نود و چهاری که بز است!
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤  

با پاهای برهنه کف حوض خالی راه می‌روم و فرچه‌ای را که تمام لب و لوچه‌اش از آبی فیروزه‌ای سرشار، را روی در و دیوار حوض خالی می‌کشم. بوی رنگ تمام حیاطی را که دور تا دورش باغچه، را پر کرده و من عاشق بوهای عجیبی چون بوی رنگ.

از توی اتاق از پشت یک گرامافون، بوی عیدی فرهاد، روی کلاویه‌های ساعتی که به سمت نو شدگی می‌شتابد، به مشام می‌رسد و من هر از گاهی کاغذ رنگی‌ها را به شکل‌های عجیب می‌برم و برای سفره‌ی هفت سین کنار می‌گذارمشان.

رنگ که خشک شد. حوض را از آب زلالی که از سیروان و ارتفاعات اورامانات آوردمش، پر می‌کنم و ماهی قرمزی را که دو تاست، ول می‌دهم وسط سرسره‌ی آبی.

گلدان‌هایی را که بیشترشان شب‌بو و کمترشان اقاقیاست را دور تا دور حیاط، کنار پنجره‌ها، خانه می‌دهم. همه چیز را جایی می‌گذارم که جای خودش است. فقط یک چیزهایی نصفه نیمه، از قبل هست که نمی‌دانم همین جا پشت خطِ پشتِ سر گذاشتن، پشت سرشان بگذارم یا بیاورمشان و ببینم بعدتر ها چه می‌شود...این را هنوز نمی‌دانم!!

بقیه‌ی حیاط را با آپ‌پاش نارنجی ام آب می‌پاشم و بعد آنجا کنار تختی که زیر درخت توت نشانده شده، کنار سفره‌ای که هزارها سال مانده و کهنه نمی‌شود، می‌نشینم تا نود و چهار قشنگ و ناب، بیاید و بیاید و برسد از راه.

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: نوروز 94 ،کلمات کلیدی: بز