نيم نگاه:سه تا نکته
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۳  

يه سلام توی پاييزی که يواش يواش داره به سمت سرما ميره.

***اول اينکه يکی از بهترين دوستام در بدترين شرايط روحيه.ازتون خواهش ميکنم براش دعا

کنيد.ممنون ميشم.

***دوم:ديروز رفتيم امامزاده طاهر واقع در مهرشهر کرج.جای پارک برای ماشين نبود که بعد

متوجه شديم مراسم چهلمه خانم دلکشه واين علت شلوغی بود.درگوشه گوشه ی قبرستان

مردم دوريه هنرمند قديمی حلقه زده بودند:جمشيد مشايخی/عبدالعلی همايون(همون سرکار

استوار معروف فيلم های صمد)/رضا بنفشه خواه/نعمت الله آغاسی/منوچهر نوذری و...

محسن رمضانی(نقش اول فيلم رنگ خدا) هم کوچکترين هنرمند آن جمع بود.

سر خاکش شاگردهای آن مرحومه ترانه هايش را ميخواندند و مردم هم همراه اونا زمزمه

ميکردند:            بردی از يادم        دادی بر بادم        با يادت شادم...

در ميان دوربين های هندی کم مردم٬ دوربينهای بزرگی هم از طرف شبکه های ماهواره ای

به چشم ميخورد.

وقتی اين جمعيت رو ديدم همون سوال هميشگی در ذهنم تداعی شد:چرا ما ايرانی ها

دير محبتمونو نشون ميديم؟؟؟به نظر شما دلجويی کردن و ملاقات با يک آدم تا وقتی که زنده

است٬ خيلی بهتر و مفيدتر از رفتن سر خاکش پس از مرگش نيست؟؟؟!!!

***سوم:اينم يه جمله ی خيلی قشنگ از شکسپير:

((کسی را که دوست داری ٬ آزادش بگذار.اگر قسمت تو باشد بر ميگردد.وگرنه بدان از روز

اول هم مال تو نبوده است.))

من خيلی به اين جمله اعتقاد دارم و معتقدم که نبايد دنبال تقدير و سرنوشت دويد اون هم به

هر قيمتی.چون قسمت٬ چيزيه که خودش به سمت آدم مياد.البته من منکر اراده و اختيار

شخصی نيستم.اما در اينجا منظورم اون سرنوشتيه که اداره کردنش از دست ما خارجه...

نظر شما چيه؟

...تارا از کلبه ی عشق