پرسه ی خيال:برای تويی که ...
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳۸٤  

اين بار برای تــــــــــــــــــــو می نويسم.بدون واسطه و تنها برای خودت.

تويی که در اين روزهای رنگ به رنگ گاه زيبا و گاه ناخوشايند٬يگانه حامی هميشگی منی!

هرگاه برای رفتنی نامعلوم راهی سفر شدم٬فانوس تو چراغ راهم شد و آنکه ناخوانده با من

بود٬همواره تــــــــو بودی!

آنروز که گفتنی ها همه را آزرد٬تو بودی که از  من نرنجيدی و مرا خواندی!هيچ کس مرا نديد٬

 اما تو ديدی با تمام آنچه بودم!

آن هنگام که ديدگانم در اطرافم کسی را نديد٬تو بودی که بودی.و کسی با من نماند و تــــــــو

ماندی!

وقتی چيزی نداشتم تو خودم را٬همه چيز را به من دادی و جانشين تمام نداشته هايم شدی

و در سراشيب تند راه قوای رفتنم شدی!

اما من چرا وقتی به مقصد جاده ها و سراشيبی هايم می رسم گاه تو را از ياد می برم؟!!!

نه اينکه فراموشت کنم اما چرا آنگونه که بايدت به يادت نمی آورم؟!!!و اين طعم تلخ کاهلی

در اعماق جانم می ماند تا روزی که دوباره به سد جاده های مهيب رسم.آن روز باز نقش تو٬

نخستين مآوای قلبم خواهد بود.اما ياد تو هرچه عمیق تر می شود٬بر شرم وجودم بيشتر

تازيانه ميزند و چه شرمندگی سخت تر از اينکه در روز بارانی در لذت زيبايی باران غرق شوی٬

و چون خشکسالی رسيد٬خالق باران را ياد کنی!!!

آری خوب می دانم گرچه می دانم هر آنچه دارم و دانم از توست اما تو را هرگز آنگونه که در

حيطه ی شايستگی توست٬يارای ستايش نداشته ام!

اينک منم بنده ی کوچکت که باز با وجود تمام غفلت ها و خجول بودنها در محضرت٬

                                             ميخواهد تو بخوانی اش

                                              دستش را بگيری که راه بس بی منتهاست

                                              و چون هميشه حامی اش باشی که بی تو بی مدعاست!

...آزاده از کلبه ی عشق