تصوير يک رويا ۴
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٤  

نمی دونم چند ساعت گذشت امافکر ميکنم به اندازه ی تمام سالهای زنده بودنم گريه

کردم.آخه چرا اينقـــــــدر زود؟!!!از روی سنگ قبر بلند شدم.نگاهم روی نوشته های سنگ 

ثابت موند٬فقط ۱۸ سالش بود.قبر کناريش هم يه پسر بچه ی ۳ ساله !درسته که من فقط

۲۱ سالم بود اما خيلی از اونهايی که مردند حتی هنوز ۲۱ سالشون هم نشده بود.با اين فکر به

خودم آرامش دادم.اما مگر من چکار کرده بودم که اين بلا سرم اومد؟!!!از هر طرف که نگاه

ميکردم تا افق چشمهام بهشت زهرا ادامه داشت!هزاران هزار خانه ی ابدی خاموش!مگر

همه اينهايی که اينجا خوابيدند٬به جرم گناهی اين بلا سرشون اومده!داشتم با خودم کنار می

اومدم.من چه باور کنم و چه با اين شرايط کنار نيام٬اين تحول بزرگ در زندگيم وارد شده.

هميشه تغييرات بزرگ منو آزار ميده چون وقتی به چيزی عادت کنم دلم می خواد ابدی باشه

اما من باز هم محکوم شدم که اين تغيير-اين بعد جديد از زندگيم-رو بپذيرم.

همين طور که از بين قبرها رد ميشدم با خودم حرف ميزدم.درسته که تغيير شرايط رو دوست

ندارم اما هميشه تونستم با شرايط جديد همذاتپنداری کنم٬پس باز هم می تونم...اما..دلم برای

خانواده ام تنگ ميشه٬برای همه ی اونهايی که دوستشون داشتم...گرمای وجود مادرم٬

دست مهربون پدرم٬همشون برای من تموم شد...دوباره بغض گلومو گرفت.

به قبر خودم رسيدم.هوا ميرفت که تاريک شه.همه رفته بودند.ترس و وهم داشت به سراغم

می اومد.ايستادن سر قبر خودم اصلا احساس خوبی بهم نداد.سريع خودمو به خونمون

رسوندم.گرچه ديگه کسی اونجا منتظر من نبود بلکه خونه پر بود از گريه هايی که سعی

ميکردند به نبودن من عادت کنند.چشم هايی که آنقـــدر برای يک جای خالی اشک ميريزه تا

اون نبودن به عادت تبديل شه!

خونمون خيلی شلوغ بود حتی شلوغ تر از روز جشن تولد آخرم!وارد اتاقم شدم.دفترچه ی

 خاطراتم تو کتابخونه بود.نوشتن جز؛ اصلی زندگيم بود اما الان ديگه حتی قلم و کاغذ هم نمی

 تونه به من معنا بده.فقط خوشحال بودم که اون دفتر سرشار از خاطراتی با خط رمزيه که

هيچ کس جز آزاده کليد رمزهاشو نمی دونه.از اينکه خاطراتم تا هميشه منحصر به خودم

باشه هميشه لذت بردم.

مطمئن بودم دير يا زود روحم هم مجبور به ترک اين دنيا ميشه اما فعلا که من اينجام٬تو اتاقی

که هنوز ماله خودمه.بيرون پر از صدای قرآن و گريه است اما من آنقـــــــــــــــدر خسته ام

که می تونم راحت تا خود صبح بخوابم...

                                                                                                     ادامه دارد...

...آزاده از کلبه ی عشق