يه خاطره:زمستان!!!
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۳  

زمستان هم با سکوت معصومش امد!

درختانی که برگ های زرد و نارنجی شان را برای پائيز به يادگار گذاشته اند.اکنون باشاخه های

برهنه به استقبال زمستان آمده اند.

شب يلدای امسال هم در ورای سرخی انار و هندوانه گذشت.يادی از حافظ کرديم و او باز با

غزل بی زبانی٬حکايت نهان دلمان را در ميان خطوطی با معنی بيان کرد.و باز هم شب يلدای

بلندی که سپيدی برف نداشت.گويی آسمان از ياد برده است که يلدا از سپيدی برف معنا

ميگيرد!!!

جمعه به شهر خاموش آرامش سفر کردم.بهشت زهرايی که سکوت بی پايانش بيانگر هزاران

حکايت از نهان خفتگانيست که اکنون در آن سوی خط ايستاده اند.ابتدا به ديدار پدربزرگ عزيزم

رفتيم که هنوز يک سال از پرواز بی مقدمه اش نگذشته است.در گلزار گل های آرميده در

خواب٬ قدم زدم.اعداد روی سنگ هايی که سن کم صاحبانش را فرياد می زد٬به من ميگفت:

شايد مسافر بعدی تو باشی!((در اوج جوانی در عمق خاک نهان شدن)) وچه بی تکلف٬مرگ٬

فرصت زندگی را از اينان ربوده است.گرچه اين رفتن آغاز بودن است ٬اما بهر سفر کوله باری

بايد٬ که دست مرگ مجالی برايش نداده است.و من انديشه کنان غرق در اين پندارم که شايد

زمستان ديگر در ميان شما نباشم.زيرا همه ی آنهايی که جمعه ديده ام٬بی مقدمه کوچ

کرده اند!براستی چه کسی می تواند ماندنش را تضمين کند؟!

سپس به ديدار قطعه ی هنرمندان رفتيم.آنان که يک عمر در عرصه ی گيتی با هنر زيسته اند٬

اکنون سنگ قبرشان نيز٬ ابهت هنرشان را فرياد ميزند:محــــــــــمد علی فردين/رضا ژيان/

فريدون مشيری/جميله شيخی/حميد مصدق/گل آقای دوست داشتنی و...

نوشته ی منزلگاه ابدی فريدون مشيری را هرگز از ياد نخواهم برد:

                 ((سفر تن را تا خاک تماشا کردی         سفر جان را از خاک به افلاک ببين

                   گر مرا می جويی

                    سبزه را درياب          با درختان بنشين))

يادمان باشد هر لحظه ميتواند آغاز سفر به جاودانگی مان باشد.اما نور اميدی در قلب هايمان

ما را به ديدن فرداها نويد ميدهد.پس

                                   باشيم اما آنگونه باشيم که هميشه جاودان باشیــــــــــــــــــم.

...تارا از کلبه ی عشق