مامان آذی من
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱  

این پست را برای تو می‌گویم
راستش را بخواهی دستم به نوشتن نمی‌رود. در تمام این 44 روز هم دستم نمی‌رفت تا سطرهایم را کنار هم بنشاند! آخر چه بنویسم!...باور کن تمام این واج‌ها را به زور کنار هم کاشته ام!

44 روز گذشته است و من هنـــــــــــــــــــوز باور نکرده‌ام. 44روز گذشته است و نه من که خیلی‌های دیگر هم باورشان نیست هنوز. نمی‌دانم نفرتم بیشتر از 4 آبان است یا 15اش, اما هر چه هست من از تو بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزارم آبانماه سالی که 91 است.

تو حالت خوب بود. خوبی حالت به اندازه ی خوبی خودت, خوب بود. حق بده که نمی‌شود باورمان بشود!

مامان آذی من
گیرنده‌های قلب و روح من هنوز این سیگنال را نمی‌فهمند که دیدن چهره‌ی نازنینت تکرار نمی‌شود...دیگر بغلم نمی‌کنی تو...نمی بوسی‌ام و صدایت پر از این طنین نمی‌شود که" آزاده...مادر...خیلی مواظب خودت باش توی این راه ها"...چه خوب که موهایم را کوتاه کوتاه کردم 28 بهمن 90, که اگر نمی کردم دل من می مرد از این که دست‌های تو موهایم را نمی‌بافد دیگر!

مامان آذی
از همان کودکی هایم تا همین امروزها همه جایش رنگ دارد از حضور شما. اسفند 82 وقتی که پدربزرگ رفت که دیگر نباشدمان, اولین بار بود که دست مرگ اینقدر سنگین...دردناک..تلخ بر شانه ام می‌زد! اما آنچه 15 آبان 91 بر شانه ام کوبید...فرو آمد...آوار شد, حجم دهشتناکی بود که تزریق نمی‌شود درخاطر لحظه‌های مشوشم!

مامان آذی خوبم
روزهای بچگی ام چقدر می آمدم و پیش شما می‌ماندم...مشاعره را شما بودی که یادم دادی...چقدرکیف می‌کردم از اینکه آن همه شعر را بلد بودید و برایم می خواندید.

مامان آذی آزاده
آخرین باری که چهره‌ی ماهت را که حالا دیگر از جلو چشمانم دور نمی‌شود از نزدیک دیدمش, شب قبل از سفرم به مشهد بود. کاش کسی می‌گفت این اخرین شانس این آزاده است...ای داد که نگفتش هیچ‌کسی!

مامان آذی
وقتی که می‌رفتی یادت مانده بود که حالا از این به بعد همـــــــــــــــــه‌ی ما چه کنیم بی تویی که تکرار نمی‌شوی؟! بعد از پدربزرگ جای خالی‌اش چقـــــــــــــــــــدر در آن خانه آزار بود...حالا با شکنجه ی عذاب جای خالی تو چه کنیم؟!!...وقتی تو نیستی که با اشتیاق مهربانت در را به رویمان باز کنی...روی مبل بنشینیم و برایمان تعریف کنی...موقع خداحافظی بگویی آرام بروید و نگران رسیدنمان باشی, من آن خانه را دوست نــــــــــــــــــــــدارم...آن خانه که هیچ, من دیگر شرق تهران را دوست ندارم هم...چطور باورم شود جایی که این همــــــــــــــــــــــه وقت مقصد قدم‌هایم بود, دیگر هیــــــــــچ جایی نداردم!

مامان آذی خودم
روزهای سختی داشتم اما دوستــــــــــــــــان خوبی دارم که تنهایم نگذاشتند...در امتداد تمام مسیر, هوایم را داشتند...هوای منی را که یک جاهایی بد می‌بریدم و می افتادم از نفسی که رفت و آمدش سخــــــت بود..هست!

مامان آذی
در تمام آن 11روز چقـــــــــــــــــــــــدر امید داشتیم که چشم‌هایت را باز کنی و ما تو را داشته باشیم باز. حالا خوش به حالت که نیستی تا ببینی جای خالی ات چقـــــــــــــــــدر معنا نمی‌شود و نمی‌گنجدمان!!

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا