تصوير يک رويا ۲
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٤  

از بی عرضگی خودم اعصابم خيلی خرد بود  .لباسهام با خاک يکسان شده بود, درحاليکه

خاکهای مانتومو ميتکاندم,کولمو که پرت شده بود کنار جدول,از روی زمين برداشتم.

سوار ماشين نشدم.از اون لحظه هايی بود که دلم ميخواست فقط با خودم و آزاده قدم بزنم.

بدون هيچ هم قدم مزاحمی.برای اولين بار مسافت طولانی دانشگاه تا خونه رو پياده رفتـم!

مثل ديوونه ها بی حرکت سر کوچمون ايستاده بودم .اصلا حالم خوب نبود ,شـايد هنور تو

شوک راننده ی الگانسه بودم. ((بدبــخت جنبه ی ديدن خوشگل و خوش تيپ نداری ها )) 

اينو خودم به خودم گفتم.کلاً آدم ماهيگيری نيستم,آخه از همون بچگی ام از ماهی متنفر

بودم. هميشه ريخت بی ريخته ماهی حالم رو به هم ميزنه .برای همين ,ماهی هرگز اين

افتخار رو نداشته که من بخورمش.به قول همه (( من اگه ماهی ميـخوردم و فسفر  مغـزم

 بيشتر ميشد ديگه چی ميشدم؟!))

يـهو چشمم افتاد به ساعت Q&Q ام (معـلوم بود؟ ) سـاعت ۹:۳۰ شب بود. مـن هـميشه

تا ۷ خـونه بودم. دويدم طرف خونه . در پارکينگ رو باز کردم.کـفش های جلوی در ميگفت کـه

کلـی مهمان داريم . قـيافه ی آدم هـای بدبـخت و مريض و آواره رو به خودم گرفتم تا کسـی

انتظار کمک و پذيرايی ازم نداشته باشه .

بــــــــــــه همه که هستند .يـه سلام جمعی و بلـند گفتـم.هيــچکی جــواب نـداد .

خيلی هم خــوب واقـعا چقدر يه آدم ۲۱ سـالـه رو تحويل گرفتند. بـه روی خـودم نيـوردم.

رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم...((اينها چرا همشون گريه می کردند؟!...مـامـانم کجا بود؟

...بابام؟...عليرضا؟!!!)) کوله ام از دستم افـتاد وسط اتاق . جرأت اينکه برم ببينم چه اتفاقی

افتاده رو نداشتم.مطمئن شدم که يه اتفاق بد...نــــــــــه... حدس های وحـشتناکی کـه تـو

سرم بود ,داشتند روانی ام می کردند. با وحشت در رو باز کردم .ناگهان بابامو کنار آشپزخانه

ديدم.انگار دنيا رو  بهم دادند.هيچ وقت نديده بودم بابام اون جوری گريه کنه!عليرضا ومامانم؟

دويدم وسط سالـن. عــموم عليرضــا رو بغل کرده بود و هـر دوشون گريه می کردند!

وای خدای من ... مامانم ...مامانم کجاست؟؟...مامانننننننننننن

با تمام وجـودم مامانمو صدا کردم .همه چي جلوی چشمـم تارشـد و ديگه هيچی نفهميدم!   

                                                                                                    ادامه دارد...

...آزاده از کلبه عشق