بومرنگ:دانشگاه
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۳  

در دانشگاه هستيد.استاد از امپرياليسم وآنارشيسم ميگويد و شما درحال ديوانه شدن هستيد.

.در فکر مهمانی ديشب هستيد که ناگهان دوستتان به شما پرتقال تعارف ميکند.اصرار او

و انکارشما سبب شلوغی کلاس می شود.از اين رو استاد شما را به انتهای کلاس تبعيد ميکند.

مينشينيد.بغل دستی تان مشغول نقاشی کشيدن است.انتهای کلاس جای مناسبی برای

خوابيدن است.سرتان راروی ميزميگذاريد.تنها مسئله ی آزاردهنده صدای مکرر استاد است.

در اين حين بغل دستی تان به پهلوتان ميزند.در حالت خواب آلود سرتان را بلند ميکنيد و او

برگه ای را روی ميزتان ميگذارد.دلتان ميخواهد از شدت خنده منفجر شويد.او کاريکاتور

استاد را با آن شکم بزرگ ٬به طرز استادانه ای کشيده است.هيجان زده ميگوييد:حالا

ببين من چی ميکشم!چند بار چهره ی آقای ساعدی رئيس دانشگاه را در ذهن تجسم ميکنيد.

سپس دست به کار ميشويد.

کاريکاتوری که کشيده ايد٬خيلی خنده دار شده است:شکم بزرگ-دماغ دراز و سر کچل رئيس

دانشگاه٬هر کدام به تنهايی برای ساعت ها خنديدن کافی است.تصوير را به بغل دستی

تان نشان ميدهيد.با دقت نگاه ميکند سپس می پرسد:آقای ساعديه؟.با افتخار سرتان را تکان

ميدهيد.بغل دستی:خيلی با حاله...اينو يادگاری ميدی به من؟

از اينرو بعد از اينکه کاريکاتور دست به دست در تمام کلاس چرخيد٬آنرا بعنوان يادگار به او

می دهيد.

در محوطه در حال پاس کردن بيکاريولوژی هستيد٬که رئيس دانشگاه احظارتان ميکند.وارد

دفتر ميشويد.با ديدن بغل دستی تان که کاريکاتور را در دست دارد٬دوست داريد بميريد.

او معترضانه رو به رئيس دانشگاه ميگويد:دايی جون اين همون آدم بی فرهنگيه که کاريکاتور

شما رو کشيده.زبانتان بند آمده است.با لکنت توضيح می دهيد که آن کاريکاتور Enrique

خواننده ی معروف است.اما کسی انريکو را نمی شناسد.

شما را راهی کميته ی انضباطی دانشگاه ميکنند.هيچ کاری از دستتان بر نمی آيد

مگر اينکه برای آنها توضيح دهيد٬که در يک لحظه جنون آنی به شما دست داده بود!!!

*توضيح:دوستان عزيز چند بار گفتم بازم ميگم.همه ی بومرنگ هايی که مينويسم داستانه.پس لطفا نپرسيد واقعا برای خودت اتفاق افتاده؟....بخدا همشون داستانه اما داستانهای نکته دار!

...تارا از کلبه ی عشق