پرسه ی خيال:زمزمه های غروب پائيز
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۳  

 

اين بار ميخواهم بروم تا دوردستی که دستی برای ريا نباشد.در ورای معصوميت چهره به

عمق خلوص قلب اعتماد کرد٬گفت و به حصار خبيث فاجعه برخورد نکرد.و من تک مسافر

جاده ی جنون سراپا شوق دويدنم بسوی سرابی بس غريب.جذابيتی مرگبار که تو را در

نهايت خدشه دار شدن قلبت دفع ميکند.زنگ هايی که برای هيچ به صدا در می آيند و

گوش هايی که بازيچه ی اين زنگ های بی ناقوس زيبای فانی اند.

و تو گمنام تر از هميشه حتی جايی برای مدفون شدن درخاطراتم نداری.چرا که بودن٬خاطره

را ميسازد و من کجای ذهن نبودنت را به خاطره تشبيه کنم!

بارها متولد شده ام اما اين بار به وسعت يک آسمان بارانی به دنيا می آيم.آنقدر متولد ميشوم

تا تمام بودنهای آزار دهنده نابود شوند و تنها من مانم و ذهنی نوپا که دستش را به سوی

سبزی و نور خواهم کشيد.و بغضی در نهان که به گلو می تازد تا ره توشه ای به نور دريابد.

و من آزاده ام و هرگز تنها نمی مانم تا قلم را دارم.

قلم ای يگانه ناجی لحظات سرگشتگی ام٬اگر نداشتمت کدامين جادو زبان ناگفته هايم ميشد؟

و من ٬منم و اين را به تمام دنيای حريص وحشی و حقيرانی اسير در منجلاب ريا نمی فروشم.

اينک انســــــانی ديگرم...چشم می گشايم و همگان خرسند از تولدم٬ به آنچه در انتظار اين

ذهن نوپا است٬می انديشند.طفلی که گذشته را نمی خواند.او فردا را دارد و فرداهايی که

پر از بودن است.

...تارا از کلبه ی عشق