فصل چهارم
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢  

اینجا نشسته‌ام و پرده پنجره‌ی اتاقم را کنار زده ام تا بهتر ببینمش. همه جا سپید است از برفی که از دیروز آمده و کاش بماند. قول داده بود بیاید...جزو معــــــدود کسانی‌ست که سر قولش خوب می‌ماند, برف!

حالا دیگر آنقــــــــدر بزرگ شده ام شاید که بشود بی آنکه پدر و مادرم دستان کودکی‌ام را راه ببرند, چند قدمی بروم با قدم. اما باز هم با هر گام که قدم می‌شوم, پشت سرم را می‌پایم تا نگاهشان پشت گردنم باشد, حتمن.

با اینکه تحمل سرمای سخت, سخت است, فکر خانه های اسکیمویی رهایم نکرده هنوز. کنار شومینه باشی و خانه‌ات اسکیمویی و هیـــــــچ بایدی نباشد به جز هر چه که تو می‌خواهی. تمام طرح‌های خط خطی ذهنت را روی صحنه ببری و دیوانگی‌هایت را هر که می‌خواهد نفهمد, به درک باشد و تو بدوی و خودت را پرتاب کنی توی برف‌ها و گوشی‌ات از جیبت بیفتد و گم شود بین برف‌هایی که یک عالمه‌اند.

در واقعیتی که اینجاست و خانه‌ی اسکمویی نیست اما آخرین قدمی که از دیروز برداشتم و به امروز آمدم, سخت بود...خیلی سخت. آنقدر که بر خلاف همیشه که کلمه‌ها بی آنکه من بخوانمشان, جاری ذهنم می‌شدند, اینبار باید صدایشان کنم تا بیایند و در ویوارای من آشیانه‌ای را بگردند و شاید پیدا کنند! آن یکی از یک جاهاییش بگذریم اگر, خوب بود, خیلی اما این راه که از ساعت نه و نیم صبح این دوازدهم دی‌ام, می‌روَمَش بهتر است که باز هم خـــــــدا هست و تـــــــو هم. 

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: 12 دی