هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود

برنخاست...کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود٬ انسان با نخستین درد!)) لبخندی 

عصبی بر چهره ام می نشیند.با لحنی در ورای استفهام انکاری می پرسم:من با کشتن

خود در مسیر لمس نخستین درد به آغاز رسیده ام؟!سهراب از پس کتابی در کنج کتابخانه

 ام آرام زمزمه می کند:((نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست!دچار باید بود!))

دلم می گیرد.سهرابی که همواره به من می گفت:((بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از

 حادثه ی عشق تر است))٬ اکنون با لحنی زمخت فاصله ها را به یادم می آورد!اخوان ثالث

راست می گوید:((اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته است))

 آری به حرمت سیاهی مرموز این شب٬من دلم تنگ است یک ذره ست!به یاد نادر نادرپور:

((اکنون من و خیال من و انتظار من ٬ وین شام تیره دل که در او یک ستاره نیست...امشب

دلم گرفته تر از ابر است)).به قول مصدق:((اینجا به جز سکوت٬ سکوتی گزنده

نیست...عظیــــــــــــــم دردیست با خویشتن نشستن٬ در خویشتن شکستن))ای سکوت

منحوس٬ منی که امشب بی رحمانه به خواندنت نشسته ام٬ روزی می ستودمت و برایم

مادر فریادها بودی! تو را من را ما را چه شده است؟!

به کلبه ی فریدون مشیری می روم چرا که آوای او تا همیشه خوب است:((این منم خسته

در این کلبه ی تنگ ٬ جسم درمانده ام از روح جداست))سخنش با دلم آشناست باز هم بگو.

((غمم دریا٬ دلم تنهاست   وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست)) راست می گویی

دل من هم برای دریا تنگ است.چقــــــدر دلم می خواهد در ساحل بی انتهایش بنشینم و تا

بی نهایت چشم هایم ٬ نظاره گر زیبایی امواج گرمش باشم که رهسپار ماورای افق ها می

 شوند.فریدون عزیز باز هم برایم بگو.((ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من   ای

جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن...))اشک در چشمانش حلقه می زند و از ادامه می ماند!

از اینکه بهانه ی اشک های همواره اش را به یادش آورده ام ٬ شرمسار نگاهم را از

دیدگانش می گیرم.می دانم که چه می کشد از درد اشتیاق! وقتی فریاد می زند:((دور از

نگاه گرم تو بی تاب گشته ام))من عمق این هیاهوی درونش را می فهمم!از کلبه اش

بیرون می آیم٬هنـــــــــوز شب است و تابستان.((چه آزاریست در این لحظه ها و یادها

بیگانه بودن با شکیبایی٬ چه آزاریست تنهایی!))بودن یا نبودن٬همواره مسئله این بوده و

هست!اما برای منی که نبودنها را٬بودن زندگی کرده ام٬ لمس نبودن بودن ها تا بی نهایت

باورم سخت دشوار است!فضای اتاقم را مه غلیظ گفته های مسکوت فرا گرفته ٬ در ورای

این همه تراکم صدای اخوان را می شنوم که می گوید:((گر عبث یا هر چه باشد چند و چون

این است و جز این نیست.زندگی می گوید:اما باز باید زیست  باید زیست))بی گمان باید

همین باشد.چاره ای جز این ما را نیست.من و فروغ ٬ سهراب ٬شاملو ٬ مصدق٬  اخوان ٬ 

نادر نادر پور و فریدون مشیری باز خواهیم زیست و خواهیم زیست!

...آزاده از کلبه ی عشق