دفاع می‌کنم...پس هستم!
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱  

سکانس2-داخلی-روز ساعت 15:30-دادگاه

دادگاه رسمی بود. هرکس در جای خودش نشسته بود و من در جایگاه متهم پیش روی همه ایستاده بودم. در دلم چیزی می‌لرزید. راه درازی را آمده بودم. یک جاهایی بد راه سخت می‌شد...صدایم چندبار در آمد اما همان روزها که راه بس سخت بود و سختی ام زیاد، هم دوست داشتمش! می دانستم...می‌دانستم تمام که بشود من هم دلم تنگ می شود!

از میان آن‌ها که دوست می داشتمشان خیلی‌ها آمده بودند. یک گروه با رنگ روانی کننده که نارنجی بود امده بودند تا خوشحالی من آنقـــــــــدر به اوج برود که از دست برود همه‌ی همه‌ی تمرکزم! از میان دوست داشتنی‌هایم چند تنی هم نتوانستند باشند اما بودند با من در ثانیه به ثانیه اش. رفیقی از آن سوی دنیا زنگ می زند و چقــــــدر کیف می‌دهد بودنش.

روزهای قبلش شب نداشتم که چراغ اتاقم تا صبح روشن بود و این را خوب می‌دید دخترعمویی که زاویه‌ی دیدش مجاور من است. 24ساعت گذشته وحشتناک سخت گذشته بود که رنگ تعلیق داشت و برگزاری جلسه ای که دفاعیه ی من بود دقیقا تا 21 ساعت قبل از شروع جلسه در انتظار تشکیل بود و من امتـــــــــداد رنگ لحظه هایم نگــــــــــرانی!

سکانس1-خارجی-روز قبل ساعت 3بعد از ظهر-ون‌ دانشگاه

التهاب انتظار داشت مرا می کشت! خودم را گفتم (( آرام باش دختر...تا ساعت 6 درست می شود)) و شد! ساعت 6:10 عصر بود که دختری از سرزمینی نزدیک که رفیق لحظه‌های دور من است، زنگ زد و گفت: آزاده...شد!

 

دادگاه رسمی بود...نداشتن آرامشم از چیزهایی نبود که می خواستم بگویمشان که هر چه باید در ذهنم تثبیت می‌شد، شده بود! تمــــــــــــــام نگرانی‌ام بخاطر بعضی اسلایدها بود که فونت و سر و صورتشان باید اصلاح می‌شد. تا ثانیه‌ی آخر قبل از رسمی شدن جلسه، یکی از آن نارنجی‌ها که فرشته بود، کارهای خوبی کرد که اسلایدهایم زنده شد. فاصله‌ی بین 12 تا 3:30 ظهر را اصلا نفهمیدم چطور گذشت. ناگهان به خودم آمدم و دیدم من در جایگاه ایستاده ام و همه منتظرند تا من...تنها...بدون تا همیشه وکیلم...حرف بزنم و از خودم و دنیایی که قرن‌هاست بخشی از فکرهای هر روزه‌‌ی من است دفاع کنم!
گفتم...خیلی چیزها گفتم...حرف‌هایم دفاعیه بود یا هر چیز دیگر، نمی‌دانم اما این را خوب یادم مانده که آن لحظه‌ها هر چه بود، خیــــــلی بود! آخرین جمله‌هایم صادقانه‌ترین اعترافِ آنجا بود:

((در صف تقدیرهای هرباره ام، گفتنی هایم بسیار است:

سپاس های این آزاده برای دوستانی که همه ی همه‌شان عظیم‌نرین سرمایه‌های گنجینه‌ی خاطر این آزاده اند

و پــــدر و مــــادر و بــــرادری که نه بخشی، که تمامیت وجود این منند و حامی! حامی آزاده ای که هزار بار به دنیا بیاید اگر
مسیر تمــــــــــام سفرهایش
میکروب بوده...هست!))

پشت در دادگاه منتظر که بودیم، کسانی که شبیه یاران تا همیشه‌ی منند، کنارم بودند و من گاهی یادم می‌رفت دلم شور داشته باشد با تاب به خاطر حرف‌هایی که پشت درهای بسته منعقد می‌شود و نتیجه اش حاصل دو سال کـــــامل از زندگی من است...

.

.

.

درها باز شد...به جایگاه باز گشتم...دادگاه رسمی شد...نفسم در سینه حبس بود که شنیدم: "ختم جلسه‌ی دفاع از پایان نامه‌ی کارشناسی ارشد با اخذ حداکثر نمره" و آنجا بود که دمی که سخت حبس بود، بازدم شد و من کمی آزاده!!

حالا دیگر راهم سخت‌تر است که من نخواهم گذاشت پیوند ابدی ام را با این راه گسستن...کار زیاد است باید بدوم اما قبل از شروع هر دویدنم بگذار این یک جمله را بگویمت خطاب به تویی که همیشه ام را بودی :بد دوستت دارم...بد کارت درست بوده...هست! این را چند وقتی‌ست که بیشتر می‌دانم!!

توی پرانتز 1: تاخیر دارم زیاد...وای می‌دانم!

توی پرانتز 2: دوشنبه سحر که رد بشود ما رفته ایم...ایستگاه...قطار...راه آهنی...مقاله و کنگره...کبوترهای صحن یک مکان دوست داشتنی...و دوستانم که خوب است هَستَنِشان!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: دفاعیه ،کلمات کلیدی: 21شهریور91