بهانه ای به شوق آمدن تابستان!
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ تیر ۱۳۸٥  

باز هم تابستان آمد...فصلی که برايم جذابيتی ندارد.دوست ندارم دوست نداشته هايم را فرياد

کنم اما من از تبار برف و زمستانم و از سپيدی بی منتها و سوز سرمای خيال انگيزش معنا می

گيرم پس مرا با اين فصل گرم کسالت بار٬ کاری نيست!

در چهارديواری اتاقی که تنـها دارايی زمينــــی من است از پس پنجره ای رو به تابستان ٬ به

ازدحام پرتلاطم ذهنم می نگرم!به ياد دکتر شريعتی دوست داشتنی می افتم گرچه تنـــــــها

خوشبخت بودن٬خوشبختی رنجزا و نيمه تمام است اما چقــــدر روح محتاج فرصت هايی است

که در آن هيچ کس نباشد! تنها در اين حالت است که هيچ ((بودنی)) ٬ بودن تو را در قالب هيچ

((چگونگی)) مقيد نمی دارد و اين آزادی بی مرز و شور انگيزی است!

و من در اين ثانيه ها چقــــدر محتاج آن لحظه ام که صفحه ی ذهنم را  جز ((من)) کســـــــی

نباشد! اگر می خواهم تنها با من باشم نه حس غرور است و نه قصيده ای در ستايش خود ؛

بلکه تنها عطشی برای رسيدن به آرامشی در ماورای حضور تن ها و دمی تا بينهايت ((آزاده))

 بودن است!!!

...آزاده از کلبه ی عشق