يه تحول
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۳  

سلام به همه ی دوست های خوب کلبه عشق

کمتر از يک ماه به يکسالگی کلبه عشق باقی مانده.من اساس اينجا را برای انعکاس حرف ها

و نوشته هام گذاشتم.ولی از اين به بعد نوشته ها  در يکی از چهار قالب زير جا ميگيره:

۱)نيم نگاه:شامل حرفها و واقعيتهايی که گاهی لازم است گفته شوند.

۲)پرسه ی خيال:نوشته ها و متن های ادبی که مينويسم.

۳)بومرنگ:آقای فرورتيش رضوانيه رو يادتونه؟(رجوع کنيد به متن ۲۶ بهمن)دشمنی من با

ايشون الان به دوستی انجاميده.اتفاقا دوشنبه ۹ شهريور آقای رضوانيه منو به روزنامه شرق

دعوت کردند، که برام خيلی جالب بود.ايشون سبک بومرنگ رو در روزنامه ی شرق ابداع

کردند.از آنجاکه اين سبک برام جالب بود، تصميم گرفتم من هم يک بومرنگ به قلم تارا

در کلبه ی عشق  داشته باشم.که البته جنبه ی داستانی دارند.

۴)يه خاطره:خاطرات شخصی که گاهی براتون مينويسم مثل همون قورباقه کشی.

********************************************************************

حالا ميخوام با يه بومرنگ شروع کنم:

بومرنگ:آخر شانس

دختر عمويتان مجبورتان کرده است که بعد از ظهر با او به خريد برويد.دوستتان زنگ ميزند

و مجبورتان ميکند بعدازظهر که او و دوست پسرش در کافی شاپ هستند، زنگ بزنيد و تولد

دوست پسرش را تبريک بگوييد.

بعدازظهر پس از يک خريد طولانی و خسته کننده،به دوستتان زنگ ميزنيد.او مثلا انتظار

نداشته و کلی هيجان زده ميشود.گوشی را به دوست پسرش ميدهد.شما در حال

تبريک گفتن هستيدکه ناگهان پسر عموتان سر ميرسد.میپرسد با چه کسی حرف ميزنيد؟

هول ميشويد و ميگوييد:با بابام.پسرعموتان هيجان زده ميگويد:اتفاقا يه کارفوری با عمو

دارم.گوشی را از دستتان می قاپد و شما بدبخت می شويد.

يه توضيح:دوست جونهای عزيز يه عده اشتباهی فکر کردند اين بومرنگی که نوشتم برای خودم اتفاق افتاده.نه اين بومرنگ ها که مينويسم فقط يک داستانه .اونهايی که با عنوان خاطره مينويسم خاطرات خودمه و بومرنگها همشون داستانه(۱۹/۶/۸۳ )

...تارا از کلبه ی عشق