42 دقیقه و 39 درجه شمالی!
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱  

از وقتی که یادم می آید همیشه سفر را دوست داشتم. همیشه لحظات رسیدن به خط ابتدای سفر را می شمردم و دلم می لرزید از فکر کردن به نقطه ای که خط سفر, پایان می شود. این بار انتظارم رنگش طعم دیگری داشت. این بار خیلی خیلی خیلی بیشتر از هر بار منتظر بودم. یادم نمی رود که هر وقت قطعات لحظه های سخـــــــت را رج می زدم رفیقی وعده ام می داد که این سفر چه نزدیک است! و من و ما و ما و همه ی ما صبر کردیم و صبر کردیم و صبر کردیم تا تقویم امروز مان, 22مین روز تیر شد.

امروز آرام و قرار نداشتم هیچ! حالم شبیه روزهای آخر سال بود...همانقدر هیجان...همانقدر تلاطم که همیشه دارم و دارم در ابتدای رسیدن به لحظه ی تحویل هر سال نو. امروز حال من همان قدر شبیه آخرین روز اسفندی بود که می دوم و پر از هیجانم تا چیزی و خطی و کسی را جا نگذارم و سفرم کم نداشته باشدش. اینبار جمع کردن کوله بار سفرم گرچه طول کشید مثل هربار, اما به دقیقه ی نود بند نبود این بار.

این بار را چقــــدر بیشتر از هر بار دوست دارم. همه هستند. همه ی کسانی که دوستشان دارم. چه آن ها که از دیروزهای من مانده اند و چه آن ها که قدمت ما شدنمان خیلی نیست اما خیــــلیست. گرچه چند نفری نیستند و جایشان چه خالی اما وقتی به لیست همسفرانم نگاه می کنم یادم به تیم منتخب جهان می افتد که همه ی ستاره ها را کنار هم دارد.

اولین بار نیست که به سفر می روم. اولین بار نیست که مقصد سفرم اردبیل است. اواین بار نیست که دوستانم همسفران منند. اولین بار نیست که به کنگره ی رشته ای می روم که توصیف علاقه ام شبیه جنون می شود ... اما اولین بار است که تا این حد کودکانه و شدید تشنه ی شنیدن سوت شروع مسابقه ی این سفرم!

...آزاده از کلبه ی ویوارا