هیس!!
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠  

صدایی که توصیف نمی شود

صدایی که توصیف نمی شود

صدای پایم را می گویم که توی سپیدی برف نقش می شود.

هرچقدر زیر تن کفش هایم را سپیدی اش پوشانده, هر جای دیگری به جز پیاده روی قدم هایم تاریک و شب است.

تنهایم و دست هایم در جیب. صدای موزیکی که از ام پی تری پلیرم می آید تمام دهلیز گوش هایم را پر است! هوا سرد است. من همیشه روانی این سرمای خلسه ی مطبوعم. ((احساس می کنم تو رو از پشت این همه سکوت)). سکوت, روی برف ها که راه می روم فریادش بیشتر است. یادت هست آن روزهای پشت برف های دی را که نبودم و نبودی و سکوتِ تا به همیشه مان, همیشه بود! نه...این 4 واجی که سکوت تو می شوند همیشه نمی مانند...نمی خواهم بمانند! من این را نه خواب دیده ام و نه وسوسه اش را از کسی که آن طرف مرزهای تخیل است, به امانت دارم! اما می دانمش که من خیـــــلی چیزها را گاهی خوب می دانم!

((تو کافه بارون می گیره وقتی می شینم روبروت))...صدای پاهایم از روی همین برف ها به ورودی کافه ختم می شود. تو آنجا نشسته ای پشت همان میز بلوطی که چه رنگ کافه نادری باشد چه یک توهم مخدوش در آن سوی ویرانه های تمدن یک ذهن, صندلی لهستانی اش برای من است و روبروی تو. آن سمتی از پنجره که خیابان است, هنوز برف می بارد! به روی بارانی که در کافه می بارد چتر نمی گیرم و نگیر که من هرگز, هرگز, هرگز چتر نمی خواهم!!

قهوه سفارش نمی دهیم که کلیشه شد هر من و تویی که توی کافه بنشیند و تلخی قهوه اش را شیرینی نگاهی که نیست, تلخ تر کند! از منوی چیزهای سفارش ندادنی, چند صفحه ای خاطرات نیامده ای که بیاید باید, را سفارش می دهیم و تو نگاهت را که رنگ آرامش من است, از سپیدی سنگفرش پشت پنجره می گیری و به من می گویی:آزاده...تندتر برو...سرده...دیره!

من دست هایم را بیشتر به عمق جیب های خالی ام می برم. پشت سرم پر از جای پاهایی ست که روی نرمی برف ها آرام آرام آرام حک می شود تا فردا از همین جا که می گذرم روی لیزی ِشیشه ای اش لیز بخورم و بلغزم و بیفتم شاید کمی!!...تنهایی می ترساندم در راه...باید زودتر شبیه خانه شوم...کسی نه در حجم توهم و بود و نبود, که در زاویه ی سوم شخص یک ناپدید, از پشت قدم هایم می آید و من فردا نخواهم دانست کدامین جای پایم را, قدم های ناخوانده ی قدم به قدمش, رج زد!!...ترس, وجودم را می چسبد...برمی گردم, پشت سرم را که می بینم کسی نیست اما سایه ی بزرگی که پشت نقش تنم روی ساختمان سمت چپم افتاده, می گوید که آن زاویه ی سوم شخص یک ناپدید, واقعیست!

به حوالی خانه که می رسم برف نیست! برف چندین روز قبل بود که بارید! من گاهی بین امروزها و دیروزها و شاید کمی فردا, درگیر رفت و آمدم!!...فردا...حجم سپید لیز...آن دغدغه های حریص دست های قلمدار پشت میز...آن آزاده ی شاید مریض!!...من هنوز زنگ در را نزده, در باز می شود با صدایی شبیه هیس!!

توی پرانتز: تمام تو ها و سوم شخص های این نوشته, آزاده است. دلم تنگ شده برای اینکه دست آزاده را بگیرم و چند ساعتی یک کافه نادری شوم. چقدر پایان نامه شلوغم می کند گاهی.

...آزاده از کلبه ی ویوارا