تصوير يک رويا ۵
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳۸٤  

صبح که از خواب بيدار شدم٬خواستم دوباره گريه کنم اما ديگه حالم از گريه کردن بهم ميخورد

.مردم که مردم.حالا بايد از امکانات اين مرده بودن استفاده کنم...يه روح توانايی های ماوراء

بشری داره.ياد دوستهام افتادم ٬هميشه برام مهم و عزيز بودن.خيلی دلم ميخواست

عکس العمل هاشونو بعد از مرگ يکی از بهترين دوست هاشون(خود را بهترين دوست بينی

)ببينم.ميدونم که خيلی ناراحتند.گريه٬غم٬غصه...آخه کم کسی رو که از دست ندادند

.ميدونم ياد من هيچ وقت از خاطرشون نخواهد رفت.

آماده شدم.خواستم هندی کمم رو هم ببرم تا از اين صحنه های تراژيک فيلم بگيرم و به

داشتن چنين دوستانی افتخار کنم٬اما چون روح بودم نشد.

الان داداش سينام خيلی ناراحته٬می دونم.پشت در اتاقش تو شرکت بودم.از تو اتاق صدای

خنده می اومد!سينا که نيست٬اينا کين که اومدن تو اتاقش و دارند اينجوری می خندند؟وارد

 اتاق شدمسينا٬انصاری جون و خانم شيطان پرست به نوبت در حال تعريف کردن جوک برای

 هم بودند.سريع از اتاق اومدم بيرون.نــــــــــــه اين که من الان ديدم خواب بود.

نيلوفر نفس منه.الان حالش خيلی بده.نيلو جونم من دارم ميام پيشت.داشت با تلفن حرف

ميزد.نشستم تا تلفنش تموم شه.۲٬۱و۳ ساعت گذشت و گپ و بگو و بخند با طرف پشت خط

 ادامه داشت...نـــــــــــــــه نيلو حتما نمی دونه که من مردم.اما ديروز که تو مراسم بود

نه آزی اشتباه ميکنی اگه ميدونست که اينجوری خوش نبود.

زينب...جای خالی منو تو دانشگاه نميتونه تحمل کنه.زينب با گلی تو بوفه بودن و با اينکه من

فوت کرده بودم احيانا٬طبق معمول با اشتها ذرت می خوردند.داشتند در مورد برنامه ی

کوهنوردی با بچه های کلاس حرف می زدند.من تازه فوت شدم بعد کوه؟.آهان٬آخی

حتما قراره تو کوه برام مراسم بگيرند و دعا کنند.

ازدانشگاه اومدم بيرون.درچند قدمی مغازه ی نويد بودم.می دونستم که مغازه اش به

مناسبت درگذشت يک دوست عزيز تعطيله.ناگهان صدای نويد از توی مغازه به گوشم رسيد

 که با هيجان می گفت:آره خوب٬اونم ميشه٬معلوم بود؟

علی اهل عرفان و معنوياته٬پس الان در اين غم بزرگ مغروقه.علی با آقای حميد تو پارک

بدمينتن بازی ميکرد!!!                         علی:يه آزاده بود که وبلاگ داشت الان مرده ها.  

حميد:آخی...ناراحتی الان؟                  علی:به هر حال آدم يکم ناراحت ميشه.اما ميدونی چی

 اذيتم ميکنه٬اينکه ديگه از کی مفتکی انگليسی و اسپانيايی و ايتاليايی ياد بگيرم؟

(نکته ی خارج از داستان:معلوم بود  می خواستم بگم اين ۳ تا رو بلدم؟)

به اندازه ی تمام سالهای زنده بودنم افسردگی پيدا کردم اما با ديدن فرهاد واقعا هيجان

زده شدمواااااااااااااااااااای خدای من٬فرهاد گرچه ناهار فارغ اتحصيليشو نداد اما  داره برام

دعا ميکنه.رفتم جلو تا صداشو بشنوم...خدايا روح هدايت رو رحمت کن!صادق خدا بيامرزت

 که ماه بودی!صادق٬اون آزادهه٬آنتی هدايته٬الان مرده.اگه ديديش تحويلش نگيری ها.دعواش

 کن چون آنتی توئه.

شيوابه يک موسيقی شاد گوش ميداد.اميد شنا و قايق سواری و ماهيگيری کنار ساحل.

سميه غرق در لذت خواندن يک کتاب بود.فريد خان با دوستان رهسپار يک رستوران خوب

ومحمد تو کوه تشريف داشتو...

ديگه پاهام رمق راه رفتن نداشت.از اينکه دوربينو نتونستم بيارم٬خوشحال بودم.يه شعر هست

 که ميگه((قدر آئينه بدانيد چو هست/نه در آن روز که افتاد و شکست))بـــــــــــــــــابـــــــــــــا

 ناسلامتی الان به حول و قوه ی الهی٬اين آئينه افتاده و شکسته هااااااااااا!!!!!!

                                                                                                     ادامه دارد...

*********************************************************************

جمعه ۴ آذر يک قرار وبلاگی٬ توسط وبلاگ( وحی) گذاشته شده بود.علاوه بر اکیپ ما(من و پگاه و نويد و علی و فرهاد و پرديس)تعداد زيادی از بچه های بلاگر حضور داشتند.جايی که رفتيم آنقــــــــدر جای حرف داره که بحثش رو به آپديت بعد از تموم شدن اين داستان٬موکول ميکنم.در مورد بازديد از ((خانه ی سالمندات کهريزک)) برايتان خواهم گفت.

...آزاده از کلبه ی عشق