پرسه ی خيال:پرسه!
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٤  

چندی است که در پيچ وخم رنگارنگ امروز پرسه می زنيم.از جاده ها و کوچه باغهای بسياری

گذشته ایم.سالها رفته ايم.آری من و تو در کهنه راه زندگی با هم  همسفــــــريم.چه بسيار

راه های رفته و نارفته که نرفته ايم!بسی سراشيبی که پشت سر نگذاشته ايم!و چه سر

بالايی هايی که در آرزوی شنيدن صدای نفس های ما به انتظار نشسته٬و ما آنها را نديده ايم!

جاده بس ناهموارو ما می رويم تا امروز را به فردا بسپاريم.در هر قدم با شوق رسيدن به

نهايتی که ما را آرزوست٬می رويم.ميرويم تا به رسيدن برسيم!رسيدن به ژرفای نگاهی که در

پيچ وخم راه٬در پس زيبايی جلوه گر يک کوچه باغ بی منتها٬می خواهد چشمان تو را بخواند و

 از پس غبار فاصله٬رقص چشمانت را ترسيم کند!و غرق شدن در لذت اين نگاه يعنی تمام 

آنچه من و تو خواسته بوديم!

                                                                        آری ما خواهيم رسيد...

...آزاده از کلبه ی عشق