تصوير يک رويا ۳
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤  

وقتي دوباره به هوش اومدم, هوا روشن بود! موقعيت زمان و مکان از دستم خارج شده بود!

براي چند لحظه بي تفاوت به اطرافم خيره شدم. بهشت زهرا...اينجا بهشت زهراست!ناگهان

يـاد اتفاقات ديشب افتـادم. خـداي من... اينجا... يکم جلوتر همه دور يک نقطه حلقه زده بودنـد.

همـشونو ميشناختم . اولـين کسي که کـنارم ديدم , دختر دايـي ام بود . با گريـه بهش گفتـم :

((شـيوا بگو مامانم کجاست؟)) اما جوابمو نداد و فقط گريه ميکرد! ديگه نتونستم تحمل کنم ,

جمعيت رو کنار زدم و رفتم جلو . حالم داشت بهم ميخورد. يه قبر خالي , جنازه , پارچه سفيد.

همه چيز رو, هم مي ديدم, هم ميشنيدم اما قادر به تحليل هيچي نبودم! زبونم بند اومده بود.

براي آخرين بار پارچه رو از روي صورتش کنار زدند.با اميد به اينکه تمام حدس هام اشتباه بوده

, تونسـتم خودمو بهش برسونم . به صورتش نگاه کردم...از خوشحالي ميخواستم پرواز کنم,

مـامـانم نـبود... اين مامان من نيست . يـه بـار ديگه نگـاش کردم , سر جـام ميخـکوب شـدم !!!

نتـونستم باور کنـم ... اين امکـان نداره... سريع به پلاک آهني سـياه نگاه کردم , آزاده... فرزنـد...

تولد...وفـات...,اوني که داشت براي هميشه مي رفت تو قبر , من بودم... من؟ يعني همه چي

تموم شد؟ ديگه من نيستم؟ من روحم؟ ناگهان فکري به ذهنم رسيد. شايد بتونم اين روحمـو

دوباره به جسم بر گردونم . رفتم طرفش, خودمو کشتم ,اما نشد.بين من با اون جسم , ديـگه

خيلي فاصله بود. اون ماله اين دنيا بود اما من؟واييييييي يعني چه بلاهايي قراره سرم بياد؟!

خودمم مثل بقيه گريه ميکـردم . شايد براي تـمام اون چيزهايي که بـراي من تـموم شد گريه

ميکردم ! يـا براي آرزوهايي که هيچ وقت بهشون نرسيدم! شايدم گريه ام بخاطر عاقبتي بود

که فکر ميکردم در انتظارمه!! لحظات بد و آزار دهنده اي بود.چقدر سخته آدم شـاهد به خاک ـ

سـپاري خودش باشه. از بين جمعيتي که ديگه هيچ وقت منو تو اين دنيا نمي ديدند , گذشتم.

نميخواستم ايـن صحنه ها رو ببينم .

خيلي از اونجا دور شدم. سنگ قبرهاي تيره از تابش آفتاب, داغ بودند. به يک سنگ قبر سـفيد

رسـيدم که بلندتر از سطح زمين بود. داغ نبود, همون جا نشستم. هـيچ وقت فکر نميکردم روز

مرگم اينقدر نزديک باشه.صورتمو بين دست هام پنهان کردم و با صداي بلند گريه کردم .

                                                                                                                        ادامه دارد...

...آزاده از کلبه عشق