چون هنوز اسم مناسبی پیدا نکردم فعلا همین بومرنگ:رستوران
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤  

درطبقه ی دوم یک رستوران هستید.۲ ساعت بعد در حالیکه با خوردن نان و ماست٬سیر

شده اید غذا را می آورند.

در حین صرف غذا ٬مرد جوانی دائما سر میزتان می آید و از شما می پرسد که از کیفیت غذا

راضی هستید؟از اینکه در روز تولدتان دوستانتان را به رستورانی آورده اید که پرسنلش تا

این حد به فکر رضایت مشتری هستند٬خوشحالید.

سرگرم خوردن هستید که همان پیشخدمت مهربان بالای سرتان ظاهر میشود:

-قربان از غذا راضی هستید؟

--بلــه

-ماست و نوشابه چطوره؟

--مرسی همه چیز مرتبه.

در حالیکه به میز شما نگاه میکند میگوید:((پنج پرس کباب برگ با مخلفات ..۱۵۶۰۰ تومان)).

این عدد را روی کاغذی می نویسد و کنار بشقاب شما میگذارد.غذا زهر مارتان می شود.

منتظر میشوید تا او از سر میز شما کنار برود٬اما پیشخدمت مهربان ایستاده تا ۱۵۶۰۰ تومان

را از شما تحویل بگیرد.پول خرد ندارید٬از این رو ۱۶۰۰۰ تومان را در بشقابی که در دست

دارد٬می گذارید.پیش از آنکه منتظر بقیه ی پولتان شوید٬لبخند زنان بقیه ی پولتان را انعام

محسوب میکند و میرود!!!

اولین بار است که در رستوران٬سر میز غذا شما را غافلگیر کرده اند.بقیه ی غذا از گلویتان

پایین نمی رود.با حرص به دوستانتان که لبخندزنان با اشتها غذا می خورند٬ خیره شده اید

از آنجا که امروز مهمان شما هستند٬اشتهایی مضاعف پیدا کرده اند.

سعی می کنید لبخند بزنید اما در دلتان در حال فحش دادن هستید(کارد بخوره الهی).از پنجره

پیشخدمت مهربان را می بینید که در حال باز کردن در ماشینش است.شما را میبیند.برایتان

دست تکان میدهد و می رود.

بالاخره دوستانتان سیر می شوند.می خواهید از رستوران خارج شوید که یکی از پیشخدمتها

به سمتتان می آید.-عذر میخوام لطفا صورت حسابتونو بپردازید.

۱۴۲۰۰۰ ریال عددی است که روی صورت حساب ثبت شده است.

--من که پرداختم.

-دفعه ی قبلی که به رستوران رفته بودیدو می فرمایید؟

--نخیر همین نیم ساعت پیش...

صدای اعتراض شما فضای رستوران را پر کرده است.فریاد میزنید:((آخه چند بار؟  دیگه پول

ندارم..خـــــــــــــــدا))

اما پرسنل رستوران پس از گرفتن پول شما را از رستوران بیرون می کنند

برای یک ناهار ساده نزدیک به ۳۰۰۰۰تومان خرج کرده ایدو این در حالیست که قیمت کادوهای

دوستانتان روی هم به ۱۰۰۰۰ تومان هم نمی رسد!

با گذشت چند ماه٬خاطره ی نحس روز تولدتان از ذهنتان محو نشده است.یک بعد از ظهر آرام

است.چای می نوشید و روزنامه می خوانید.تیتر جالب صفحه ی حوادث برایتان خاطره انگیز

است:((گارسون قلابی رستورانها به دام افتاد))!!!


کلمات کلیدی: پاپیتال ،کلمات کلیدی: رستوران ،کلمات کلیدی: گارسون